تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

فست فود
نویسنده: Aahmad alamdar

فست فود

خدا رحمت کند مشهدی نصرالله. هر روز صبح بعد از نماز صبح مشغول آب پاشی جلو خانه و کتاب فروشی اش می شد. یک کتاب فروشی خیلی بزرگ با هزاران و شاید ده ها هزار عنوان کتاب. به جرات می توانم بگویم کتاب فروشی مشهدی نصرالله به اندازه سالن نمازخانه مدرسه ما بود. وقتی وارد کتاب فروشی می شدیم از بس کتاب زیاد بود نمی دانستیم کدام کتاب را بخریم. قفسه های چوبی ردیف به ردیف کنار هم چیده شده بود و کتاب ها همانند رنگینک به هم چسبیده بودند.

خیلی از روزها به شوق دیدن کتاب زود از خانه بیرون می زدیم و ده تا پانزده دقیقه را به همراه بچه های محل در کتاب فروشی پرسه می زدیم. شوق دیدن کتاب و خواندن کتاب خیلی جذاب بود، اما توان خرید کتاب را نداشتیم. همیشه حسرت داشتن کتاب های داستان مورد علاقه مان در دلمان می ماند. حسرتی که روز به روز بیشتر و بیشتر می شد.

کتاب های داستان، عاشقانه، ادبیات، شعر، روان شناسی، مذهبی، کودکانه، نقاشی و رنگ آمیزی، فلسفی، تاریخی، اقتصاد و هنر، ورزشی همه و همه در قفسه های جداگانه کنار هم چیده شده بود. اما توان خرید نداشتیم. همان ده یا پانزده دقیقه که در کتاب فروشی مشهدی پرسه می زدیم را از دست نمی دادیم و مشغول خواندن کتاب می شدم. حداقل ماهی یک کتاب را با همان چند دقیقه کوتاه مطالعه می کردم. گاهی وقت ها هم بعد از زنگ مدرسه در کتاب فروشی مشهدی نصرالله توقف می کردیم. سرگرمی خوبی بود.

خدا رحمت کند مشهدی نصرالله می گفت: همین که وارد مغازه می شوید، با خودتان آبادی می آورید. دلم به شماها خوش است. باز هم خدا را شکر می کنم که چهارتا جوان و نوجوان هنوز هستند که عاشق کتاب باشند.

رفتم جلو و گفتم: مشهدی. ما که کتابی از شما نمی خریم. فقط می آییم اینجا مفت و مجانی کتاب می خوانیم. ناراحت نمی شوید واقعا.

نه پسرم. چرا ناراحت شوم. مگر با خواندن شما چیزی از کتاب می خواهد کم شود. خدا خودش روزی رسان هست. همین که شما کتاب می خوانید ثوابش برای من نوشته می شود. ناراحت که نمی شوم هیچ، خوشحال هم می شوم که شما با خواندن این کتاب ها روز به روز باسواد تر می شوید. آگاه می شوید. مطلع می شوید. دنیا برایتان رنگ و بوی دیگری پیدا می کند. معنای دیگری پیدا می کند. بالاخره هر چه از این کتاب ها یاد بگیرید، روزی به درد شما و این مردم می خورد. شما می خواهید این شهر و این کشور را آباد کنید. حالا بگذارید من هم سهمی داشته باشم. فقط هر وقت به جایی رسیدید و مشغول مطالعه شدید یک فاتحه برایم بفرستید. و فراموشم نکنید. به جای هزینه کتاب هایی که اینجا می خوانید.

همه با هم گفتیم این چه حرفی است مشهدی. ان شاالله صد و بیست ساله شوید.

بالاخره آدمی یک روز از دنیا می رود. امروز نشد، فردا. قرار نیست که تا ابد زنده بمانیم. مرگ هم تعارف ندارد. همین دیروز بنده خدا مش قربان همسایه سر کوچه که فکر کنم خودتان هم می شناختیدش، به رحمت خدا رفت. تا ساعت ۲ مغازه بود. همین که پایش به خانه می رسد، در جا سکته زده و از دنیا رفت. خوش به حالش. مرگ با عزت بود. از دیروز تا حالا دارم دعا می کنم که من هم همین طوری از دنیا بروم. مرگ با عزت یک سعادتی است که نصیب هر کسی نمی شود.

چرا همه اش از مرگ حرف می زنید. طوری صحبت می کنید که انگار قرار هست همین فردا اتفاق خاصی بیفتد.

بنده خدا هر دو سه ماه یکبار کتاب های جدید وارد کتاب فروشی می کرد. کتاب های قدیمی هم روز به روز قدیمی تر می شد. برخی کتاب ها که از بس در داخل قفسه مانده بود زرد شده بود. اگر کمی جابجا می کردید حتما از وسط دو تکه می شد.

می گفتم مشهدی تو که می دانی مشتری نداری، چرا باز هم کتاب جدید می اوری؟ پول زیادی داری؟

می گفت: بالاخره آدم خودش می خرد. قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری. همین جوری که نمی ماند. هر چقدر سود داشته باشم می روم کتاب جدید می آورم.

فرزندی که ندارم. خودم هستم و یک پیرزنی داخل خانه. برای پیرزن همه چی گذاشته ام که تا اخرعمر تامین باشد. بقیه پولم را هم دارم کار خیر می کنم. همین که چهار نفر وارد مغازه می شوند و کتاب می خوانند ثوابش برای من هست. مردم گرفتارند. ندارند. از کجا بیاورند که کتاب بخرند. حداقل می آیند اینجا چهار تا کتاب مطالعه می کنند. عمدا میز مطالعه گذاشته ام که هر کس توان کتاب خریدن ندارد همین جا مطالعه کند.

البته یک پسر داشت که در شهر دیگری زندگی می کرد. می گفت هر چه خواسته برایش فراهم کرده ام. وقتی هم از این دنیا رفتم همه این زندگی برای خودش هست. بیشتر از همه ترسش این بود که پسرش کتابخانه را نابود کند.

راست می گفت. چند میز کوچک چوبی قهوه ای کنار هم در گوشه ای از کتابفروشی گذاشته بود و نوشته بود اتاق مطالعه. مشتری اتاق مطالعه دانشجویان بودند. یک صندوق کوچک هم همانجا گذاشته بود و روی صندوق نوشته بود، هزینه مطالعه کتاب خرج کودکان یتیم می شود.

همه درامد اتاق مطالعه را تحویل دارالایتام می داد. خدا خیرش دهد. مرد خوش اخلاقی بود. بعضی وقت ها هم کتاب هدیه می داد.

به مشهدی می گفتم، مشهدی کتابخانه که وسط شهر هست. بروند آنجا کتاب بخوانند. چرا شما کتاب خانه راه انداخته اید.

می گفت: چه عیبی دارد. این همه ساندوچی در این شهر هست، باز هم ساندویچی باز می شود. حالا یک کتابخانه هست، کتابفروشی من هم بشود دومین کتابخانه. چه اشکالی دارد. برخی کتاب ها اینجا هست که در کتابخانه نیست.

می گفت زیاد غصه نخورید. من که رفتم این کتابخانه هم می رود. به جایش ساندویچی می زنند. ان موقع محله آباد می شود. اینقدر آدم وارد این مغازه بشود که ده تا شاگرد هم کم داشته باشد. مردم برای شکم خرج می کنند ولی برای فکر و ذهنشان خیر.

الان که کتاب فروشی هست، اینجا خلوت هست، بعدا که شد ساندویچی و پیتزا بیایید نگاه کنید. همان موقع بگویید خدا رحمت کند مشهدی. راست می گفت.

مشهدی سکته زد. خانه نشین شد. باید زیر بغلش را می گرفتند و در حیاط خانه دور می زد.

داود پسر مشهدی هم سریعا برگشت. قبل از این که مشهدی از دنیا برود، کتاب فروشی را جمع کرد و یک فست فود خیلی زیبا راه اندازی کرد. خودش هم مشغول کار شد.

راست هم می گفت مشهدی. اینقدر شلوغ شد که جا برای نشستن گیر نمی آمد.

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما