تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شكوفه هاى بادامِ نگاهت چه شد؟!
نویسنده: تبلور مهر

مَهلا گوشه‌ى حياط با دستهايى گره‌خورده، آرام‌ نشسته بود و با چشمانِ كوچكش كه خداوند طرحِ بادام رويشان ريخته بود به گربه‌ىخاكسترى روى بام نگاه مى‌كرد، نگاهى كه خالى از خشم نبود.

 

صداى جيرينگ جيرينگِ باز شدنِ درِ ورودى را كه شنيد، تنِ نازكش را قابِ ديوار كرد. پلك از هم نمى‌زد كه مبادا بابا ببيندش. مثلِمجسمه‌اى در انزواى كودكانه اش خشكيد.

 

پاهاى خسته از بنّايىِ پدر، سلانه سلانه سویِ درِ خانه را گرفت؛ بى آنكه دخترِ كوچك گوشه‌ى حياط را ببيند.

 

–           مهلاى بابا، كجاستى؟!

 

هانيه با دست هاى خيس، موهاى پيچ در پيچ اش را مرتب كرد، در آينه‌ى شكسته‌ى روى كابينت خودش را برانداز كرد.

شكوفه‌هاى بادامِ نگاهش را آب داد. گل هاى لبخند، روى لب‌هاى ماتيك خورده‌اش شكفت.

از درِ آشپزخانه شتابان خودش را به استقبالِ راستين رساند.

 

–           راستين آقا، مهربان آمدى مَردِ من. مانده نباشى.

–           سلام جانانِ من، سرت سلامت. مهلا كجاست؟ برايش آيسكريم خريده‌ام.

–           جانت سلامت. در حياط غَرغَرَك بازى مِى‌كند. الان است که بیاید.

 

نگاهِ مهلا لبریز از شيطنت شد؛ از آن كه توانسته بود از چنگ چشمانِ تيزبينِ بابا فرار كند.

گِرِهِ دستانش را كمى شُل كرد. به پروانه‌ى در تكاپوى ميانِ انگشتانش نگاهى انداخت؛

 

–           پروانه جانم، من خود از تو مراقبت مِى‌كنم، نَگَران نباشى ها. پيشى خاكسترى تو را اذيت كردن نتواند.

 

صداى باز شدنِ درِ خانه مهلا را همچون بیدی تکاند.

گره دستانش را سفت تر کرد.

صدای مخملین بابا شورِ ته‌نشين شده‌ى دلش را مذاب كرد.

 

(( مهلای بابا…

                  مرهمِ جانم كجاستى؟

   بابا نبيندت دِق مِى‌آورد هاااا

                این آیسکریم از برای کیست؟ ))

 

راستین با قدم های ورچیده نزدیک و نزدیک تر شد،

بلند بلند می‌خواند؛

(( دستای مهلا، حیاتِ منه…

                  چشمانِ مهلا اميدِ منه…

   پاهاىِ مهلا شوقِ زندگيم…

                   انگشتانِ او مرهمِ درده… ))

 

مهلا چشمانش را از شرمِ شيطنتى كه مى‌دانست موجب ناراحتىِ باباست، مثلِ دانه‌هاى انگور در هم فشرده بود.

 

دستانِ گَرد بسته ى راستين، دخترك را از قابِ ديوار جدا كرد، و در سايبانِ آغوشش پناه داد.

 

  • باباجان، درون دستانت چيسته؟

 

راستين انگشت روى دستانِ كوچكِ مهلا گذاشت و با گوشه‌ى چشم درونِ محبسِ كوچك را ديد زد…

 

  • مهلاىِ پدر… اين پروانَه شايد به دهانِ گوربه خورده شود اما درون عرقِ شورِ دستانت صدبار مُرده و زَنده مِى‌شود، رهايش كن بابا.

 

قفلِ دستانِ نازكِ مهلا با كليد اشك هايش گشوده مى‌شود.

بابا غرقِ در بوسه اش مى‌كند و در آغوشِ پدر، هم نوا با پروانه پرواز مى‌کند.

دخترك شوربا خورده و‌نخورده کتابِ پارسى درميانِ آغوشِ كوچكش به خواب مى‌رود.

 

.

.

.

هانيه لقمه هاى نان خشك و پنيرِ شور را دانه دانه در دهانِ كوچك مهلا مى‌گذارد و شعرِ حفظىِ كتاب را برايش مرور مى كند.

 

(( نوشتم خون، نوشتم درد، دردِ صبحِ آزادی

     نوشتم غم، نوشتم آه، آهِ خنده و شادی

 

     نوشتم یک عروسک در کنارِ کودکِ بی جان

     نوشتم بادبادک زیرِ سقفِ ملکِ اجدادی

 

نوشتم تا بگریم، تا بگریانم جهانی را

جهان بی خبر از دردِ ویرانی و بربادی

 

خداوندا! به امید رهایی می سپارم جان

    که خون شد زیرِ چنگِ کدخدا خاکِ خدادادی ))

 

مهلا از شوقِ زنگِ ادبيات، جهيده جهيده به سمتِ مدرسه مى‌ رفت….

خیالِ هانيه كه از رسيدنِ دختركش به آغوشِ امنِ مكتب آسوده گشت، با سبدى از سبزى تازه و لوبياى سرخ به خانه برگشت تا براىِ افطارِ روزه اولىِ خانه آشِ قورتىِ دلخواهش را بار بگذارد.

دانه هاى نمك را كه از نمكدانِ چينىِ خردلى  روانه‌ى قابلمه‌ى لعابى مى‌كرد، ناگهان با صداى انفجارى سخت به سمت پنجره دويد؛

حس‌اش اين بود كه بندِ آسمان از هم گسيخته و دارد آوارِ زمين مى شود.

 

آشِ نيم پخته را به آغوش گرفته و شتابان به سمت مكتب خانه ى سيدالشهداى دشت‌برچى دويد.

 

  • مهلاى من كجاستى؟ مادر برايت آشِ قورتى پختن كرده… بيا مادر … بيا با رفيقِ مكتب ات نوشِ جان كن عزيزِ جان.

 

با ديدنِ خاكِ خون خورده ى دشت، دلش آشِ نخورده را پس زد.

يادِ روزى افتاد كه دختركش با آرزوى آنكه روزى پزشكِ دست‌هاى زخم خورده‌ى پدرش باشد، قدم به قتلگاهِ آينده اش گذاشته بود.

    از میان انبوه پدر و‌مادرانی که غرق در گردابِ وحشت و حیرت و حسرت بودند راستین را دید که فریاد می‌زد؛

 

(( مهلا…. مهلا….

                     مهلا كجاستى؟!

حياتِ بابا كجاست؟ مگر دستانِ كوچك‌ات حياتِ من نبود؟

 

مهلا… مهلا…

اميد بابا كجاست؟ مگر چشمانِ بادامى‌ات اميدِ من نبود؟

 

مهلا… مهلا…

شوقِ زندگى ‌ام را مِى‌خواهم. پاهاى مهلا شوقِ زندگى ‌ام بود.

 

مهلا… مهلا…

مرهمِ دردم را از كدامين زاويه‌ى مكتب بيايم؟ انگشتانت كو؟        ))

 

قابلمه از دستانِ لرزانِ هانيه افتاد،

خاكِ خون خورده، آشِ مهلا را هم نوش كرد.

 

مهلا نمى ‌دانست كه زنگِ پارسى آخرين زنگِ زندگى‌اش هست!

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما