تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

سانسوریا – ۳۴
نویسنده: نفیسه رضایی افضل

برگ بلند سانسوریا را تیکه تیکه کرد تا برای قلمه زدن توی یک گلدون زیبا بکارتشون .. به امید سه ماه آینده این شاخه های تیکه تیکه شده را توی خاک قرار داد و با آرامش خاکش را آب داد . گلدون را روی پیشخوان آشپزخانه گذاشت ..

در این مدت سه ماه هر روز بهش نگاه می گرد هر هفته هم یک چندتایی عکس از این گلدان و گیاهان تکه شده سانسوریا در خاک گلدان می انداخت و هر چند روز یکبار نگاهی به عکس ها می انداخت و روند رشد این گلهایی که بهشون دل بسته بود را چک می کرد ..

براش خیلی جالب بود که چه طور یک برگ بلند با تکه تکه شدن می تواند در خاک مجدد ریشه بدهد و رشد کند  ..

خیلی براش جالب بود .. و این را به زندگی خودش که حالا از خانواده جدا بود مرتبط می کرد و خودش را مثل اون شاخه سانسوریا تصور می کرد و امید رشد مجدد در این بستر تازه که خودش انتخاب کرده بود ..

بستری که از خانواده دورش کرده بود اما او به امید رشد و بالندگی به اینجا قدم گذاشته بود .

روزها دانشگاه میرفت و عصری در خانه کارهای پروژه ای انجام می داد کارهای پژوهش را خیلی دوست داشت این اینکه مطالب جمع آوری شده را طبقه بندی کنه و مجدد به سبک خودش به نگارش در بیاره براش بسیار آرامش بخش بود ..

گهگاه به چرایی و چیستی کارش فکر می کرد و به جواب های خوبی می رسید نه اینکه خودش را الکی و بیهوده قانع کنه نه واقعا از این کار و از این پژوهش لذت می برد ..

بعد از گذشت بیش از چهار ماه با مقایسه عکس هایی که پیش از این از گلدان سانسوریا گرفته بود پی برد که گیاه در حال رشد و بالندگی بسیار خوبی است و کم کم جوانه های زیبا از کنار تکه برگهای در خاک سر از خاک بیرون آورد و این برایش امیدی تازه برای بهبود روابط و کارهایش بود ..

گیاهی که توانست با رسیدگی به رشد و نهایت خودش برسد قطعا او هم در این ایام سخت و مشقت بار با انگیزه و انرژی که از کارهایی که انجام می داد می توانست به آنچه دوست داشت برسد و به تعالی آنچه در آرزویش بود برسد .

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما