تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کار خیر – داستان ۳۳
نویسنده: نفیسه رضایی افضل

روز خوبی را پشت سر گذاشته بود و از هر لحاظ احساس آرامش و رضایت می کرد ..

دیگر ساعات پایانی کار اداری بود .. لوازمش را از روی میز جمع کرد و مدارک مورد نیاز را داخل کیفش قرار داد و با صدای بلند از همکارانش خداحافظی کرد و از جلوی میز منشی که کنار اتاق مدیر نشسته بود عبور کرد .. نگاهی به منشی که داشت از اتاق مدیر بیرون میامد انداخت و دستی برایش تکان داد و گفت آقای احمدی خداحافظ .. احمدی هم با لبخند و خداحافظی او را پاسخ داد و پشت میزش نشست ..

رضا جلو در آسانسور منتظر کابین بود و داشت چراغ هایی که کابین آسانسور طی می کرد را نگاه می کرد که متوجه پسری در کنارش شد .. پسر به نظر خیلی جوان تر از او بود و با یک کیف اداری در کنار او ایستاد ..

رضا بهش سلام داد و او هم پاسخ داد .. رضا کنجکاو شده بود ببینه این شخص آیا نیروی جدید کاری است یا خیر فقط یک ارباب رجوع است ..تازه اگر ارباب رجوع بود که برایش خیلی جالب تر بود .. چون خیلی برایش عجیب بود که یک نفر با این سن و سال که همه انتظار دارند تنها به فکر درس و تحصیل باشد الان در آن شرکت و یا حتی به عنوان یک بازاریاب در سطح شهر مشغول به امرار معاش باشد .. به هر حال سعی کرد ی جوری سر صحبت را باز کند ..

کمی به سر و رویش نگاهی انداخت حالا دیگر در کابین آسانسور جلویش باز شده بود و باید وارد کابین می شدند

وقتی پسر به قصد رفتن به داخل کابین حرکت کرد .. صدای منشی از دور شنیده شد .. آقای احمدی به سمت او صدا زد بابا بیا .. بیا مدیر کارت داره ..

رضا تعجب کرد .. باورش نمی شد یعنی این پسر آقای احمدی بود .. چه پسر رشید و خوبی به نظر می رسید ..

نه نمیام .. نمی خوام اون طرح من را قبول نکرد .. بیا بابا اینقدر لجبازی نکن .. به دل نگیر .. تازه فهمیده که چی میگی ..

نه نمیخوام .. بیا بابا لج نکن دیگه .. باز رفتی سر خونه اولت

آقا رضا تو رو خدا تو یک چیزی بهش بگو .. این بچه من خیلی حساسه بگو بیاد بره با آقای عسگری ی صحبتی بکنه الان منتظرشه ..

وا .. چشم آقای احمدی پسر شما هستن .. به به چه پسر متشخصی .. خوشبختم اسمتون چی بود .. من عرفانم .. به به آقا عرفان خوبی آقا .. چی شده .. پسر وارد کابین شد و گفت بابا من میرم و در آسانسور بسته شد ..

احمدی رو به رضا کرد و گفت تو رو خدا یک کاری بکن برگرده .. نمی دونم چرا لج کرده .. چشم ولی من نمی دونم اصلا موضوع چی هست .. هیچی یک ایده ارائه داده چند جا برده اما موافقت نکردن من امروز گفتم بیاره شرکت نشون آقای عسگری بدم اما آقای عسگری کار داشت و تازه داره نگاش می کنه اونم ناراحت شده که چرا زودتر طرح من را بهش ندادی نگاه کنه ..

وای خدا به دادت برسه چه قدر حساسه .. آره بابا بیچارم کرده .. برو تو رو خدا دنبالش

چشم می رم می رم ..

رضا رفت و بعد از یک ساعت همراه عرفان وارد سالن اداره شد .. خدا را شکر انگار عرفان از سر خر شیطون پایین اومده بود و قرار شده بود فعلا یک هفته صبر کنه اگر از طرف مدیر بخش خبری نشد مستقیم به مدیرعامل شرکت مراجعه کنه ..

احمدی نگاهی به رضا انداخت و لبخندی زد ..

فردا صبح بعد از ورودش به قسمت احمدی با یک جعبه شیرینی اومد و از رضا بابت لطفی که دیروز برای خودش و پسرش انجام داده بود کلی تشکر کرد .. گفت دیروز پسرم می خواسته بره تهران دنبال کار اما تو با این کارت باعث شدی که فعلا اینجا موندگار بشه و از فکر رفتن بیاد بیرون .. رضا ناراحت شد و گفت من اصلا نمی خوام مانع پیشرفت و رشد کسی بشم چرا این کار را کردید .. ای کاش به من می گفتید .. واقعا از دست خودم ناراحت شدم ..

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما