تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کلمن
نویسنده: Aahmad alamdar

کلمن

کلمن آبی رنگ را تازه خریداری کرده بودیم. آن زمان هنوز از آبسرد کن های خانگی خبری نبود. کلمن را معمولا داخل آشپزخانه می گذاشتند و هر روز صبح داخل کلمن ها را پر از یخ می کردند. معمولا تا آخر شب دوام می آورد. مگر اینکه مهمان می آمد که مجبور می شدند در طول روز به خاطر مصرف زیاد آب، دو بار یخ داخل کلمن می انداختند.

خانه ما دو اتاق داشت. که با یک درب از هم جدا می شد. اما همان درب را همان بابا برداشته بود و وسط دو اتاق کاملا باز بود. اتاق اول همان اتاق پذیرایی بود و اتاق دوم هم که برای کارهای عادی انجام می شد. مثلا درست کردن سالاد. نماز خواندن. تمیز کردن سبزی. قرار دادن ظرف ماست زیر پتو. قرار دادن خمیر برای تهیه نان. همه این کارها در اتاق دوم انجام می شد. از همان اتاق دوم هم راه پیدا می کردیم به آشپزخانه.

اندازه آشپزخانه به اندازه همان اتاق های خواب بود. از روزی که چشم به جهان باز کردیم همیشه به اوستا بنای خانه بابا نفرین و لعن می کردیم. به جز همان دو اتاق خواب و آشپزخانه، یک اتاق انباری هم در قسمت دیگر بود که با دالان خانه از هم جدا می شد. اگر بخواهم بهتر توضیح بدهم باید بگویم چهار اتاق ردیف کنار هم که یکی را انباری کرده بودند، یک قسمت تبدیل شده بود به دالان و دو اتاق هم برای خواب بود. پشت این اتاق ها هم آشپزخانه بود. و بقیه خانه هم که حیاط بود. حیاط هم خاکی بود.

یک قسمت هم موزاییک بود اما همان شکلی رها شده بود. بابا می گفت اوستا بنا ان زمان همین چند اتاق را ساخت و بعد قرار شد ادامه دهد. که من هم رفتم کویت و عملا همه چیز به همین حالت رها شد. می گفت نقشه چیز دیگری بود اما اوستا بنا طبق سلیقه خودش کارها را انجام داده بود.

برای همین که نقشه را به هم ریخته بود و یک عمر ما در همان خانه درب و داغون زندگی کردیم همیشه لعن و نفرینش می کردیم. آخرش هم خبر رسید که بنده خدا رفته زیر تریلی و از دنیا رفته است. البته خواست خدا بود و بی احتیاطی خودش، و نفرین ما فقط دل خوشی خودمان بود.

مادر زیبا همیشه می گفت: با دعای گربه برو ندا. یعنی با دعای گربه هیچ وقت باران نمی آید.

ما بودیم همان دو اتاق و آشپزخانه و حیاط خاکی که محل بازی مان بود. بیشتر وقت ها پسرعموها به خانه می آمدند و در حیاط خانه مشغول بازی می شدیم. بازی های متنوعی داشتیم، فوتبال، دزد و پلیس، جنگ ، خاک بازی، قایم موشک و … که به خاطر فضای بسیار خوب خانه مان بود.

ماه رمضان بود و ما هم مهمان خانه بی بی بودیم. مادر زیبا یک کلمن خیلی خوشکل و آبی رنگ از بازار خریده بود. یک روز قبل به همراه خاله ها رفته بود بازار و کلمن را خریده بود. کلمن خودمان خراب بود. چند بار شیر کلمن را عوض کرده بودیم اما دیگر جواب نمی داد. از دور و بر کلمن اب می زد بیرون. برای همین تصمیم گرفته بودیم که یک کلمن جدید خریداری کنیم. اما مادر زیبا امروز فردا می کرد. تا اینکه ماه رمضان که سرمان خلوت شده بود رفته بود بازار و کلمن خریده بود.

کلمن هم بزرگ بود و هم خیلی قشنگ بود. رنگ آبی اش بدجور چشم گیر بود. از آن کلمن های گران قیمت بازار بود که هر کسی توان خرید نداشت. بابا عبدالرضا تازه از کویت پول حواله کرده بود و مادر زیبا هم وقتی چشمش به پول می افتاد، دیگر کسی جلودارش نبود. تا می توانست می افتاد توی خرج. و هر چه از اسباب و اثاثیه خانه بود را تعویض می کرد.

البته کلمن واقعا خراب بود. و نیاز به تعویض داشت. البته مادر زیبا خیلی هم جانب احتیاط را رعایت نمی کرد. استفاده نادرست از وسایل باعث می شد که وسایل زودتر از آن چه که عمر مفید داشتند خراب شود.

مادر زیبا به همراه کلمن و بقیه وسایل به خانه بی بی آمد. از همان لحظه ای که وارد خانه بی بی شد نگاه ها به سمت وسایل چرخید. عمه اشرف و عشرت و عفت پچ پچ کردن و در گوشی صبحت کردن هایشان شروع شد. برای خودشان داشتند زیر لب حرف می زدند.

بی بی خدا بیامرز هم با دخترانش همراه می شد.

اکبر شوهر عمه عشرت هم که خیلی خودش را قاطی این کارها می کرد وارد شد.

سلام کرد و ایستاد به نگاه کردن. فضولی اش و خاله زنک بازی اش شهرت خاص و عام داشت.

کلمن خریدید؟ چند؟ از کجا؟ کلمن خودتان خراب بود؟

مثل نکیر و منکر داشت سوال می پرسید.

رو به عمه عشرت کرد و گفت: خودمان از این کلمن ها نمی خواهیم. عجب کلمنی هست.

عمه عشرت که انگار تحت تاثیر صحبت های خواهرانش قرار گرفته بود گفت: نه کلمن می خواهم چه کار. پول علف خرس نیست که بخواهم بروم کلمن گران قیمت بخرم. همان کلمن خودمان بس است. مگر می خواهم چه کار کنم. حالا آب چه داخل کلمن ارزان بخورم چه از داخل کلمن گران قیمت.

در واقع عمه داشت طعنه و نیش و کنایه به مادر زیبا می زد.

عمه اشرف هم به حرف آمد. کلمن ما چند سال هست داریم استفاده می کنیم. نه شیرش خراب شده و نه چیزی. معلوم نیست مردم چه کاری می کنند که شیرکلمن خراب می کنند. قدر چیزی نمی دانند. پول زیر دستشان رها کرده اند همین جور خرج می کنند. فکر نمی کنند که مرد بیچاره شان دارد زحمت می کشد و با بدبختی پول در می آورد.

مسقیم داشت به مادر زیبا می گفت.

مادر زیبا هم سکوت کرده بود و حرف نمی زد.

زن عمو مصطفی هم به مادر زیبا گفت: گفتم که بیاور خانه ما. تا کسی نبیند. صبح هم می بردید خانه خودتان.

اره. اشتباه کردم. باید می آوردم خانه شما که هیچ چشمی نبیند.

قرار بود شب را خانه بی بی بمانیم.

از همه طرف نیش و کنایه حواله مادر زیبا می شد.

شوهر عمه عفت هم از راه رسید. بنده خدا از جایی خبر نداشت. رو به عمه اشرف کرد و گفت: مبارک است اشرف خانم. کلمن جدید مبارک.

عمه اشرف گفت: نه بابا کلمن ما نیست. پولمان کجا بود که کلمن گران قیمت بخریم. این کلمن ها مال کویتی ها هست. ما داخل تنگ آب می خوریم. مثل فقیر و فقرا.

عمو جواد هم وارد شد. نگاهی به کلمن انداخت. مال کی هست؟

عمه عشرت گفت. زیبا خریده است. کلمن شان خراب شده و حالا این را خریده اند.

عمو جواد هم به حرف آمد. کلمن ارزان تر نداشتند که بخرید. چرا کلمن به این گران قیمتی خریده اید؟

مادر زیبا هم خیلی ناراحت شد. حرفی نداشت که بزند. صدای علی پسر عمو زد و کلمن را پشت ماشین گذاشت و کلمن را برد که پس دهد.

مغازه دار هم بدون چون و چرا کلمن را پس گرفت. و تمام پول را پس داد.

همین که به خانه بی بی برگشت، عم اکبر پرسید کلمن را پس بردید.

مادر زیبا هم گفت: بله. عبدالرضا دو هفته دیگر می آید. اگر خواست خودش می رود می خرد. ما که صبر کردیم دو هفته دیگر هم با همان کلمن سپری می کنیم. چقدر از همه طرف نیش و کنایه بشنوم. از عصرتا حالا یک ریز دارند نیش و کنایه بارمان می کنند.

بردم که خیال همه تان راحت شود.

عمه عشرت گفت: به ما چه. مال خودتان است. هر کاری می خواهید بکنید. چه کار به ما دارید. الکی شر برایمان درست نکنید.

من هم که اعصابم به هم ریخته بود گفتم اگر کاری به شما نداشت که حرف نمی زدید. از عصر تا حالا هر چه دلتان خواست گفتید. فقط مانده بود که زیر گوشمان بزنید.

هر چه بود قضیه کلمن تمام شد. شب را هم خانه بی بی نماندیم و به خانه برگشتیم. هر چه بی بی اصرار کرد مادر زیبا گفت نه می خواهم بروم کار دارم. خانه خودمان ماه رمضان بهتر است. راحت تر هستیم. ماه رمضان هر چه ادم خانه خودش باشد بهتر است.

اخر شب مادر زیبا با بابا تماس گرفت. قضیه کلمن را تعریف کرد. بابا هم گفت ولشان کن. خودم که آمدم می روم می خرم.

در همین دو هفته ای که قرار بود بابا از کویت برگردد، هم عمه عشرت، هم عمه عفت، هم عمه اشرف و هم زن عمو جواد همان کلمن را خریداری کردند.

مادر زیبا هم گفت منتظر بودید که ما بخریم. خب همان روز اول می رفتید می خریدید. اینقدر نیش و کنایه هم به ما نمی زدید.

به عمه اشرف گفت: شما که گفتید ما فقیر هستیم و پول خرید کلمن نداریم. چه شد پس. گنج پیدا کردید.

همه طایفه صاحب کلمن جدید شده بودند و فقط ما سرمان بی کلاه ماند.

بابا عبدالرضا از کویت آمد. وسایل و سوغاتی ها را داخل دالان خانه پیاده کرد.

یک وسیله درست و حسابی دور و برش را با پارچه و پلاستیک و ابر پوشیده بودند. برایمان خیلی جالب بود. دلمان می خواست اول از همه برویم سراغ همان وسیله بدانیم چیست. کنجکاو شده بودیم

بابا گفت دست به این یکی نزنید.

و همین حرف بابا طاقتمان را کم و کمتر کرد.

همین که بابا وارد حمام شد شروع کردیم به باز کردن پارچه ها و پلاستیک و ابرها. کلمن بود. یک کلمن خیلی قشنگ تر و زیباتر و گران قیمت تر از کلمنی که دو هفته پیش از بازار خریداری کرده بودیم.

هر کسی می امد چشمش که به کلمن می افتاد می گفت: زیره به کرمان برده اید. مگر اینجا کلمن نبود که از کویت آورده اید.

مادر زیبا هم به بابا گفت: خواهرهای خودت هستند که این حرف ها را می زنند. همیشه حسودی زندگی ما را خورده اند. دهن این همشیره هایت را نمی شود بست. باید نیش و کنایه خودشان را بزنند.

اب خوردن از کلمن کویتی عجب حالی داشت.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما