تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خر لنگ
نویسنده: Aahmad alamdar

خر لنگ

پاهای خر تا زانو در گل گیر کرده بود. صدای عرعرش تا صدها متر آن طرف تر می آمد. بابا می گفت احتمالا خر بدبخت گیر گرگ افتاده است. همین که اسم گرگ آمد هم من و هم زهرا تمام وجودمان را ترس فرا گرفت. مدام پشت سر و اطرافمان را دید می زدیم. فکر می کردیم هر لحظه ممکن است گرگ از پشت به ما حمله کند.

مرتضی و محمد علی و حامد با دوچرخه خودشان را به ما رساندند. معمولا برای تفریح جمعه ها عصر به سمت دشت و بیابان های اطراف می رفتیم. تقریبا ۱۰ کیلومتری تا خانه فاصله داشت.

صدای عرعر خر قطع نمی شد. همین که مرتضی و بقیه بچه ها رسیدند، گفتم صدای خر بدبخت را می شنوید. بابا می گوید احتمالا گیر گرگ افتاده است. مرتضی خندید و گفت: گرگ کجا بود. اگر گیر گرگ افتاده بود تا حالا صدایش خفه شده بود. به قول خودت الان حدود یه ربع هست که صدای عرعر خر می آید. مگر گرگ چقدر مهلت می دهد. من فکر نمی کنم خبری از گرگ باشد. من می روم ببینم چه خبر است. اگر هم گرگ باشد حتما دستشان به خر نمی رسد. چند نفری می توانیم گرگ ها را دورکنیم و خر را نجات دهیم.

بابا گفت: برای چه برویم. الکی خودمان را به دردسر بیندازیم. با دست خالی که نمی شود با گرگ جنگید. یک درصد احتمال بدهید که گرگ باشد. من که اجازه نمی دهم بروید.

چرا کریم آقا؟ اتفاقی نمی افتد. اصلا یک کاری می کنیم. من با موتورسیکلت شما می روم. و اگرگرگ بود فورا با موتور فرار می کنم. سرعت گرگ که به موتور نمی رسد.

مرتضی سوار بر موتور سیکلت بابا شد و به سمت صدای خر رفت. تقریبا پنج دقیقه بیشتر طول نکشید که مرتضی برگشت. بیا آقا کریم. بیا برویم که هیچ خبری از گرگ نیست. خر بدبخت لنگ شده است و کنار آب انبار دراز کشیده. نمی تواند راه برود. هر طور شده باید نجاتش دهیم.

فورا سوار بر موتورسیکلت شدیم و به راه افتادیم. مرتضی و محمدعلی و حامد هم سوار بر دوچرخه پشت سرمان به راه افتادند. بابا بدون توجه به این بنده خداها، با سرعت حرکت می کرد و برای خودش گرد و خاکی راه انداخته بود که دیدن مسیر را برای بچه ها سخت کرده بود. مجبور شدند فاصله شان را با ما بیشتر کنند که بتوانند از دست گرد و خاک نجات پیدا کنند.

هرچه به دوش بابا می زدم که یواشتر برود، بابا توجهی نمی کرد و با سرعت به جلو می رفت. خر کنار آب انبار ایستاده بود. معلوم بود که از تشنگی به اب انبار پناه آورده بود. اما اینقدر آب پایین بود که نتوانسته بود آب بخورد. خشکسالی بدجور به حیوانات فشار آورده بود.

بابا موتور سیکلت را کنار جاده خاکی پارک کرد و به سمت خر رفت. اردشیر زود برو یک ظرفی پیدا کن که برایش اب تهیه کنیم. معلوم است که حسابی تشنه است. همه بچه ها رسیدند و دسته جمعی در اطراف اب انبار دنبال ظرف اب گشتیم. مرتضی یک ظرف حلبی روغن پیدا کرد. فورا صدا زد. پیدا کردم. بیایید.

با سرعت به سمت بابا دویدیم. بابا از داخل خورجین هر چه بند و طناب داشت آورد. و با پیچ گوشتی که داخل خورجین بود قسمت بالای ظرف را سوراخ کرد. بند را از داخل سوراخ گذراند و به داخل اب انبار انداخت. سطح آب خیلی پایین بود. تقریبا دو پله مانده بود که آب انبار خالی شود.

همین که ظرف آب را جلو خر گذاشتیم با سرعت ظرف را خالی کرد. بابا برای دفعه دوم ظرف را پر از آب کرد. باز هم ظرف را خالی کرد. ظرف سوم و چهارم هم با سرعت خالی کرد. معلوم بود این مدت که در گل گیر کرده بود نتوانسته بود اب بخورد. و شاید صدای عرعر هم به خاطر همین بود.

چهار ظرف آب را که نوشید صدای عرعرش قطع شد. بابا گفت حالا آب خورد، اما باید دنبال خوراکی برایش باشیم. اگر همین طوری اینجا ولش کنیم حتما گیر گرگ می افتد. باید برایش کاری کنیم.

نباید همین طوری اینجا ولش کنیم. پاهایش حسابی زخمی شده است. معلوم نیست چه حیوانی به این زبان بسته حمله کرده است، اما توانسته خودش را نجات دهد. اما با این پای لنگ حتما قربانی می شود. کمک کنید به یک جایی برسانیمش.

بابا طناب را به گردن خر انداخت و خر را به دنبال خودش کشید. گفت به سمت شهر می بریمش. بین راه یکی دو تا مزرعه هست که همانجا نگهش داریم. هر دو صاحب مزرعه ها آشنا هستند.

بابا جلو رفت و ما هم پشت سر بابا به راه افتادیم. خر لنگ خیلی آهسته می رفت. و ما هم مجبور بودیم سرعتمان را با سرعت خر یکی کنیم.

محمدعلی گفت: آقا کریم احتمال زیاد فردا صبح به مزرعه می رسیم. کاشکی بی خیالش می شدیم.

بابا هم گفت: نه. شما اگر می خواهید بروید. من هم هر طور شده خودم را به جاده می رسانم. مرتضی گفت: نه آقا کریم. با هم آمده ایم و با هم برمی گردیم. نمی توانیم وسط این بیابان شما را رها کنیم.

ارام آرام به سمت مزرعه حرکت کردیم. خر مقاومت می کرد و به همین راحتی راه نمی رفت. بابا کریم هم مجبور می شد طناب را پشت سر هم محکم تر بکشد. هوا کم کم داشت تاریک می شد. بابا گفت فکر کنم تا نیم ساعت دیگر به مزرعه برسیم. مشکل این بود که ما هیچ کدام نمی توانستیم به بابا کمک کنیم. هر کدام سوار بر وسایل نقلیه خودمان بودیم. تنها کمک ما این بود که همراهی اش می کردیم.

هوا کاملا تاریک شد. و تنها چیزی که می توانست مسیر را برای ما مشخص کند، چراغ موتورسیکلت بابا بود.

تقریبا مزرعه از دور دیده شد. چراغ های مزرعه خودش را نشان داد. خیالمان راحت شد که دیگر چیزی به آخر مسیر نمانده است. حدودا بیست دقیقه ای زمان برد تا بالاخره به مزرعه رسیدیم.

نگهبان مزرعه افغانی بود که بابا حسابی او را می شناخت. قضیه خر را برایش تعریف کرد. جان محمد افغانی هم خر را داخل مزرعه برد. خیالت راحت اقا کریم. قول می دهم که خوب از این خر مراقبت کنم. برای خودم هم نگهش می دارم. وسیله خوبی هست. همین جا باید بماند. خدا برایم رسانده است.

بابا برای آخرین بار سمت خر رفت. همین که دستی به گردن خر لنگ کشید، خر با پا لگد محکمی به بابا زد. خدا را شکر که اتفاقی برایش نیفتاد.

به خانه رسیدیم. تا ماه ها قصه خر لنگ و لگد زدن به بابا سوژه دورهمی هایمان بود.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما