تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

زندگی و رنج هایش – داستان ۳۰
نویسنده: نفیسه رضایی افضل

گل های روی تراس را آب داد . نگاهی هم به کوچه انداخت عابران پیاده آرام از کنار هم میگذشتند . دخترکی در کنار مادرش در حالی که عروسکی دستش بود سوار تاکسی شدند ..

ی نگاهی هم به آسمان آفتابی انداخت و با لبخند وارد حال شد .. می تونست امروز به پارک کنار خونشون بره و پیاده روی امروزش را تو فضای باز انجام بده .. چند وقتی بود به خاطر آلودگی هوا نمی تونست بیرون بره چون برای گروه سنی خاص منع شده بود که بیرون برن .. هرچند هنوز جوان بود اما بیماری قلبی او را بیش از پیش ناتوان کرده بود .. هر چند سخت تلاش می کرد که این بیماری به او غلبه نکند اما ی وقت های دیگر چاره ای جز تسلیم نداشت ..

و زمان هایی به خودش بیشتر فرصت استراحت می داد و خیلی از ساعات را بی حرکت روی تختش دراز می کشید و افکارش را چک می کرد .. گه گاهی هم این افکار را با موسیقی همراه می کرد ..

به امید روزهایی بود که بتواند کمی از این درد ها و رنج ها را نداشته باشد اما چه کار می شد کرد همین بود .. زندگی اش این گونه رقم خورده بود .. اما با این حال زندگی را خیلی دوست داشت .. زندگی را هر روز از پشت پنجره اتاقش نظاره گر بود .. زندگی را در عبور عابران پیاده تماشا می کرد .. زندگی را حتی در جر و بحث های رانندگان می دید .. زندگی را به محبت یک عابر به یک دختر بچه هنگام خرید یک نان نگاه می کرد .

زندگی سخت بود اما ارزش جنگیدن داشت حتی با وجود رنج هایش او را دوست داشت .. هر شب به امید فردایی بهتر آسمانی آبی تر خورشیدی تابنده تر باران دلپذیر تر به صبح می رساند ..

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما