تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کله های کچل
نویسنده: Aahmad alamdar

روز اول مهرماه بود. همه بچه های محله دسته جمعی به سمت مدرسه به راه افتادیم. بعد از حدود سه ماه و نیم تعطیلی رفتن به مدرسه لطفی نداشت. دل کندن از تعطیلات و حال و هوای تابستان خیلی سخت بود.

رد شدن از کوچه پس کوچه ها برایمان سخت بود. کله های کچل خجالت آور بود. دخترهای همسایه و دختران مدرسه ای چهارچشمی نگاهمان می کردند و کله های کچل ما سوژه خنده شان شده بود. تنها کسی که در بین ما با موهای بلند داشت و زیر بار تراشیدن موهایش نرفته بود، داریوش بود.

– داریوش چرا موهایت را نتراشیده ای؟ این شکلی با این سر و وضع مدرسه راهت نمیدن.

– نه مشکلی ندارد. پدرم با مدیر صحبت کرده و قرار شده با همین شکل مدرسه بروم. راستش به خاطر مشکل پوستی نمی توانم موهایم را بتراشم. دکتر هم نامه داده و تحویل مدرسه دادم.

مرتضی که از شنیدن حرف های داریوش متعجب شده بود گفت: یعنی واقعا ناراحتی پوستی داری؟ من که می دانم این ها حرف چرت و پرت هست. حتما برای مدرسه چیزی هزینه کرده ای. وگرنه ناراحتی پوستی الکی هست. اگر قرار باشد بر ناراحتی پوستی باشد، من هم فردا می روم نامه پزشک می آورم.

– چی میگی مرتضی. پول چیه. پول کدومه. میگم نامه پزشک آوردم. ناراحتی پوستی دارم. اگر واقعا مشکل داری تو هم برو نامه بیار. مدیرهم قبول میکنه. دیگه این همه جر و بحث نداره.

– اصلا میرم آموزش و پرورش شکایت می کنم. یعنی چی که هر چی بابات بگه اینا قبول می کنن. یعنی هر کی پول داشت، هر کاری دلش خواست باید بکنه. این آخرین بار بود که موهام رو کوتاه می کنم. ببینم دفعه بعد مدیر و معاون می خوان چی کار بکنن.

بگو مگوهای داریوش و مرتضی بالا گرفت. تا جایی که مرتضی یقه داریوش را گفت و به دیوار چسباند. اما من و بقیه بچه ها مانع شدیم.

نزدیک مدرسه شدیم. نگاهمان به درب های مدرسه و دانش آموزانی بود که تک به تک وارد کلاس می شدند. درب مدرسه دولنگه بود. یک درب باز و یک درب بسته بود. آقای بهرامی معاون مدرسه جلو درب ایستاده بود و قصد داشت موهای بچه ها را بازدید کند. قاسم آقا خدمتگزار هم کنار دست آقای معاون ایستاده بود و کمک حال معاون شده بود. هر کس که موهایش بلند بود، آقای بهرامی او را کنار درب مدرسه نگه می داشت و قاسم آقا با قیچی به جان موهای دانش آموزان می افتاد. یک چهار راه وسط موهای دانش آموزان باز می کردند، و او را راهی خانه اش می کردند. نمی گذاشتند وارد کلاس شود. هر دانش آموزی که وسط کله اش چهار راه باز می کردند، تا رسیدن به خانه یا آرایشگاه، سوژه خاص و عام می شد.

مرتضی به آقای بهرامی سلام کرد و وارد مدرسه شد. زیر چشمی به آقای بهرامی نگاه می کرد. نفرت و کینه از چشم های مرتضی بیرون می زد. منتظر بود که داریوش وارد مدرسه شود. دوستانی که با هم بودیم به نوبت وارد شدیم. داریوش آخر از همه بود.

همین که داریوش وارد شد آقای بهرامی جلو داریوش را گرفت.

– چیه داریوش. نکنه مدرسه رو با عروسی اشتباه گرفتی. این چه وضعشه. این چه مویی هست برای خودت گذاشتی. برو کنار بقیه تا تکلیفت مشخص بشه.

– آقا ما اجازه گرفتیم. آقای کاظمی در جریان هستند. ما مشکل پوستی داریم. دکتر به ما نامه داده.

– برو کنار. ساکت باش و وایسا. وقتی چهار راه باز کردم وسط کله ات معلوم میشه مشکل پوستی داری یا نه.

– آقا یعنی چی. من میرم پیش آقای کاظمی. بابام دیروز نامه اورده.

– من نه نامه می شناسم و نه قبول می کنم.

هر چه داریوش اصرار می کرد، آقای بهرامی بی توجه بود. تقریبا مرتضی کمی آرام شده بود و دلش خنک. اما چند لحظه ای بیشتر طول نکشید که سر و کله آقای کاظمی پیدا شد.

– آقای بهرامی حساب داریوش از بقیه جدا هست. ایشون دیروز نامه پزشک آوردن. نباید داخل افتاب باشن. برای پوستشون مشکل داره.

– مرتضی مثل باروت داشت منفجر می شد، رفت جلو و گفت: آقای مدیر اجازه هست ما هم نامه پزشک بیاریم. داریوش بیست و چهار ساعته داخل آفتاب هست. فقط واسه نتراشیدن سر شده مشکل پوستی. اگه قرار باشه اینطوری باشه که ما هم از دفعه بعد با موهای بلند میاییم. وگرنه هم میریم آموزش و پرورش شکایت می کنیم.

 

این فضولی ها به تو نیامده است. من مدیر هستم و تشخیص می دهم که چه کسی چطور رفتار کند. حالا هم برو جلو دفتر تا تکلیف تو را مشخص کنم.

مرتضی دوباره شروع کرد. آقای کاظمی مراقب کارهایتان باشید. این مملکت قانون دارد. صاحب دارد. اگر قرار هست داریوش با موهای بلند بیاید، حتما بقیه بچه ها هم می توانند با موهای بلند بیایند. احتمالا از فردا چند نفر دیگه هم مشکل پوستی پیدا می کنند. من میرم و فردا تکلیف این مدرسه رو مشخص می کنم. اگه شده تا خود وزارت خونه میرم. همون قدر آدم آشنا این طرف و اون طرف داریم.

راست می گفت. دایی پدرش در شیراز در اداره کل آموزش و پرورش صاحب پست و مقام بود. آقای سعیدی مسئول شکایات و بازرسی بود و مرتضی هم دلش را به همین آقای سعیدی خوش کرده بود.

همین طور که داشت از مدرسه بیرون می رفت رو به مدیر کرد و گفت: همین الان راهی شیراز می شوم. فردا صبح اول وقت می روم پیش آقای سعیدی. فکر کنم بهتر از من ایشان را بشناسید. تکلیف شما را باید ایشان مشخص کند. اگر داریوش بابای پولدار دارد، ما هم خدایی بالای سرمان داریم.

قاسم آقا دست های مرتضی را گرفت.

– نکن بچه. این چه رفتاری هست داری انجام می دی. ناسلامتی آقای کاظمی مدیر هستش. برو معذرت خواهی کن و مثل بچه آدم برو سر کلاس. دفتر نمی خواد بری.

– قاسم آقا فکر کردی من از مدیر می ترسم. باید تکلیف مشخص بشه. فردا صبح میرم پیش اقای سعیدی. تا ایشون رو نبینم برنمی گردم.

آقای بهرامی هم داشت آهسته درگوشی با آقای کاظمی صحبت می کرد.

آهسته آهسته به سمت مرتضی رفت.

نگاه کن آقا مرتضی. مسایل و مشکلات مدرسه را باید بین خودمان حل و فصل کنیم. قرار نیست برای هر موضوع کوچکی کار به مرکز استان بکشد. بیا برویم اتاق دفتر با هم صحبت کنیم.

همه بچه ها دور مرتضی جمع شدند. مرتضی کوتاه نیا. آفرین. دمت گرم. برو جلو. ما همه پشت سرت هستیم. کوتاه بیایی تا آخر سال بدبختی. مدیر کاری میکنه که همه درسها رو تجدید بشی. برو قال قضیه رو بکن. ما هم لازم باشه میاییم واسه شهادت دادن.

مرتضی با حرف های دانش آموزان بیشتر تحریک می شد.

حرف های آقای بهرامی هم تاثیر نداشت. و مرتضی راه خودش را گرفت و از مدرسه خواست خارج شود.

آقای کاظمی دوید و درب مدرسه را بست. برو سر کلاس. خواستی بروی شیراز هم بعد از ساعت مدرسه برو. الان حق نداری جایی بروی. بعد از تعطیلی مدرسه هر کاری خواستی بکن.

درب را ببندید از دیوار می روم.

اگر از مدرسه خارج شدید دیگر حق آمدن به این مدرسه را ندارید. هیچ کس هم به عنوان واسطه نمی پذیرم. فهمیدی. یا دوباره تکرار کنم. مدیر مدرسه طوری رفتار می کرد که نشان دهد نمی ترسد. اما در اصل قضیه چیز دیگری بود.

بهتر. همین الان پرونده ام را بدهید تا از این مدرسه بروم. من آمده ام مدرسه که معنای عدالت و دفاع از حق را یاد بگیرم. مدرسه ای که بین دانش آموز فقیر و پولدار تبعیض قایل می شود و عدالت برقرار نمی کند، مدرسه نیست، طویله هست.

آقای کاظمی خیلی عصبانی شد. مواظب صحبت کردن هایت باش. این چه طرز صحبت کردن هست. مطمئن باش این گونه صحبت کردن برایت گران تمام می شود.

هر چه می خواهد بشود. حتی اگر شده بی سواد بمانم از این مدرسه و درس خواندن بهتر است.

مدیر مدرسه که دید اوضاع خیلی وخیم است، آقای بهرامی را واسطه کرد. برو هر طور شده راضی اش کن تا کوتاه بیاید.

آقا مرتضی چند دقیقه با هم صحبت می کنیم بعد هر کجا خواستی برو. من قول می دهم همه چیز درست شود که راضی شوید.

مرتضی گفت این شد حرف حساب. ولی اگر راضی نشدم حتما میرم شیراز. این را گفته باشم. رضایت من هم که می دانید چه شرطی دارد.

بله.

مرتضی من را هم صدا زد. اردشیر شما هم بیا.

من و مرتضی به همراه آقای بهرامی وارد دفتر مدرسه شدیم.

آقای بهرامی صندلی اش را جلو میز گذاشت و ما هم روبروی آقای بهرامی نشستیم. آقای بهرامی خیلی منطقی بود. و همیشه هوای بچه ها را داشت. میانه خوبی با داریوش و پدرش هم نداشت.

شروع کرد به صحبت کردن.

نگاه کنید هیچ کاری با عصبانیت و شلوغ کاری درست نمی شود. باید حرف های هر دو طرف را شنید. شاید واقعا حرف های داریوش درست باشد و مدیر هم مجبور به انجام این کار شده است. شما که نمی توانید به کسی تهمت بزنید.

آقای بهرامی خودتان هم می دانید برای شما احترام خاصی قایل هستیم. و قبول هم دارید که آقای مدیر کار درستی انجام نداده اند. اگر می خواهید با این حرف ها من را راضی کنید، خیالتان را همین الان راحت کنم که من به هیچ وجه راضی نمی شوم. باید داریوش هم مثل بقیه همین الان یک چهارراه وسط کله اش بتراشید و راهی خانه شان کنید. حرف من همین است و بس. اگر هم که نمی خواهید انجام دهید من همین فردا صبح اداره کل هستم. تعارف هم با هیچ کس ندارم.

باشد. اجازه بدهید موضوع را پیگیری کنم و به نتیجه برسیم.

اقای بهرامی حدودا ده دقیقه ای به اتاق دفتر رفت و با مدیر مشغول صحبت کردن. داریوش هم با خیال راحت سر کلاس ایستاده بود.

بالاخره بعد از حدود ده و شاید هم پانزده دقیقه آقای بهرامی وارد اتاق شد. امروز بروید سر کلاس. قرار شده است فردا داریوش هم با سرهای تراشیده به مدرسه بیاید.

آقای بهرامی چرا بقیه بچه ها با ان سر و وضع رفتند آرایشگاه ولی داریوش باید سر کلاس بنشینید. نه اینطور نمی شود. تراشیدن سر یک شرط است و چهار راه هم یک شرط. تا هر دو شرط اجرا نشود من کوتاه نمی آیم.

باشد مرتضی. همین که قرار شده است فردا با موهای تراشیده به مدرسه بیاید هم کار بزرگی است. به خاطر آقای بهرامی بی خیال شو. احترام آقای بهرامی واجب است.

هر دو راهی کلاس شدیم. داریوش با نیشخند داشت مرتضی را نگاه می کرد.

ساعت دوازده زنگ تعطیلی به صدا در آمد. مرتضی رفت داخل دفتر. فردا صبح اگر درایوش با همین مو به مدرسه آمد برای من غیبت بزنید. چون من حتما میروم شیراز.

آقای بهرامی گفت: خیالت راحت. فردا حتما موهایش را می تراشد.

صبح روز بعد داریوش با کله تراشیده و کلاه بر سر تنهایی به سمت مدرسه می رفت.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما