تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کتاب و تخم مرغ – داستان ۲۱
نویسنده: نفیسه رضایی افضل

پنجره را باز کرد و نگاهی به بیرون انداخت و به خاطر سرو صدای زیاد مجبور شد پنجره را ببنده ..

برگشت توی رخت خواب و کتابی را که تا قبل این داشت می خوند را دست گرفت ..

کتاب خوبی بود اما تو بخش هایی از قصه ها داستان ها اینقدر کتاب روی اعصابش بود که از شدت ناراحتی یا هیجان قدری کتاب را زمین می گذاشت و به خودش فرصت می داد تا با اون واقعه کنار بیاد بعد میرفت و مجدد اون را می خواند .. کتاب خوبی بود اما زیادم دوستش نداشت اما دوست داشت بدونه آخر داستان چه طور تمام خواهد شد ..

با صدای قار و غور شکمش رفت توی آشپزخونه و برای خودش یک تخم مرغ شکست .. تخم مرغ رسمی موقع باز کردن تخم مرغ دیدکه لخته خون داره .. لخته خون را برداشت و تخم مرغ را هم زد و یکم که زرده سفت شد از روی شعله برش داشت و با نون تازه از فریزر درآمده شروع کرد به خوردن ..

لذت خوردن یک نیمرو سر ظهر براش احساس خوش آینده به همراه داشت ..

این احساس خوش آیند را از خوردن بیشتر از هر چیز دیگه می تونست به دست بیاره .. هر چند مواقعی هم میشد که با نوشیدن چای بعد از نیمرو این احساس را دو چندان بکنه ..

دیگه آخر شب شده بود .. داستان به آخرین صفحات کتاب رسیده بود و آخرین خط را هم خواند و .. خیالش راحت از اینکه قهرمان داستان تونست اون لذت خوش نیمرو و چای بعد نیمرو را مجدد براش ایجاد کنه ..

پایان خوش داستان حالش را در آخر شب باز خوش کرد ..

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما