تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

از دریچه چشم دیگری – ۳۶
نویسنده: نفیسه رضایی افضل

بر خلاف هر روز پشت میزش ننشست و به حاضر شد و برای پیاده روی از خونه بیرون رفت . دلش می خواست اون روز را به گونه دیگر شروع کنه ..

به فضای سبز محله شون رفت .. همین طور که در حال دور زدن و گوش دادن به موزیک بود زیر لب زمزمه هم می‌کرد .. بعد از چهار دور زدن در محوطه فضای سبز احساس تشنگی کرد و نگاهی به اطراف انداخت تا ببینه سوپر مارکتی چیزی باجه ای به چشمش می خوره که بطری آبی بخره و رفع عطش کنه ..

چون خیلی زود برای پیاده روی رفته بود هنوز مغازه ای باز نبود .. مجبور شد برای رفع عطش به خونه بر گرده .. پیش خودش راضی بود که تونسته برای روز اول ۴۰ دقیقه دور پارک را قدم بزنه .. حین برگشت با یک مادر به همراه فرزندش که در کالسکه بود مواجه شد و دید که این بنده خدا در عبور و مرور از پیاده رو چه قدر مشکل داره .. تا مسیری که می تونست مادر را همراهی کرد یک جاهایی کمک می کرد و کالسکه را از روی جوب عبور می داد چون ماشین دقیقا جلوی پل بین پیاده رو و خیابان پارک شده بودند .

وقتی به خانه رسید خیلی ذهنش درگیر این موضوع شد .. بعد به این فکر کرد که افراد معلول هم قطعاً به این معزل و مشکلات برخورد خواهند کرد .. و شاید بدتر از این هم باشد ..

به این اندیشید که خوب بود امروز با این اتفاق مواجه شده و خوشحال بود که تونسته بود به آن مادر کمک کنه .. اما ته دلش عمیقا ناراحت بود که چه طور ما آدمها هم دیگر را در شرایط گوناگون نمی میبینیم و فکر می کنیم همه در شرایط مناسب هستیم ..

به این فکر کرد که از اون جوب یا از پیاده رویی که با نخاله ها سد شده بود چه طور یک بچه و یا حتی یک دوچرخه سوار و یا یک سالمند می توانست عبور کند ..

خدا را شکر که تازگی در اداره ای پر آوازه مسئول شده بود ..

تصمیم گرفت امروز در محل کارش نامه ای برای شهرداری بنویسه و تاکید کنه که حتما پیاده روها  پل های عبور و مرور عابرین پیاده کنترل شود تا اهالی و مردم در سطح شهر مشکل نداشته باشند ..

با پیگیری های مستقیم و پافشاری او الان با گذشت شش ماه از اون روز دیگر در هیچ پیاده رویی در سطح شهر با نخاله و یا چیزی سد نشده و در مقابل پلی ماشین و موتور حتی برای دقیقه ای پارک نشده و ..

امروز که برای پیاده روی به فضای سبز محله رفت همون مادر را با کالسکه دید که اینبار چه قدر راحت تونست همراه فرزندش به فضای سبز بیاد و دید پسر بچه ای را که با دوچرخه خیلی راحت از پیاده رو به سمت پارک حرکت می کرد و خوشحال بود ..

خوشحالی و لبخند اون مادر برایش دلنشین ترین لبخند دنیا بود .. هنگام برگشت به خانه خانم کهنسالی را دید که با واکر به سمت فضای سبز محله می آید و بهش سلام داد .. سلام مادر جان .. سلام پسرم .. چه خوب که از خونه بیرون میان .. بله عزیزم از موقعی که پیاده روها مرتب و امن شده من راحت می تونم بیام و ی تایمی را در فضای سبز محله بنشینم و اوقات خوشی را با دیدن بچه ها و هم سن و سالام بگذرونم ..

خدا خیرشون بده که کاری کردن من پیر زن بدون نیاز به کسی بتونم یک ساعت هایی را در طول روز و هفته به تنهایی بیام و به روحیه خودم حال و هوام را عوض کنم ..

خیلی خوشحال شد که پیگیری هاش و پافشاری هاش برای درست شدن و تعیمر شدن پیاده روها اینقدر برای روحیه و آرامش اهالی محل مثمر ثمر بوده ..

حالا دیدش به اطرافیانش و دیدن دنیای اونها از درچه چشم اونها براش جالب شده بود .. دیدن اونها و تصور اینکه خودش را جای اونها بزاره و مشکلات را از دریچه چشم دیگری ببینه خیلی داشت بهش کمک می کرد .. در رفع مشکلات و ایجاد امنیت و آرامش اهالی و مردم بهش خیلی آرامش می داد و از این بابت بسیار خوشحال بود ..

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما