تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

املا – داستان ۲۸
نویسنده: نفیسه رضایی افضل

با آمدن معلم سر کلاس همه بچه ها سر جاشون نشستند و کلاس از هیاهو افتاد .. امروز نوبت امتحان دیکته بود .. پسرک اصلا از این درس خوشش نمی آمد .. تا صدای معلم را میشنید تمام وجودش از استرس پر می شد .. دیگر نمی توانست حواسش را جمع کند و کلمات را در ذهنش به یاد بیاورد .. اما

اما امروز باید سعی می کرد جور دیگری باشد .. باید حواسش را جمع می کرد که این امتحان را به خوبی بدهد حداقل نمره قبولی را بیاورد .. به هر حال اینبار نوبت او بود که زیر میز برود ..

همه بچه ها برای امتحان حاضر و سر جایشان قرار گرفتند کیفها بین بچه ها و وسطی ها رفته بودند زیر میز .. خوب معلم شروع به دیکته گفتن کرد ..

باد بهاری وزید ..

پسرک نمی دانست چه کند .. باد .. وای چه باید بنویسم .. اما .. چشمانش را بست و سعی کرد فقط بشنود .. شروع به نوشتن کرد .. سر و ته هر جمله فقط چشمانش را باز می کرد ..

به خانه اش برگشت .. تمام .. برگه ها بالا ..

دیکته تمام شد .. امیدوار بود که نمره اش مورد قبول باشد ..

فردای آن روز معلم با خنده او را صدا کرد و برگه اش را دستش داد .. آفرین میثم تو بیست شدی پسرم .. احسنت موفق باشی ..

باورش نمی شد .. از این بابت خیلی خوشحال شد ..

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما