تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

شلوارهای وارونه
نویسنده: Aahmad alamdar

از تمام مال دنیا تنها یک شلوار سیاه پارچه ای و یک پیراهن آبی رنگ داشتم و یک کفش سیاه. انقدر این پیراهن آبی را شسته بودم که سفید شده بود. فقط رنگش نبود که خودش را باخته بود، بلکه خود پارچه هم تقریبا داشت از بین می رفت. پیراهنم روز به روز نازک تر می شد. اینقدر اوضاع شلوار و پیراهنم وخیم بود که خیلی خجالت می کشیدم. بابا قدرت خرید شلوار و پیراهن دوم را برایم نداشت. اینقدر از شلوارم مراقبت می کردم که مبادا پاره و یا سوراخ شود. نه تنها شلوار که کفش و پیراهن هم فقط یک عدد بیشتر نداشتم. هر پنج شنبه شلوار و پیراهن را میشستم و روی بند داخل حیاط زیر نور آفتاب پهن می کردم. کفشم را هم هر جمعه صبح واکس می زدم.

تا جایی که می توانستم از وسایلم مراقبت می کردم که خدای ناکرده خراب نشود. بابا می گفت اگر شلوارت پاره شد و یا خراب شد باید بقیه سال را با زیرشلواری به مدرسه بروی. من پول ندارم که دوباره برایت شلوار بخرم.

خیلی سخت بود. مراقبت از شلوار و پیراهن و کفش، ان هم با روزی حداقل یک ساعت پیاده روی. و نشستن پشت میز و نیمکت های قدیمی و شکسته و درب و داغون که هر لحظه ممکن بود یک قسمتی از شلوار را پاره کند.

بارها اتفاق افتاد که شلوار و یا پیراهن بچه ها پشت میز و نیمکت های کلاس گیر افتاد و باعث پارگی آن ها شد. آخرین بار شلوار آقای روزگار بود. بنده خدا در نیمکت ردیف آخر نشست و می خواست کلاس را بهتر مدیریت کند. جای دانش اموزی که برای پاسخ دادن به درس پای تخته ایستاده بود نشست.

بنده خدا نمی دانست که سرنوشت شومی در انتظارش هست. تقریبا نیم ساعت از وقت کلاس را به سوال کردن از دانش اموزان و درس های گذشته گذراند. همین که خواست بلند شود، شلوارش پشت میخ گیر افتاد و صدای قریچ و پاره شدن شلوارش به گوش همه رسید.

شلوار از بالا تا زانو پاره شد. همان جا سر جایش نشست  بلند نشد. هیچ راهی نداشت جز اینکه شلوارش را عوض کند. همه دانش اموزان را از کلاس بیرون کرد و به من گفت اقا قاسم را صدا کنم.

بنده خدا قاسم با موتورسیکلت به سمت منزل آقای روزگار رفت و یک عدد شلوار برایش آورد. رفت و برگشت کلا نیم ساعت زمان برد و تقریبا کلاس رو به پایان بود. پشت سکوی سنگی کلاس ایستاد و شلوارش را عوض کرد.

هر طور بود این مصیبت را به پایان برد. من هم همیشه دغدغه این را داشتم که این بلا سرم نیاید. برای همین موقع نشستن حتما تمام میز و نیمکت را وارسی می کردم. بقیه بچه ها هم همین وضعیت را داشتند. حتی برخی مواقع با چکش به جان میز و نیمکت ها می افتادند و با چکش کاری سعی می کردند برامدگی ها را صاف کنند.

اما مراقبت های بیست و چهار ساعته من جواب نداد. یک روز که تمام حواسم را به درس داده بودم قسمتی از شلوار پاره شد ولی خیلی کوچک بود. همین که می خواستم بلند شوم متوجه شدم که شلوارم به جایی گیر کرده است. خیلی اهسته بلند شدم. اما صدای بریده شدن شلوار همانند این بود که با خنجر قلبم را پاره می کردند. دستم را بر سرم گذاشتم و برای این مصیبت تازه گریه کردم.

حمید که بغل دستم نشسته بود گفت: شلوارت پاره شد. یک صدایی شنیدم. درست متوجه شدم.

گفتم بله. حالا نمی دانم چه کاری کنم.

غصه نخور. من یک خیاطی خوب سراغ دارم که عصر با هم می رویم براین درستش کند. طوری برایت تمیرش می کند که خودت هم متوجه نشوی. چه برسد به دیگران. چیز مهمی نیست. اتفاق می افتد. تو اولین نفر نیستی. آخرین نفر هم نخواهی بود.

دستت درد نکند. عصر حتما بیا دنبالم تا بروی درستش کنیم. هنوز تا پایان سال خیلی مانده است. اگر این شلوار درست نشود، باید تا آخر سال با زیرشلواری به مدرسه بیایم.

چرا با زیرشلواری ؟

پدرم روز اول مهر با من شرط کرد که این شلوار و پیراهن و کفش که برایت خریده ام باید تا اخر سال مراقبت کنی. وگرنه مجبور می شوی با زیرشلواری به مدرسه بروی.

واقعا. خب چرا یک شلوار دیگر نمی خری؟

راستش را بخواهی خودت که وضع پدرم را بهتر می دانی. از کجا بیاوریم که بخواهم شلوار دوم بخرم. هر طور شده باید همین شلورا را درست کنم. به نظرت زنگ اخر که از مدرسه تعطیل می شویم خیاطی باز نیست. همان موقع برویم بهتر از این هست که عصر برویم.

نمی دانم. ولی مشکلی نیست. زنگ اخر می رویم اگر باز بود حتما برایت درستش می کند. حالا این یک ساعت را چه کار می کنی؟

هیچی. باید همین جا بنشینم که زنگ اخر تمام شود. اخر ساعت هم یک کاری می کنم. چاره دیگری ندارم. این هم از شانس من هست. از قدیم گفته اند هر چه سنگ هست برای پای لنگ هست. پای ما هم که خدا را شکر مثل خر لنگ همیشه می لنگد. این میز و صندلی هم با ما لج کرده و سر دعوا دارد.

فقط مراقب باش بیشتر از این پاره نشود. این یک قسمت هم باید درستش کنیم.

حمید به اتاق قاسم رفت و چکش را برای درست کردن میز و نیمکت اورد. چند ضربه به میخ زدیم و تقریبا درست شد. حیمد گفت فردا با خودت حتما چسب بیاور تا هر قسمتی که می دانی ممکن است شلوارت را پاره کند، چسب بزنیم.

زنگ آخر به صدا در آمد. از سر جایم حرکت نکردم. خودم را با دفتر تمرین ریاضی سرگرم کرده بودم که کلاس خلوت شود. به حمید گفتم آخرین نفر از کلاس بیرون می رویم.

بالاخره کلاس خلوت شد. من مانده بودم و حمید. همین که خواستیم از کلاس بیرون برویم گفتم حمید صبرکن. فکری به ذهنم رسید. برای اینکه معلوم نشود که شوراخ هست، شلوارم را برعکسی می پوشم. این طوری تا خیاطی سوراخش مشخص نمی شود.

حمید از کلاس بیرون رفت و من هم مشغول وارونه کردن شلوار شدم. با شلوارهای وارونه از مدرسه بیرون زدم. تا جایی که می توانستم از پشت درخت ها حرکت می کردم که کسی متوجه شلوارهای وارونه من نشود. تنها یک کوچه از مدرسه دور شده بودیم که چند نفر از بچه های مدرسه جلو سوپرمارکت ایستاده بودند و مشغول خوردن تمر و لواشک بودند. همین که چشمشان به شلوارهای من افتاد، با هم گفتند اردشیر چرا شلوارت را برعکس پوشیده ای.

سرم را پایین انداختم و با هر سختی بود خودم را به خیاطی محمد رساندم. خیاط هم با تعجب پرسید چرا وارونه پوشیده ای؟

ماجرا را برایش شرح دادم. از همان روز قصه شلوارهای وارونه ش سوژه مدرسه و دانش اموزان.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما