تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان صد و یازدهم: قوری راسل
نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

 

نمیدانم دارم خاطره مینویسم یا یک داستان تخیلی که زاییده ذهنم است و بس؟ تازگی مرز میان خیال و واقعیت را گم میکنم. یک چیزهایی را انگار دارم دوباره تجربه میکنم. برایم تکراری است. یک حرفهایی میزنم که آدمها تعجب میکنند و میگویند چنین اتفاقی نیفتاده. اما بعد از یکی دو روز به من زنگ میزنند و می گویند: از کجا میدانستی این اتفاق می افتد؟ خواب دیده بودی؟ مادرم میگوید آدمهای خوب رویاهای صادقه میبینند. اما او فکر میکند که من خوبم. قضیه سوسک و دست و پای بلوری بچه اش.  اگر بداند که پشت این چهره آرام و در خلوتی که مادر حضور ندارد چه کارها کرده ام به تنها چیزی که فکر نخواهد کرد رویای صادقه است. من توی دنیایی که انگار مه خاکستری رنگی پس زمینه اش را نقش زده در میان رنگها و افکار ضد و نقیض تلو تلو میخورم و نمیدانم چه درست است. چه غلط. کدام اتفاق را دارم واقعا تجربه میکنم و کدام اتفاق را دارم توی ذهنم میسازم. گاهی حس تصوراتم از تجربیاتم واقعی تر است. مثل وقتی که به امیر فکر میکنم، به قول سینا حجازی وقتی تصور و صنایع دستی با هم ترکیب میشوند. «وگر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است». دیشب خواب دیدم، سوار یک سفینه ام. چیزی شبیه قوری و از درون یک دروازه بنفش عبور کردم، بعد از سیاهی مطلق به نور بنفش دیگری رسیدم. از درون چشم زنی بیرون افتادم و توی حباب یک حبه انگور زندانی شدم. پسری مرا به دهان برد و جوید. زیر کوبش دندانهایش له شدم. دردم گرفت. مثل تکه گوشتی که از چرخ گوشت بیرون میریزد به درونش فرو رفتم. سر خوردم. توی آب زردی شنا کردم. در مایع قهوه رنگی گیر کردم و تا خواستم خودم را از آن باتلاق بوگندو جدا کنم ،سر از رویای بنفش پسرکی جوان درآوردم که به رنگین کمان فکر میکرد و روی صورتش نقاب زده بود. از لای چشمهای باز نقاب خوناب بیرون میریخت و کسی نمیدید و من قطره ای شدم که از آن نقاب به روی زمین میریخت. زمین خاکی که هیچ کس لایه های زیرینش را نمیدید. من از تمام لایه ها پایین رفتم. از زمین چِهرِ قاره ای، از اجساد آدمهایی که هضم کرده بود و از سنگ خارا گذشتم تا به گرمای گوشته رسیدم. آنجا استنوسفر را دیدم و هرا را. روحی سرگردانی مرا در مشت گرفت. با او از خاک برخاستم و لب پنجره زنی نشستم به تماشای عشق بازی او با مردی که روح سرگردان حامل مرا کشته بود و حالا آنجا از اشکهای زن، بستر کام گیری ساخته بود. همان پیرنگ مثلث عشقی همیشگی. بعد آنجا بودم. از درون مرد ارضا شده به درون زن ریختم و به سیاهی مطلقی فرو رفتم که این بار با شیون نوزادی از اتاق جراحی سر در آوردم و روی کفش های پرستار به خانه ام بازگشتم. پاهایش را که روی میز گذاشت تا خستگی در کند، دوباره از توی قوری بنفش بزرگی سر در آوردم که توی آسمان تاب میخورد و باران میشد روی سرزمینهای سبز شمال. خوابم را برای مادرم تعریف میکنم. برادرم میگوید یعنی ممکن است این هم واقعیت پیدا کند؟ مادرم میگوید دیشب شام سنگین خورده ای. اما من رژیم داشتم و حالا پسرک نقاب بر صورت را دارم توی اخبار بین المللی میبینم که دستگیر کرده اند و دارند به زندان می برند و قاتل روح سرگردانم از طناب دار جرثقیلی آویزان است که هزاران آدم تشنه دیدن آخرین لرزیدنهای پای آدمی که زندگی را ترک میکند، به تماشا ایستاده و تخمه میشکنند. بعضی ها فیلم میگیرند و من زنی را مبینم که از درون چشمش بیرون افتادم و او دارد برای فاسق قاتل شوهرش اشک میریزد. شبکه را عوض میکنم. سرآشپز شبکه وُگ حبه انگور بنفشی را میگذارد توی دهانش و می جود. دردم میگیرد. شبکه را عوض میکنم. عارفی دارد راجع به خدا حرف میزند و مجری برنامه با قوری بنفش برایش چای میریزد.

 

پایان

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما