تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

کلغر
نویسنده: Aahmad alamdar

کلغر

تمام کوچه های محله را سنگ های ریز و درشت و شن و ماسه پر کرده بود. باران چند روز اخیر هر چه توانسته بود با خودش سوغاتی اورده بود. هیچ کس نمی توانست از خانه بیرون بیاید. پشت درب همه خانه ها را سنگ و شن گرفته بود. خانه هایی که محصور شده بودند. نه راه ورودی بود و نه راه خروجی.

محله بی بی در شمال شهر در دامنه کوه قدمگاه بود. خانه هایی که در دامنه کوه روی سر هم ساخته شده بودند. کوچه هایی باریک و تنگ که هیچ ماشینی نمی توانست از آنجا عبور کند. معروف به جاده های مال رو. خانه بی بی ورودی محله بود و تقر یبا محوطه ای بازتر نسبت به بقیه خانه ها داشت. در قله کوه قدمگاه حضرت علی واقع شده بود که هر روز اهالی صبح و شام به قدمگاه سلام می دادند.

از کودکی دوست داشتم قدمگاه را از نزدیک ببینم و زیارت کنم. اما هیچ وقت توفیق زیارت نصیبم نشد. کوهی بلند که اتاقکی سبز رنگ بر قله آن از دور قد علم کرده بود و مردم هم دسته دسته شب های جمعه برای زیارت به سمت قدمگاه می رفتند. مسیر رسیدن به زیارتگاه از محله ترک ها شروع می شد. راه بسیار باریکی که تنها یک نفر باید در آن قدم می گذاشت و جلو می رفت و بقیه پشت سر او می رفتند.

شب های جمعه که مهمان خانه بی بی می شدیم از داخل حیاط نگاهمان به قدمگاه بود. تمام زائران قدمگاه زنان و دختران و کودکان کم سن و سال بودند. کنار قدمگاه فرورفتگی شبیه غار بود که برای برآورده شدن حاجاتشان در همان جا شمع روشن می کردند. معمولا این رفتارها و اعتقادات بیشتر در بین زنان رایج بود.

اکثر مردم شهر درگیر این مسایل هستند. دوشنبه ها زیارت نظرگاه حضرت عباس، پنج شنبه شب ها قدمگاه و امامزاده. البته عصر پنج شنبه ها زیارت اهل قبور هم جزو واجبات هست. رفتن به قبرستان شهر و خواندن فاتحه برای مدرگان هم فال بود هم زیارت. شب های جمعه در قبرستان شهر چنان غلغله ای بر پا می شد که جای سوزن انداخت نبود. حداقل یکساعت در کنار مزار مردگان می نشستند و مشغول خواندن قرآن و زیارت می شدند. گاهی هم که می خواستند دعای خیر بیشتری به مردگان برسد، به بچه های افغانی که کارشان شستن قبور بود، یک اسکناس ده تومانی زرد رنگ و یا بیست تومانی سبز رنگ می دادند که قبر مردگانشان را شستشو دهد.

کلا روزهای پنج شنبه فضای شهر یک فضای کاملا معنوی و روحانی بود. مرده پرستی در بین مردم موج می زد و تمام وقت اهالی شهر صرف دنیای مردگان می شد. شاید اینقدر که به فکر مردگان بودند، با زنده ها کاری نداشتند. جالبش این بود که شاید همان بنده خدایی هم که به رحمت خدا رفته بود را تا زمانی که در قید حیات بود، مورد بی مهری قرار می دادند. ولی وقتی کسی به رحمت خدا می رفت برای همه عزیز می شد. این هم از خصلت مردم شهر بود.

به هر کدام از این مراسم که چشم می دوختی، چه مراسم زیارت قدمگاه، چه مراسم زیارت نظرگاه حضرت عباس، چه زیارت اهل قبور همه و همه حضور زنان به چشم می خورد. به قول حاج حسین می گفت؛ همه این دخترهای جوان نذر شوهر دارند. همین که نذرشان ادا شود، همه این ها را فراموش می کنند.

چند روزی بود که تمام فکر و ذکرمان شده بود پاک کردن کوچه و محله از سنگ و شن و ماسه هایی که همراه باران روانه کوچه شده بود. رفت و آمد مردم را دچار مشکل کرده بود. تمام اهل محل به کمک شهرداری مشغول جمع آوری سنگ و شن ها بودیم. خیلی سخت بود. به همین راحتی جمع نمی شد. شن و ماسه ها بدجور در هم چسبیده بود. شهرداری هم چندان کمکی نکرده بود. فقط چند کارگر ساده برای کمک کردن اورده بود. نه از ماشین خبری بود و نه از وسیله درست و حسابی برای جمع کردن سنگ و ماسه ها.

– حاج حسین می گفت: این شهرداری پس برای چی خوبه؟ کوچه ها رو که آسفالت نکرده. زباله ها را که خودمان جمع می کنیم. برای این سنگ و شن و ماسه ها هم که خودشان را کنار کشیده اند. مگر این مردم بدبخت چه گناهی کرده اند که باید خودشان دست به کار شوند. مگر ما مردم این شهر نیسیتم. یعنی شهرداری برای ما نیست؟ این طوری نمی شود. خودم میروم جلو اتاق شهردار بست می نشینم که خودشان دست به کار شوند. اگر خودمان بخواهیم کوچه را سر و سامان بدهیم تا یکماه هم نمی توانیم. مردم کار دارند. زندگی دارند. نمی شود که همین طور کوچه تعطیل باشد.

حاج حسین بیل کوچکی که در دست داشت را زمین انداخت، پاچه شلوارش را پایین کشید. دستی به سر و صورتش کشید. خاک های صورتش را تمیز کرد. انگشتان دستش را شانه کرد و به موهایش کشید. کمی صاف و راست کرد. پارچ آب را هم برداشت سر کشید و به سمت شهرداری به راه افتاد. چند قدم که جلو رفت ایستاد. پشت سرش را نگاه کرد و گفت: کسی نمی خواهد بیاید. خودم تنها بروم. هیچ کس حاضر نشد همراهش برود به جز حسن آقا قناد.

صبر کن من هم می آیم. همان قدر با شهردار سلام و علیکی داریم. صبر کن لباسم را عوض کنم.

– بیا حسن آقا. خواستگاری که نمی خواییم بریم. می خواییم بریم برای حق خواهی. تا بدونن که خودمون داریم زحمت می کشیم. اگه شیک و تر و تمیز بریم که کسی محلمون نمی ذاره. بیا وقت رو تلف نکن.

– باشه حاج حسین. چی کارت کنم. نمیشه رو حرف شما حرف بیارم.

حاج حسین و حسن آقا قناد به سمت شهرداری به راه افتادند. اما اهالی دست از کار نکشیدند. کسی امیدی به شهردار و شهرداری نداشت. می گفتند باید خودمان هر گلی هست به سر خودمان بزنیم. شهردار چه کاری به این محلات دارد. می رود جایی کار می کند که برایش سود داشته باشد. کاری به آدم های فقیر و محله های فقیر ندارد.

نزدیک ظهر بود که حاج حسین و حسن آقا قناد برگشتند. دو ماشین حمل نخاله و چند گاری به همراه یک لودر کوچک را از شهردار گرفته بودند. لبخند شیرینی روی لب های اهالی نشست. از حاج حسین و حسن آقا تشکر کردند.

حاج بشیر گفت: فکرش را نمی کردم که بتوانید کاری از پیش ببرید. خدا پدر و مادرتان را بیامرزد. کاری کردید کارستان. اگر این محله شما را نداشت چه کار می کردیم. ه رچه داریم اول از خدا بعد هم از شما داریم.

لودر بدون معطلی شروع به کار کرد. کاری که لودر انجام می داد به اندازه پنجاه نفر نیروی انسانی بود. در کمترین زمان و بیشترین کارآیی. همه اهالی دست از کار کشیدند. دیگر نیازی به کار کردن اهالی نبود. خود لودر همه کار می کرد.

حسن آقا گفت: قرار هست شهردار و معاونش بیایند برای بازدید. قول آسفالت محله را هم باید همین جا ازش بگیریم. گفت ساعت ۲ عصر که شهرداری تعطیل شد برای بازدید می آیم. البته یک مینی لودر دیگر هم قرار هست بیاید که زود این قضیه جمع شود.

مشتی حسین جلو آمد. خدا پدر و مادرت را بیامرزد حسن آقا. شیر مادرت حلالت باشد. با این قدرتی که لودر دارد کار می کند اگر خدا بخواهد تا شب همه کلغرها جمع می شود. کلغر همان سنگ و شن و ماسه و خاکی بود که باران روانه کوچه کرده بود. ارتفاع کلغرها به یک متر می رسید.

تا زمانی که شهردار رسید تقریبا چند کوچه پاکسازی شده بود. مینی لودر هم همراه شهردار رسید. با کت و شلوار اتو کشیده و کفش هایی واکس زده از ماشین پیاده شد. با این تیپ و قیافه اش معلوم بود که هیچ غمو غصه ای ندارد. به جز محله ما بقیه شهر هم اوضاع خوبی نداشت. اگر واقعا شهردار دلسوز بود، باید خودش به همه محلات سرکشی می کرد.

محله ما هم به خاطر حسن آقا آمد که ارتباط نزدیکی با شهردار داشت. حسن آقا جلو رفت. به شهردار و معاونش سلام کرد و خوش آمدگویی گفت.

آقای شهردار بفرما. این هم وضع ما. دو روز هست که نه راه پیش داریم نه راه پس. ان شاالله که با این دستگاه ها و ماشین آلات تا شب تمام شود. فقط زحمت بکشید دستور آسفالت این کوچه ها را بدهید. که مردم خیلی گرفتار هستند. فکر کنید خانه خودتان هم همین جا هست. هر وقت باران می آید همه زندگی مان به هم می ریزد. هر چه از دستت بر می آید برایمان انجام بده.

آقای شهردار نگاهی به قدمگاه انداخت و دست به سینه سلامی به قدمگاه داد. زیر لب داشت چیزی زمزمه می کرد. دعایش که تمام شد به راه افتاد. تمام کوچه پس کوچه ها را بازدید کرد. تازه فهمید ماجرا از چه قرار است.

بازدیدش که تمام شد امد کنار ماشینش ایستاد. سر و وضعش کاملا خاک و گلی شده بود. درب ماشین را باز کرد و رو به حسن آقا گفت: ان شاالله یک ماه دیگر آسفالت کوچه ها را شروع می کنیم.

خودتان می دانید درامد ما کم و توقعات هم زیاد است. فقط شما تنها نیستید. همه محلات انتظار دارند که کوچه هایشان آسفالت شود. ولی همین سنگ و شن هایی که از کوه امده کار ما را راحت کرد. از بودجه بحران می توانیم برایتان کاری کنیم. رو به قدمگاه دعا کردم که خودش کمک کند. خدا را شکر آقای معاون گفت: به اندازه کوچه های محله شما آسفالت داریم. همین فردا هم می توانیم آسفالت کنیم ولی باید صبر کنیم که بودجه بحران شما مصوب شود که بعدا با بودجه شما یک محله دیگر را آسفالت کنیم.

قربان این قدمگاه بروم که خودش همه چیز را درست می کند.

مشهدی حسین جلو آمد و گفت: برای قدمگاه هم کاری کنید.

آقای شهردار گفت: بالای کوه که اجازه ندارم کاری کنم.

نه منظورم همین محله ترک هاست. ورودی قدمگاه از محله ترک ها هست. آن جا هم خراب شده است. مردم نمی توانند بروند زیارت. به آنجا هم سری بزنید. ورودی قدمگاه از محله ترک ها هم کلغر گرفته.

باشد. دستور می دهم کار این محله که تمام شد به محله ترک ها هم بروند و مشکل آن جا را هم حل کنند. راننده لودر را صدا زد.

تا کی تمام می شوید؟

احتمالا تا غروب همه این کوچه ها جمع شود.

اگر وقت کردید محله ترک ها هم بروید ورودی قدمگاه را درست کنید. اگر هم وقت نکردید فردا صبح یکی دو ساعت وقت بگذارید که تمامش کنید. مردم دوست دارند به زیارت بروند.

کلغرها تا عصر تمام شد. با شوق و ذوق به محله ترک ها رفتیم. چند نفر از دخترهای جوان از روی کلغرها رد می شدند. می خواستند به قدمگاه بروند. مشهدی حسین هم با شوخی گفت: می خواهید بروید بالای کوه نذر شوهر کنید.

همین جا نگاه کنید. همه اینها شوهر هستند. بالای کوه خبری نیست. هر چه هست همین جا هستش.

دختران بیچاره از خجالت سرشان را پایین انداختند و به راهشان ادامه دادند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما