تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

زندگی – داستان ۳۲
نویسنده: نفیسه رضایی افضل

دونه دونه گلدون ها را آب داد و بعضی هاشونم جابه جا کرد و ی دوتاشونم گذاشت لب پنجره و بعد برای خودش یک دمنوش ریخت و اومد روی مبل کنار پنجره نشست

بوی نم خاک گلدونا حالش را خوش می کرد .. حالش خوب می شد .. روحش جلا پیدا می کرد ..

بعد می شست و به درختای توی حیاط همسایه نگاه می کرد منظره زیبایی بود بالاخره تو این شرایط و کسالت جسمی که داشت همین گلدونا و دیدن درخت های خونه همسایه کمی حال بدش را بهتر می کرد .. چندوتقی بود مطلع شده بود اما هنوز به کسی نگفته بود .. مادر و پدرش سالها پیش فوت کرده بودن و او بود و خواهر و برادری که الان هر کدوم برای خودشون خونه زندگی تشکیل داده بود و حالا سرگرم زندگی خودشون بودن اینقدر خودشون تو زندگی هاشون گیر و گور داشتند که دیگه دلش نمی اومد غصه خودش را هم به دل مشغولی های اونا اضافه کنه برای همین سعه صدر به خرج می داد و سعی می کرد تا جایی که می تونه از مریضی و مشکلاتی که در پیش داره بروز نده .. و از خدا می خواست که تا آخرین لحظه توان ایستادگی در برابر این بیماری را داشته باشه و تا زمانی که زنده است برای کسی زحمت و دردسر نداشته باشه .. به هر حال سعی می کرد تو خونه آرامش خودش را حفظ کنه و خودش را با کتاب هاش و فیلم و برنامه نقاشی و ساختن سفال سرگرم کنه .

هفته ها به همین شکل گذشت .. به تازگی به دختری در فضای مجازی آشنا شده بود که او هم در حال کنار آمدن با بیماریش بود و سعی می کرد عمری که نمی دونه کی تمام خواهد شد را بهتر و عالی تر بگذرونه ..

با هم ساعت ها حرف می زدن و از بیماری هاشون و از نحوه مبارزه و کنار آمدن با بیماری شون حرف می زدن ..

تا اینکه علاقه مند شدن هم را ببینن .. تصمیمم گرفتن با در پارک مجاور محل زندگی اش قرار ملاقات بگذارن .. دختر جوان به همراه برادرش به دیدن او در آن پارک منتظر بود ..

حاضر شد و لباس راحتی تنش کرد و آخرین جرعه هوای اکسیژن را از کپسول به بدنش وارد کرد و چراغ ها را خاموش کرد و در را بست .. به آهستگی از پله ها پایین رفت و در ورودی را باز کرد و از کنار پیاده رو خودش را به پارک رسوند ..

چه دختر آرام و مهربونی .. آرامش از چهره معصومش می بارید .. کنار برادر نشسته بود و با دیدن او لبخندی زد و تا به هم رسیدن لبخندش به خنده تبدیل شد ..

لحظه ی بسیار خوبی بود .. هر دو از این ملاقات احساس خوشی داشتند ..

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما