تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مقاله – ۳۵
نویسنده: نفیسه رضایی افضل

باید سعی می کرد مقاله ای را تا پایان ماه می نوشت اما نمی دونست از کجا و چه طور شروع کنه ..

هر چند احساس می کرد یک ماه هم زمان کمی برای جمع آوری اطلاعات و طبقه بندی و پیاده سازی مطالب کم نباشه اما یک چیزی ته دلش را خالی می کرد انگار می ترسید اما به هر حالی کاری بود که باید حتما در حداقل زمان ممکن انجامش می داد ..

رفت یک دوش گرفت و کمی روی تخت آرام دراز کشید و به سقف خیره شد .. و خوابش برد ..

در خواب دیدکه در سالن بزرگی در حال ایراد سخنرانی است که سالها بود آرزو داشت انجامش دهد ..

سخنرانی خوبی بود .. صداها را واضحی نمی شنید حتی وقتی بیدار شد یک چیز محوی از آن تالار و یا اشخاصی که در خواب دیده بود به ذهنش مانده بود اما جالب بود که این خواب حس خوبی برای انگیزه دادن و حرکت کردن بهش داده بود ..

از جا بلند شد و لباس پوشید برای خودش یک چای ریخت و به پذیرایی رفت و پشت میز کارش نشست .. در واقع پشیت میز ناهارخوری نشست چون این روزها کتابها و مطالعه اش زیاد شده بود و برای تهیه این مقاله باید از منابع زیادی استفاده می کرد .. چند روزی هم به جز منابع مجازی دنبال منابع نوشتاری و کتاب ها بود که خدا را شکر تونسته بود مطالب و اطلاعات خوبی را جمع آوری کنه ..

شروع کرد به برنامه ریز و برای خودش تعیین کرد که تا آخر هفته تنها وقت و انرژی ش را روی خواند مطالب و کتابها بگذاره و ..

و شروع کرد به خواندن و جمع کردن مطالبی که می تونست روش نظر یا عقیده خودش را بگذاره .. همین طور یک هفته گذشت و حالا میز ناهار خوری پر بود از کاغذ های ریز و درشتی که توش مطالب خط کشیده شده و حتی دست نوشته های خودش بود .. تنها سه هفته به پایان وقتی که برای ارائه مقاله داشت باقی مانده بود ..

حال برای خودش سه روز را تعیین کرد و تمامی مطالب و دست نوشته ها را خواند و خواند و خواند ..

دور روز آخر هفته را تصمیم گرفت به سفر دو روزه ای تفریحی بره و دیگه دست از کار بکشه و به ذهنش استراحت بده ..

دو روز را عالی و بسیار خوب گذروند .. احساس می کرد این دو روز برای آرامشش بسیار خوب بود و واجب ..

حالا چند مدتی را هم به خودش فرصت داد تا در کنار نگاه انداختن به مطالب جدید نحوه چیدمان مطالب را در مقاله اش چک کند ..

سه روز پشت سر هم شبانه روز می نوشت و مطالب را بالا و پایین می کرد ..

تا اینکه تنها سه روز مانده به ارائه مقاله ، مقاله با ارزشش را تمام کرد .. رفت چاپ خونه و مقاله را در ۵ نسخه با جلد گالینگرو قرمز جلد کرد و با شادمانی به سمت دانشگاه و هیات علمی دانشگاه رفت تا مقاله اش را در آنجا ارائه دهد ..

هنگام تحویل مقاله خیلی احساس غرور می کرد احساس می کرد که مطالبی بسیار خوب و ایده هایی نو در آن نگاشته شده ..

یکی از اساتید دانشگاه به او نزدیک شد و در باره مقاله اش از او جویا شد .. و او هم مفصل برایش از شروع تا پایان به ثمر نشستن مقاله اش را توضحی داد .. استاد مشتاق شد که یه نسخه از آن مقاله را بخواند .. با خوشحالی یک جلد از مقاله را به او داد و استاد هم که از ایده این مقاله بسیار خوشش آمده بود همون جا شروع به خواند مقاله او کرد ..

برایش بسیار شگفت انگیز بود که چه تونسته همچین مطالب و ایده هایی را جمع آوری کنه ..

و بهش تبریک گفت و به او پیشنهاد داد تا این مقاله را برای برادرش که در یکی از دانشگاه های خارج از کشور هست بفرستد تا روی آن نظرش را بگذارد..

از این بابت بسیار خوشحال بود و بسیار به آینده کاری اش امیدوار شده بود .. جالب بود که در این بین حتی اساتید دانشگاه خودش هم بهش پیشنهادات خوبی داده بودند اما او به فکر آینده بود و تصمیم داشت که ایده ها و نظر ها و عقایدش را همچنان ارائه دهد ..

به واسطه استاد دانشگاهش که مقاله او را به دانشگاه برادرش ارسال کرده بود توانست یک فرصت مطالعاتی بسیار خوب کسب کند و حالا بعد از گذشت سه ماه توانسته بود به جایی که سالها بود برایش تلاش کرده بود برسد و از این بابت بسیار خوشحال و راضی بود ..

با استفاده از امکانات و ایجاد بستر مناسب دانشگاه خارجی توانست چندین نظر و ایده را منتشر کند و که همگی با استقبال خوبی از سوی اساتید دانشگاهی و علمی چندین کشور روبه رو شد ..

حالا زمان انتخاب بود کار برای کشور خودش یا همچنان وقت و زمانش را برای پیش برد اهدافش صرف کند .. نشست و دقیق و منطقی فکر کرد و تصمیم گرفت به راه خودش ادامه دهد ..

و حال از تصمیماتش برای زندگی خودش بسیار راضی و خوشنود بود هر روز موفق تر از روزها و سالهای قبل بود ..

این تنها آرزویش بود .. حس توامان خوشبختی و آرامش برایش بسیار دلنشین بود

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما