تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

جدایی – داستان ۲۴
نویسنده: نفیسه رضایی افضل

گریه می کرد و هق هق می کرد هیچ کس نتونست کاری کنه که گریه دخترک بند بیاد .. آخه خیلی به این حیون خونگی عادت کرده بود از زمانی که به اون خونه آمده بودند اون حیون هم در کنارش بود .. خیلی دوسش داشت و بهش علاقه داشت تقریبا همیشه کنار هم بودند هر روز و هر لحظه هر جا می رفت اون را با خودش می برد ..

به هیچ کس اجازه نداد که تن بی جان حیوون را از کنارش جدا کنه .. تحمل این جدایی براش خیلی سخت بود اما چه می شد کرد ..

یک روز از واقعه می گذشت .

پدر مجبور شد یک حیوان دیگر را جایگزین این حیون کنه .. چون چاره ای نداشت .. دخترک سوگ این حیون را نمی تونست تحمل کنه ..

با ورود پت جدید که شبیه اون حیون نبود .. دخترک سعی کرد مقاومتش را نسبت به حیون بی جان کمتر کنه و کم کم اجازه داد تا حیوون را در جایی دور از خانه دفن کنند ..

دختر در حالی که حیون کوچک جدید در بغلش بود خاطرات کودکی گذشته اش را با حیوان بیجان در گودال گذاشت .. با مشت خاک را بر روی حیون ریخت و ..

سوار ماشین شد وو هنگام حرکت ماشین به عقب نگاهی انداخت . هنوز اشک در چشمانش بود .. برگشت و در صندلی اش نشست به یاد گذشته حیوون را در باکسی که حیوون قبلیش دراون بود قرار داد و به امید آینده به خانه رفت ..

با خاطرات گذشته سعی کرد خاطرات جدیدی با حیون جدیدش درست کند ..

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما