تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

رویای شیرین من – داستان ۲۹
نویسنده: نفیسه رضایی افضل

شب بود .. غذا را از تو یخچال درآورد و ریخت تو قابلمه کوچکتر . کسی به جز اون گشنه نبود .. همه اهل خانه گفتن سیر هستند .. قابلمه را روی گاز گذاشت و شعله را روشن کرد .. لیوان چایی برای خودش ریخت و پشت میز نشست تا غذا گرم شود .. همین طور که به لیوان چایش خیره شده بود .. به این فکر می کرد که کاش این غذا مثلا یک غذای شاهانه بود ..

و ای کاش غذایی بود که چند وقتی است حوس خوردنش را داشت اما تنبلیش می شد تا برای خودش درست کنه .. اگر تا اون روز یکی دیگر از اعضای خانه هوس اون غذا را کرده بود حتما درست کرده بود .. اما نمی دونست چرا وقتی نوبت به خودش میرسه اصلا دست و دلش به کار نمیره .. نه تو غذا بلکه تو انجام همه کارهایی که تا اون روز به نحوی برای انجام دادنشون علاقه داشت احساس می کرد نمی تونه انجامش بده .. تنبلیش می شد و احساس خستگی و خمودگی داشت ..

به خودش آمد بوی سوختنی غذا به مشامش رسید .. سریع از جا بلند شد و زیر قابلمه را خاموش کرد ..

غذایی که می خواست بخوره حالا سوخته شده بود و مجبور بود آن شد یا چیزی نخوره و گشنه بخوابه یا اینکه برای خودش یک غذایی تدارک ببینه ..

باز تنبلیش اومد .. گفت فردا درست می کنم .. یک لیوان آب خورد و بعد رفت و روی تخت دراز کشید و خوابید ..

در خواب غذای مورد علاقه اش را دید و با ولع به خوردن آن مشغول شد.

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما