تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کله پاچه
نویسنده: Aahmad alamdar

 

خوردن کله پاچه در شب بیست و هفت رمضان یک امر واجب است. نمی دانم دلیلش چیست، اما این را می دانم که تمام خانواده ها شب بیست و هفتم ماه رمضان خودشان را به آب و آتش می زنند که بتوانند از زیر سنگ هم که شده کله پاچه پیدا کنند و برای افطاری آماده کنند. و کار تا جایی پیش می رود که برخی خانواده ها حتی حاضر به خرید کله پاچه به قیمت چند برابر هم می شوند. هر چه هست یک رسم و سنت قدیمی هست که نسل به نسل بین مردم این شهر دست به دست شده و حالا به ما رسیده است.

خانواده ما هم از صدقه سر قصابی عمو کل محمد در طول سال چند باری کله پاچه در سفره مان پیدا می شود و معمولا برای ماه رمضان هم تا حدودی خیالمان راحت هست. در شهر ما کل برای کربلایی ها به کار می رود. کسی که به زیارت کربلا مشرف شده باشد را در زبان عامیانه کل می گویند. البته برای همه موارد مخفف داریم. مثلا مشهدی را مشتی می گویند. مثلا همین خودم که به مشهد رفتم هفت هشت سال بیشتر نداشتم. وقتی برگشتم همه خانواده به من گفتند مشت احمد. زار زار گریه می کردم که چرا مرا مشت احمد صدا می زنند. مادرم هم می گفت: چون به زیارت امام رضا (ع) در مشهد رفته ایم مشهدی شده ایم. مشت احمد یعنی مشهدی احمد. اما چون شوهر عمه مادرم که پیرمرد بود را با همین نام صدا می زنند برایم خیلی سخت بود پذیرش نام مشت احمد.

البته کم کردن عناوین تنها بین مردم رواج ندارد. بلکه اسامی را هم کم می کنند. مثلا محمدعلی را معدل و یا محمدحسین را مدحسین و یا محمدحسن را محدسن می گویند. کلا کم کردن اسم در بین مردم این شهر رواج دارد.

مغازه عمو کل محمد شهرقدیم بود. محله دم دروازه. قدیمی ترین محله شهر لار. در زیر قدمگاه حضرت علی محله عمو کل محمد بود. مغازه و خانه به هم چسبیده بود. عمو کل محمد هم علاقه عجیبی به محله و زادگاهش داشت. و هیچ وقت حاضر نبود محله و خانه و کاشانه اش را تغییر دهد. مغازه ای سه در پنج چسبیده به خانه عمو کل محمد و عمو مصطفی. خانه های عمو کل محمد و عمو مصطفی و بی بی کنار هم بود .با هم همسایه بودند.

ما هم معمولا هرشب جمعه آن جا بودیم. البته برخی وقت ها بین هفته هم می رفتیم خانه بی بی.

از مدت ها قبل از اینکه ماه رمضان برسد سفارش کله پاچه را به عمو کل محمد می دادیم. و می رفتیم داخل صف انتظار.

مادر زیبا: حاجی محمد کله پاچه برای رمضان یادت نرود. بی کله نشویم.

عموکل محمد: نه خیالتان راحت باشد. خیلی خب. حتما. هنوز زود است. موقع خودش که بشود یک کله پاچه برایتان کنار می گذارم. غصه کله پاچه نخورید. ان شاالله سلامتی باشد و رمضان به سلامتی بیاید. تا شب بیست و هفتم هم یک کله پاچه پیدا می شود.

ممنون حاجی. هر وقت خبر دادی می آیم برای کله پاچه. خودت می دانی. برادرت می خواهد برای رمضان بیاید. کله پاچه هم که خیلی دوست دارد.

خب به سلامتی. کی می آید ان شاالله.

حالا گفته قبل از رمضان می آیم. اگر پشیمان نشود.

بابا عبدالرضا کارش کویت بود. حداقل زمان سفر بابا شش ماه بود. اما بعضی وقت ها به جای شش ماه یکسال و یا حتی دو سال هم کویت می ماند. تمام جوانی اش را در کویت و دور از خانواده سپری کرد.

مادر زیبا کله پاچه خوب درست می کرد. چرب و چلی. انقدر خوشمزه بود که انگشت هایمان را با ان می خوردیم. می گفت درست کردن کله پاچه را از بی بی یاد گرفته ام. بی بی مادر بابا عبدالرضا بود. کلا بیشتر غذاها را از بی بی یاد گرفته بود. مادر زیبا می گفت: خدا بیامرز ننه چیزی بلد نبود. می گفت هر چه یاد گرفته ام بعد از عروس شدن در خانه مادرشوهر یاد گرفته ام.

بابا همان طور که قول داده بود قبل از رمضان آمد. این بار از آن معدود دفعاتی بود که سر قولش مانده بود. دو روز قبل از رمضان آمد.

شب اول رمضان رو به مادر کرد و گفت: برای شب بیست و هفتم کله پاچه کنار گذاشته ای؟

به برادرت گفته ام. هنوز چیزی بهمان نداده است. گفت خودم حواسم هست. برایتان کنار می گذارم. حالا خودت هم رفتی طرف برادرت حتما یادآوری اش کن. من دیگر خجالت می کشم چیزی بگویم. چندبار تا حالا گفته ام.

باشد خودم فردا صبح میروم مغازه اش. ماه رمضان بدون کله پاچه نمی شود.

فقط کله سوخنده بردار. حوصله تمیز کردنش را ندارم. سوخنده یعنی کله ای که خود مغازه دار موهایش را سوزانده باشد. مستقیم می گذارم داخل فریزر برای روز خودش. نه دست دارم نه کمر که بنشینم کله پاچه بسوزانم.

بابا کلا مخالف بود. دوست داشت خودش داخل خانه بسوزاند. یک تفکر سنتی و قدیمی که همه چیز را باید در خانه درست کرد.

بابا هم از همان روز اول رمضان پیگیر کله پاچه شد، اما عمو کل محمد هر روز وعده روزهای بعد را می داد. ماه رمضان هم به سرعت داشت پیش می رفت. اما خبری از کله پاچه نبود.

بابا دیگر اعصاب برایش باقی نمانده بود. از همه طرف هم به مادرم زنگ می زدند. خاله ها و دایی ها هم فکر می کردند کله پاچه اینقدر زیاد است که هر وقت بخواهند برایشان فراهم می کنند.

مادر زیبا هم می گفت: خودمان هم هنوز نتوانسته ایم بخریم. نیست. کله پاچه گیر نمی آید. هر کسی گوشت می خرد کله پاچه اش را هم برمی دارد. بروید یک کهره کامل بخرید، تا کله پاچه گیر خودتان بیاید.

واقعا گیر آوردن کله پاچه سخت بود. انقدر مشتری داشت که هر کسی سعی می کرد به بهترین قیمت بفروشد. کله پاچه ای که شاید دو هزار تومان قیمت داشت، برای رمضان تا ده هزار تومان هم می رفت.

بابا هم هر روز برای خرید کله پاچه می رفت مغازه عموکل محمد. اما دستش به جایی بند نبود. خریداران گوشت کله پاچه ر توی هوا می زدند. دستش به جایی بند نبود.

شب بیست و هفتم آمد و عملا سفره افطار بی کله ماند.

و سنت خوردن کله پاچه در افطار شب بیست و هفتم شکسته شد. اتفاق خاصی هم نیفتاد. می شد بدون کله پاچه هم افطار کرد. اما انگار یک حسرت بزرگ بر دل همه مانده بود. نمی دانم این ناراحتی از شکسته شدن سنت بود یا نخوردن کله پاچه.

به بی بی گفتم حالا این چه رسمی هست که حتما باید شب بیست و هفتم کله پاچه بخوریم.

جواب داد: چون یک ماه روزه گرفته ایم و چربی بدن به خاطر روزه داری و گرسنگی از بین رفته است، شب بیست و هفتم کله پاچه چرب می خوریم که جبران چربی های از دست رفته بشود و بدن به حالت طبیعی برگردد.

جواب از این منطقی تر ندیده و نشنیده بودم.

بی بی با همان سواد عامیانه خودش بهتر از هزار سواددار جواب سوالم را داد.

همان یکسال کله پاچه حذف شد. اما بعد از آن همیشه کله پاچه در سفره افطار قرار داشت.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما