تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

فکر بیرون رفتن از شکم قورباغه – داستان ۲۳
نویسنده: نفیسه رضایی افضل

کرم بیچاره .. الان تو دل قورباغه بود . هنوز داشت نفس می کشید .. همه جا تاریک بود .. ی دوری تو معده قورباغه زد .. دوتا کرم و سه تا پشه هم اونجا بودند .. صداشون را که شنید قوت قلب گرفت .. لبخندی زد و رفت به طرح کرم ها .. بهشون سلام داد و گفت چه طورید خوبید .. چند وقته اینجایید .. چه خبره .. گفتن : ما یک چند ساعتی هست اینجاییم .. تازه رسیدیم . اما اون پشه ها از دیروز اینجان .. منتظرن نوبتشون بشه بعد برن بیرون .

گرم کوچولو گفت ای مگه میشه از اینجا بیرون رفت .. کرم ها گفتن آره که میشه اما معلوم نیست زنده بیرون بری یانه .. قبل اینکه تو بیای  یک پروانه از اینجا رفت بیرون .. البته از اون بالا رفت نه از اون لوله ..

همه خندیدن  ..

کرم کوچولو رفت همونجایی که افتاده بود تو دل قورباغه نشست و رفت تو فکر که چه طور میتونه از اونجا بیرون بره ..

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما