تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مصاحبه – داستان ۲۶
نویسنده: نفیسه رضایی افضل

در حال دویدن پایش به لبه سنگ فرش خیابان گیر کرد و روی زمین افتاد لوازمش وسط پیاده رو پرت شد .. وقتی از روی زمین بلند شد تمام لباسش کثیف شده بود کمی لباسش را تکاند و متوجه شد سر زانوی یکی از پاهایش پاره شده ..

در سر زانویش احساس سوزش می کرد اما چاره ای نبود چیزی برای استریل کردنش نداشت و داشت دیرش می شد باید خودش را به محل کارش میرساند .. یک چهار راه دیگر را باید می دوید تا به محل کارش که تازه امروز برای مصاحبه با آنجا قرار داشت برسد ..

سعی کرد درد را بیخیال شود و به راهش ادامه دهد .. لوازمش را به کمک عابری از روی زمین جمع کرد و به دویدن ادامه داد .. به هر حال با تاخیر به محل مصاحبه رسید .. وقتی والد سالن شد کسانی که در سالن منتظر بودن با تعجب به سر و وضع او نگاه کردند هنوز لباس هایش خاکی بودند .. چند ساعتی گذشت نوبت به او رسید منشی او را به اتاق مصاحبه راهنمایی کرد ..

چند دقیقه ای را روی تنها صندلی وسط اون اتاق ننشسته بود که کسی وارد اتاق شد ..

در کمال ناباوری عابری که به او در جمع کردن لوازمش کمک کرد گویا مسئول مصاحبه او بود .. نگاهی به هم انداختند و به  هم لبخند زدند ..

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما