تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

اینترنت کوهی
نویسنده: Aahmad alamdar

اینترنت کوهی

ماه مهر از راه رسید. اما خبری از باز شدن مدارس نبود. اولین بار بود که مدارس در ماه مهر تعطیل بودند. بیماری همه جا را فرا گرفته بود. از ترس بیماری و در امان ماندن بچه ها، همه مدارس تعطیل شده بود. مدارس سوت و کور بودند. تنها گنجشک ها بودند که در فضای مدرسه پرواز می کردند.

بیماری کرونا بر سر مدارس هم سایه افکنده بود. به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمی کرد. منتظر صید بود. اگر مدارس باز می شد، بچه های معصوم و بی گناه قربانی می شدند. نه ماسک و نه دستکش و نه فاصله اجتماعی هیچ کدام دردی از کسی دوا نمی کرد. تنها راه و بهترین راه تعطیلی مدارس بود.

مسئولان کشوری برای روزهای کرونایی برنامه داشتند. قرار بود برای دور نماندن بچه ها از درس و مدرسه کلاس های انلاین و آموزش غیرحضوری برگزار کنند. خوش به حال بچه ها شده بود. تعطیل بودند و باید در خانه درس می خواندند. شاید بیشتر از دانش آموزان و اولیا، معلم ها بودند که برای خودشان بشکن می زدند. بیشترین سود در ایام کرونا برای معلم ها بود. همه اقشار درگیر کار و بار بودند. هیچ شغلی تعطیل نشد به جز آموزش. در این بین هر چقدر کادر درمان روز به روز کارش بیشتر می شد، معلم ها راحت تر می شدند. تعطیلی مدارس به نفع  آن ها بود. کارشان را از داخل خانه انجام می دادند و حقوقشان را می گرفتند. اما کار کادر درمان کجا و کار آقایان معلم کجا.

مدارس از بس تعطیل بود، به خواب رفته بودند. همه کلاس ها و اتاق های مدرسه گرد و غبار گرفته بود. تمام دیوارهای کلاس های مدرسه به تسخیر تارهای عنکبوت درآمده بودند. همانند کشور کویت که در کمتر از یک شبانه روز به اشغال دشمن بعثی درآمد.

مدیر و معلم حالا باید خودشان را برای آموزش مجازی اماده می کردند. همه چیز قرار بود از طریق تلفن همراه و تلویزیون و فضای مجازی انجام شود.

اما روستای ما کسی خوشحال نبود. یک روستای محروم و دور افتاده نمی توانست خودش را به آموزش مجازی برساند. روستای ما اصلا اینترنت نداشت. شورا و دهیار سال ها بود پیگیر اینترنت بودند اما بودجه دولتی برای تامین اینترنت روستا نبود. گاهی برای دسترسی به اینترنت باید به کوه های اطراف روستا می رفتیم. برخی جاها شبکه اینترنت خودش را نشان می داد. چند ساعتی را در کوه این طرف و آن طرف می پریدیم. از این تپه به ان تپه و از این درخت تا آن درخت. تا وقتی سر و کله اینترنت پیدا می شد. آن هم با سرعت لاک پشتی. با همان سرعت و کیفیت پایین دلمان را خوش می کردیم. چاره دیگری نداشتیم. باید تحمل می کردیم. نمی خواستیم از درس و مدرسه عقب بمانیم. صبح زود به دل کوه می زدیم و نزدیک غروب به خانه برمی گشتیم. گرسنه و تشنه.

هر خانواده ای تنها یک گوشی تلفن همراه داشت. باید هر تعداد بچه مدرسه ای داشت با همان یک گوشی کارش را انجام می داد. خانواده هایی بودند که چهار یا پنج دانش آموز در چند پایه تحصیلی داشتند. همیشه با هم جر و دعوا داشتند. اوضاع خیلی وخیم بود. باید خودشان برنامه درسی شان را با هم تنظیم می کردند.

اما آنچه از همه ناراحت کننده تر بود اوضاع قربانعلی بود. قربانعلی را همه اهالی روستا می شناختند. شهری ها هم خوب می شناختندش. از مال دنیا هیچ چیز نداشت. روزگارش را با فروش کشک و ماست محلی می گذارند. هفته ای یکبار کشک و است به شهر می برد و می فروخت. برای همین شهری ها خوب او را می شناختند.

آدم بدبختی بود. کارش دایمی نبود. کشک و ماست همیشه نبود. هر وقت باران می بارید، کاسبی اش سکه بود، اما وقتی خشسالی بود هشتش گرو نه اش بود. مردم هم که اوضاعش را می دیدند برای رضای خدا کمکش می کردند. اما کمک مردم هم زیاد نبود که بخواهد دردی از او دوا کند. فقط بخور و نمیری بود.

سه بچه مدرسه ای داشت. دو دختر و یک پسر. نه تلفن همراه داشتند و نه وسیله ای که بتوانند درس هایشان را جلو ببرند. بچه ها کارشان شده بود گریه و زاری. دوست داشتند مثل بقیه بچه ها تلفن همراه داشته باشند که درس بخوانند. صبح که بچه های روستا به کوه می زدند، بچه های قربانعلی جلو درب خانه می نشستند و رفتن بچه ها را تماشا می کردند. عصر هم دوباره برگشتن بچه ها را به نظاره می نشستند. دل آدم از دیدن بچه های قربانعلی به درد می آمد.

قربانعلی بیچاره هم هیچ کاری از دستش برنمی آمد. همین که شکم بچه ها را سیر می کرد، هنر کرده بود. چند باری هم ب آقای تقوی مدیر مدرسه و خانم سعادت معلم بچه ها گفته بود که فکری برای بچه هایش بکنند. اما دست این بنده خداها هم از همه جا کوتاه بود.

خانم سعادت همسر آقای تقوی بود. داخل مدرسه دو اتاق تحویلشان بود و در همان دو اتاق زندگی می کردند. یک بچه دو ساله هم داشتند. خانم سعادت تمام پایه ها را تدریس می کرد. آقای تقوی هم مدیر بود و هم معلم. خیلی وقت ها کمک حال خانم سعادت می شد. وضع مالی خوبی نداشتند. آموزش و پرورش گفته بود چون روستا امکانات درست درمانی ندارد، مدرسه را تعطیل نکنند. روزانه یک ساعت برای رفع اشکال باید مدرسه را باز می کردند.

قربانعلی برای تامین تلفن همراه برای آموزش بچه هایش به هر کسی که به ذهنش رسیده بود، رو زده بود. اما دست از پا درازتر برگشته بود.

تقریبا یک ماه از سال تحصیلی گذشته بود. نزدیک غروب بود. قربانعلی خسته و درمانده داشت از شهر برمی گشت. فاصله روستا تا شهر کمتر از ده کیلومتر بود. اما امکاناتی نداشت. آن هایی که دستشان به دهانشان می رسید، عطای روستا را به لقایش بخشیده بودند و راهی شهر شده بودند. قربانعلی چشمش به من افتاد. ایستاد و شروع کردد به درد دل کردن.

مصطفی چه کار کنم. شرمنده زن و بچه ام شده ام. از درس هایشان عقب افتاده اند. هر کجا می دانستم رفتم. هر کسی می شناختم گفتم. گفتم شاید یک موبایلی چیزی پیدا شود، بچه های من هم مثل بقیه بچه ها درسشان را بخوانند. اما فایده ای نداشت. کسی سراغ نداری بتواند کمکمان کند.

چه بگویم قربانعلی. باید برایت پرس و جو کنم. همین فردا می روم شهر ببینم چه کاری می توانم بکنم. چند نفر را می شناسم که دستشان به کار خیر است.  شاید خدا کرد و حرف ما را قبول کردند. امیدت به خدا باشد. خیلی خودت را ناراحت نکن.

خدا خیرت بدهد مصطفی. هر کاری از دستت برمی آید انجام بده. فکر کن برای خواهر و برادرهای خودت می خواهی انجام دهی. دیگر هیچ کسی را نمی شناسم که بتوانم سفره دلم را برایش باز کنم. خودت کاری کن که دل این بچه ها شاد شود. خیر دنیا و آخرت برایت می نویسند.

باشد قربانعلی. راستش را بخواهی همین مدت هم بیکار ننشسته ام. به چند نفرگفته ام اما خبری نشد. چند نفر دیگر را می شناسم، ببینم به جایی می رسم یا نه.

ساعت از ۹ صبح گذشته بود. مثل هر روز بچه های مصطفی جلو درب خانه نشسته بودند. منتظر بودند که بچه ها برگردند و آن ها را تماشا کنند. نمی دانم چه دلخوشی برای این ها داشت.

سوار موتور شدم. موتور را روشن کردم و به سمت شهر حرکت کردم. مستقیم رفتم سراغ حاج مرتضی. دستش به کار خیر بود. اما هر جایی خرج نمی کرد. هر کجا دل خودش می خواست هزینه می کرد. بیشتر جایی هزینه می کرد که برایش نان و اب داشته باشد و اسم و رسم داشته باشد.

هر چند امیدی به حاج مرتضی نداشتم، اما نمی خواستم داخل ذهنم باقی بماند. وارد مغازه شدم. سلام کردم و جلو رفتم.

حاج مرتضی سرش به حساب و کتاب بود. همان طور که سرش پایین بود جواب سلام را داد. تند تند داشت روی دکمه های ماشین حساب می زد. معلوم بود در حساب و کتاب اشتباه کرده است. بدون اینکه نگاه کند چه کسی بغل دستش نشسته است رو به حسابدارش کرد. محمد بارها گفته ام حواست را جمع کن. معلوم نیست سرت به کجا گرم است. حقوق می گیری برای چه. اگر قرار باشد اشتباه کنی و خودم راست و ریستش کنم پس چه نیازی به حسابدار دارم. محمد هم آرام عذرخواهی کرد. حدسم درست بود. حساب و کتاب روز قبل درست از آب در نیامده بود.

با خودم گفتم، بد موقع آمدم. اشتباه کردم. اگر یک درصد احتمال کمک داشت، با این اوضاع شرایط مناسب نیست. و به هیچ عنوان زیر بار این کمک نمی رود. فقط مانده بودم چه بگویم که از مغازه بیرون بروم.

خیالش که از بابت حساب و کتاب راحت شد، شاگردش محسن را صدا زد. محسن یک لیوان آب خنک برام بیاور. اعصاب برای آدم نمی گذارید. محسن هم خیلی سریع لیوان آب را روی میز گذاشت. یک راست همه اب را سر کشید. با دستش دهانش را خشک کرد. و رو به من کرد. خب مصطفی چه می خواهی.

هیچی حاجی. داشتم از اینجا رد می شدم، گفتم قیمت ابسردکن بگیرم. برای مدرسه قصد خرید ابسرد کن داریم. می خواستیم با چند خیر صحبت کنیم، اما قیمتش را نمی دانستم.

یک مدل داریم چهار میلیون و نیم. یک مدل هم پنج و دویست. مدل های دیگر هم داریم که حالا صد هزار یا دویست هزار اختلاف دارند. اما جنس این دو تا که گفتم از بقیه بهتر است. یکسال ضمانت هم می دهم. اگر پولتان نقد هست همین الان بردار ببر.

نه حاجی. باید بروم صحبت کنم. راستش قسمت کمی را آماده کرده ایم، اما همه پول را نتوانسته ایم. خیلی سخت است. این روزها خودتان بهتر می دانید. به خاطر کرونا همه پول خیرین رفته است سمت وسایل بهداشتی. مقداری هم خرج خرید تبلت و موبایل برای بچه های نیازمند کرده اند.

بله. خبر دارم. حالا پیگیر باش. ان شاالله که ردیف می شود.

حاج مرتضی خودتان کسی را سراغ ندارید که به ما معرفی کنید. هر چقدر کمک کنند خوب هست. یک دروغ مصلحتی سر هم کردم که مزه دهان حاج مرتضی را بدانم. اما معلوم بود ادم سختی هست. و همان پیش بینی خودم درست بود. نه راستش. خیر کجا بود. کی پولش را دو دستی تقدیم من و شما می کند. باید برایش بصرفد. می دانی. دوره بده بستان هست.

نه حاجی این طور هم نیست. خیلی دارند هزینه می کنند. شاید شما خبر ندارید. خب باشد ان شاالله پولمان که ردیف شد مزاحم می شویم.

فقط گفته باشم. پولتان نقد باشد. که شرمنده نشویم.

فهمیدم که حتی یک ریال هم از حاج مرتضی به ما نمی ماسد. راهم را گرفتم و به سراغ چند نفر دیگر رفتم. حاج علی، حاج کریم و حاجی ابراهیم. اما هر کدام بهانه ای داشتند. البته حق هم داشتند. می گفتند از صبح تا شب صد نفر به ما پیام می دهند که پول موبایل و تبلت می خواهیم. مگر ما چقدر پول داریم که بخواهیم اینقدر هزینه کنیم.

بندگان خدا حق داشتند. اما نمی خواستم شرمنده قربانعلی و بچه هایش شوم.

عقلم به جایی راه نمی داد. تنها به فکر آقای عصمتی افتادم. او هم تا حدودی آشنا داشت. گفتم احتمالا کارم درست شود. مستقیم رفتم جلو خانه اش. آقای عصمتی درب را باز کرد. بله اقا مصطفی. در خدمتم. اوضاع قربانعلی را برایش گفتم. گفت، باشد پیگیری می کنم. اگر به نتیجه رسیدم خبرت می کنم.

فایده ای نداشت.

به روستا برگشتم. اما سراغ قربانعلی نرفتم.

شب همه دوستان را دور خودم جمع کردم. گفتم بچه ها اوضاع از این قرار است. باید برای قربانعلی کاری کنیم. امروز به هر کسی می توانستم رو زدم. اما نتیجه نداد. باید خودمان کاری کنیم. هر چقدر می توانید کمک کنید خوب است. حداقل قیمت گوشی حدود دو میلیون تومان بود. هر طور شده باید ردیفش کنیم.

همه بچه ها قرار گذاشتیم با جمع کردن ضایعات پول تبلت و یا موبایل را ردیف کنیم. همه سوار موتور سیکلت شدیم و در خیابان و کوچه پس کوچه های روستا و شهر دنبال ضایعات گشتیم.

یک هفته تمام ضایعات جمع کردیم. خیلی هم خجالت می کشیدیم. اما برای کار خیر کسی به خودش سخت نمی گرفت. بعد از یک هفته حدودا یک میلیون و دویست هزار تومان وسایل جمع شد. هنوز حدود هشتصد هزار تومان کم داشتیم.

با همان مقدار پول رفتیم مغازه موبایل فروشی. بنده خدا یک سلام علیک خشک و خالی با هم داشتیم. اسمش رضا بود. جوان بیست و هفت هشت ساله ای بود. قد بلند و هیکلی بود. داش مشتی و با مرام. تمام آشنایی ما همان چند سلام و علیکی بود که برای قیمت گرفتن موبایل با هم داشتیم. معمولا شلوار جین و تی شرت می پوشید. به خاطر همین اخلاقش بود که مشتری اش شدیم.

دل دل می کردم چطور خواسته ام را بگویم. می ترسیدم قبول نکند. می گفتم شاید پیش خودش بگوید این آدم چقدر زود پسر خاله می شود. دو روز آمده مغازه تحویلش گرفته ایم، حالا آمده جنس قرضی هم می خواهد.

اما گفتم هر چه باشد از حاج مرتضی که بدتر نیست. نهایتش دست رد به سینه ام می زند. هر چه باشد به خاطر کار خیر است.

دل به دریا زدم و کل ماجرا را گفتم. بنده خدا بدون معطلی گوشی را گذاشت روی میز. از روزی که شما قیمت گرفته اید تا امروز حدودا سیصد هزار تومان گوشی گرانتر شده است. الان دو میلیون و سیصد هزار تومان می فروشم. از بس دلار ثانیه به ثانیه بالا می رود مجبور هستیم قیمت ها را بالا ببریم. معلوم نیست تا یک هفته اینده قیمت موبایل چند شود. خودتان هم می دانید که جنس قسطی و قرضی نداریم. اما به خاطر کار خیر باشد. ایرادی ندارد. بگذارید ما هم در کار خیر سهیم شویم.

یک میلیون و دویست هزار تومان را تحویل دادیم و گوشی را برداشتیم. هنوز فاکتور گوشی را ننوشته بود که یکی دوتا مشتری که حرف های ما را شنیده بودند، نفری صد هزار تومان در کار خیر شریک شدند. تقریبا سیصد هزار تومان دیگر هم جور شد.

رضا گفت: ببینید کار که برای رضای خدا باشد، همه چیز درست می شود. ان شاالله بقیه اش هم ردیف می شود.

با خوشحالی گوشی را برداشتیم و به سمت خانه قربانعلی راه افتادیم. فاطمه دختر کوچک قربانعلی درب را باز کرد. پرسیدم بابایت خانه هست.

گفت بله نشسته. الان صدایش می کنم. با دو به سمت اتاق رفت. قربانعلی همان طور که زیر شلواری و زیرپیراهنی بر تن داشت، دمپایی را پوشید و به سمت درب امد.

سلام کردیم. آقا قربانعلی خدا خیلی دوستت دارد. بچه های روستا کمک کردند و توانستیم یک موبایل برای شما تهیه کنیم. بفرما. تا صبح بگذار داخل شارژ باشد. صبح خودم می آیم به بچه ها یاد می دهم که چطور با گوشی کار کنند.

خدا خیرتان دهد. نمی دانم چطور تشکر کنم.

نیازی به تشکر نیست.

برو داخل به بچه بگو تا خوشحال شوند. صبح می آیم. فقط تا صبح بگذار داخل شارژ بماند. برای آموزش کار کردن با موبایل صبح زود می آیم. که با بقیه بچه ها بروند برای درس خواندن.

بله فاطمه و مجید را نمی دانم. اما کوثر زود یاد می گیرد. دست شما درد نکند. صبح منتظر هستم.

صبح زود برای آموزش دادن کار کردن با موبایل به خانه قربانعلی رفتم. خیلی زود از خواب بیدار شده بودند و دور موبایل نشسته منتظر من بودند. وارد شدم. شروع کردم به آموزش دادن. کوثر خیلی خوب یاد می گرفت. رضا هم تقریبا بلد شد.

با شوق و ذوق از خانه بیرون زدند. همراه بقیه بچه ها به کوه رفتند.

یکی دو ساعتی از ظهر گذشته بود که سر و کله بچه ها پیدا شد. فاطمه که از همه کوچکتر بود جلو آمد. با همان شیرین زبانی که داشت گفت: آقا مصطفی شما که توانستید برای ما گوشی بخرید. یک کاری کنید که اینترنت هم بیاید نزدیکتر. اینترنت کوهی خوب نیست. خیلی باید دنبالش بگردیم که پیدا شود. من که خسته شدم.

از گفتن کلمه اینترنت کوهی همه بچه ها خنده مان گرفت. اما برایمان جالب بود

رضا هم زنگ زد. آقا مصطفی از نیت خیرتان، یک بنده خدایی پیدا شد، ماجرای موبایل شما را که گفتم، همه بدهی تان را صاف کرد. ولی گفت اسمش را به شما نگویم. دیگر نمی خواهد غصه پول گوشی را بخورید.

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما