تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

اقای بخشدار
نویسنده: Aahmad alamdar

آقای بخشدار

سال ۸۸ بود که بعد از آن آزمون عجیب و غریب به استخدام وزرات کشور در آمدم. عجیب و غریب از آن نظر که سوالات آزمون مربوط به رشته جامعه شناسی بود. اما من که لیسانس روان شناسی داشتم در آزمون پذیرفته شدم.

دی ماه بود که در آزمون ثبت نام کردم. در آگهی آزمون نوشته شده بود کارشناس امور شهری و شوراها. با مدرک تحصیلی جامعه شناسی، علوم سیاسی، جغرافیا، عمران، مدیریت دولتی و… . پایین آگهی نوشته بود کارشناسان رشته های روان شناسی، علوم تربیتی هم اجازه شرکت در جلسه را دارند.

ما هم دل به دریا زدیم و در آزمون ثبت نام کردیم. تنها امیدم به خدا بود و بس. همه چیز خوب پیش رفت تا اینکه از استانداری تماس گرفتند.

ساعت حدودا سه عصر بود. تازه از زروان برگشته بودم. آن موقع سرباز معلم بودم. مشغول خوردن ناهار. مادر زیبا گوشی را برداشت.

الو.

میمندی هستم از استانداری فارس.

با احمد آقا کار داشتیم.

بله.

احمد بدا که از استانداری اسی. ( احمد بیا که از استانداری هستند)

مادر زیبا بنده خدا فارسی را به سختی صحبت می کرد. اولین بارش هم بود که از یک مرکز دولتی تماس می گرفتند با خانه ما. برایش کمی عجیب بود. فورا از جا پریدم. گوشی را برداشتم.

الو. بله.

سلام. جناب علمدار. مدارک شما ناقص هست. اگر تمایل به شرکت در آزمون دارید همین فردا صبح دفتر بنده باشید.

چشم. ولی مشکل من کارت پایان خدمت هست که هنوز نگرفته ام.

باشد. شما فردا تشریف بیاورید. حضوری صحبت می کنیم.

دوره هجده ماه خدمت سربازی اول دی ماه تمام شده بود. اما تعهد خدمت ما سرباز معلمان تا پایان خرداد بود. برای همین کارت پایان خدمت را نمی توانستیم دریافت کنیم. و باید تا پایان تعهد منتظر می ماندیم.

ناهارم را تمام کردم. سوار بر موتورسیکلت شدم و راهی ترمینال مسافربری پیام گوهر.

یک نفر پشت میز نشسته بود. سرش را پایین انداخته بود و مشغول بازی کردن با گوشی تلفن همراه. اصلا برایش مهم نبود که مشتری در مقابلش ایستاده است.

سلام کردم.

سلام آقا.

بدون اینکه سرش را بالا بیاورد جواب سلام داد.

بفرما.

بلیط ساعت ۱۲ شیراز می خواستم.

با همان لحن بی ابدانه و متکبرانه گفت: چند نفر؟

پاسخ دادم. یک نفر.

باز پرسید: مرد یا زن.

خیر. مرد. برای خودم می خواهم. فقط اگرامکان دارد ردیف دوم یا سوم باشد کنار دریچه هم باشد.

بلیط را صادر کرد. ده هزار تومان.

کارت را کشید و بلیط را برداشتم. ساعت ۱۲ شب به سمت شیراز حرکت کردم. خسته و کوفته و با حالتی خواب آلوده وارد استانداری شدم. ساعت از ۷:۳۰ گذشته بود. وارد اتاق شدم. بنده خدا آقای میمندی که هر کجا هست خدا یارش باشد. پشت میز نشسته بود.

یک ادم کاملا مودب، خاکی، خوش اخلاق، خوش برخورد، متواضع، فروتن، خوش رو. فردی قد بلند و چهار شانه ما مردمی و خاکی. خیلی اهسته گفت: برو پیگیر کارت پایان خدمتت باش. اگر هم موفق نشدی برگرد. تا ساعت ۵ عصر منتظر می مانم.

پادگان عملا امکان ورود نداشت. سردار از تهران آمده بود و سان داشتند.

حدود ساعت ۱۵ وارد استانداری شدم. بنده خدا اقای میمندی پشت میز نشسته بود. ماجرا را که شرح دادم ارام و در گوشی گفت: برو روز امتحان بیا سر جلسه. با هیچ بنی بشری هم صحبت نکن.

بنده خدا اگر محبت ایشان نبود من هیچ وقت قبول نمی شدم.

حدودا سه ماه بعد در اردیبهشت ماه ازمون برگزار شد. و کارت ورود به جلسه ما هم صادر شده بود به لطف حضورآقای میمندی.

سر جلسه انقدر خسته بودم که داشت خوابم می برد. شب قبل داخل اتوبوس بودم و اصلا خوابم نبرده بود. گرسنه هم بودم. همان ابتدای جلسه شروع کردم به خوردن کیک و اب میوه. بعد از اینکه کمی انرژی گرفتم شروع کردم به پاسخ گویی به سوالات. سوالات بد نبود. از اطلاعات دانشگاه کمی در ذهنم باقی مانده بود.

پاک کن هم نداشتم. از نفر بغل دستی پاک کن گرفتم. چند دقیقه بعد هم درخواست مداد تراش دادم. مراقب جلسه گفت معلوم هست تو نخوانده آمده ای سر جلسه. فقط داری نظم جلسه را به هم میزنی. برو بیرون تا بقیه بتوانند به سوالات پاسخ دهند. اطرافیانم همگی لاری بودند و کارشناس و یا کارشناس ارشد رشته های تخصصی. البته نفر اصلی و رقیب اصلی کارشناس جامعه شناسی بود.

با خیال راحت به سوالات پاسخ دادم. خودم هم فکر نمی کردم در حضور کارشناسان جامعه شناسی من قبول شوم. پاسخ آزمون آمد. و من نفر اول شده بودم.

چند مرتبه برای مصاحبه رفتم و مصاحبه آنقدر بد بود که فکر نمی کردم پذیرش شوم. در این حد بگویم که معنای تولی و تبری را هم ندانستم.

هر چه بود مصاحبه را با موفقیت پشت سرگذاشتم. شانس من مصاحبه در زمان قضایای سال ۸۸ بود. اعتراضات خیابانی به نتیجه انتخابات. و جر و دعواهای احمدی نژاد و میرحسین موسوی. اما خدا با من یار بود و مصاحبه را پشت سرگذاشتم.

بیست و شش شهریور عملا حکم کارگزینی ابلاغ شد و شروع به کار کردم. بخشداری اوز نخستین محل کار اداری ام بود. به اتفاق اقای صادقی همکلاسی دوران دبیرستان راهی اوز شدیم. وارد دفتربخشدار شدم. فردی قد بلند، چاق، کچل و حراف پشت میز نشسته بود. نوروز مسئول دفتر بخشدار بود.

همین که وارد اتاق شدم از پشت میز بلند شد. سلام کرد و دست من و صادقی را گرفت. خیلی مودب بود و اداب اداری را خوب می دانست.

چند لحظه ای پشت درب اتاق بخشدار نشستیم. و بعد از اجازه بخشدار وارد اتاق شدیم.

حدودا بیست دقیقه ای با بخشدار صحبت کردم. توجیه کار اداری بود. و سپس به جای نوروز در قسمت دفتر بخشدار نشستم. برایم سخت بود. اینکه یک کارشناس کار دفتردار را انجام دهد. اما روزهای اول بود و باید سکوت می کردم.

در همان خلوت با خودم فکر می کردم، چطور می شود در این سیستم بخشدار شوم. چقدر لذت بخش بود. گفتن آقای بخشدار. می گفتم می شود من هم روزی در سیستم وزارت کشور پست بخشداری داشته باشم.

به هر حال روزها سپری شد، چهار سال و نیم در بخشداری اوز مشغول بودم و سپس به فرمانداری منتقل شدم. حدودا  چهار سال و نیم هم در دفتر اتباع مشغول شدم. و روز به روز توانستم اعتماد مافوق را به خودم جلب کنم.

تا اینکه سال ۸۶ پیشنهاد بخشداری جویم را به من دادند. در زمان اکبر نجیب زاده. اما اخلاق اکبر انقدر بد بود که پیشنهاد را پس زدم و از پذیرش مسئولیت خودداری کردم.

و تقریبا یک سال بعد پیشنهاد بخشداری بنارویه را در زمان جلیل حسنی دریافت کردم. این بار خیلی زود قبول کردم. حمای های علی پور معاون فرماندار و شخص فرماندارباعث شدم مسئولیت را بپذیرم. و من هم شدم آقای بخشدار.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما