تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

به پیش برو – داستان ۳۱
نویسنده: نفیسه رضایی افضل

زندگی سپری می شد و همچنان به رنج هایم عادت کرده بودم اما دیگر توان حرکت رو به جلو را نداشتم دیگر رمقی برایم نمانده بود باید می نشستم تا کمی جان تازه بگیرم اما خیلی سخت بود ایستادن و ادامه ندادن اما این بار واقعا دیگر توانی برای کوچکترین قدمی نداشتم و برای اینکه زنده بمانم مجبور به توقف بودم .

تصمیم گرفتم بعد از قطع شدن بارش برف به حرکتم ادامه بدم گوشه ای دنج در کنار تخته سنگی که جلوی بوران را می گرفت نشستم و دستانم را جلوی دهانم گرفتم و ها کردم که کمی نوک انگشتانم گرم شود . چیزی در بساطم نبود که بخورم اما معده ام از این بی خبر بود و همچنان صدایش بلند بود و تقاضای غذایی چیزی می کرد ، با بی محلی به آن وعده وقتی دیگری را بهش دادم تا بالاخره ساکت شد و توانستم کمی به خواب برم .

با صدای گنجشک کان از خواب بیدار شدم احساس می کردم دلم نمی خواهد از آن گوشه سرد جدا شوم اما باید دوباره حرکت می کردم وگرنه نمی توانستم در مدتی که تعیین کرده بودم به خانه برسم و همه چیز را از دست می دادم .

پاهایم خشک شده بود به سختی از جا بلند شدم و چند قدمی به جلو رفتم و سرم را بالا بردم و نگاهی به اطراف انداختم نگران بودم که مبادا حیوانی به من حمله کند در آن حوالی جایی برای پیدا کردن غذا نبود .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما