تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

غروب و کوهستان
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

اون روز با جلیل و داش ولی و عباس آقا رفته بودیم کوه . داش ولی و عباس آقا درخت هایی که داشی کاشته بود آب دادند . من و جلیل هم
پناه گاه کوچکی را که تو کوه قبلا با سنگ درست کرده بودیم را آب و جارو کردیم و زیر انداز راهم انداختیم . آفتاب آرام به دل کوه نشست و همگی با اولین پیک به سلامتی همه مردم غروب را با آرزوهای دراز به تماشا نشستیم . اینا را من
تو دفترچه یادداشت نوشته بودم و بعد از دو سال که دور هم نشسته بودیم می خوندم .
داشی رو به ما کرد و یکی یکی مون را برانداز کرد . انگار ازمون تایید می خواست همگی گفتیم یادش بخیر روز خوبی بود . عباس آقا گفت علی آقا و نقی هم ما را که دیدن آمدن و تا ساعت دو نصف شب موندیم . علی اقا از قدیمی های کوه نوردی بود و نقی هم از شناخته شده ها که پیشتر با داش ولی کوههای زیادی را فتح کرده بودن . جلیل که یه رگ وریشه اهوازی داشت واز همه مون جوون تر بود، مرتب می گفت خیلی خوش گذشت کاش دوباره بریم
همونجا . داش ولی گفت من هفته ای دو مرتبه را می رم و به درخت ها آب می دم . انگار وابستگی و تعلق خاطر پیدا کرده بود .داشی گفت حیف که موقع برگشتن اونجوری شد . نقی داشت دیوونه می شد ما داشتیم از ترس سکته می کردیم . نیم ساعت اینور و اونور می دویدیم و داد می زدیم .
عباس آقا رو به داش ولی کرد و گفت . علی آقا را اگر تیرش می زدی خون نمی آمد . داشی گفت نقی می خواست لخت بشه بپره تو استخره . علی آقا دیگه نای حرف زدن نداشت ، گفت ؛
اخه ما باهم رسیدیم اینجا ، هیچ صدایی هم نیامد . انگار همون لحظه دوباره زنده شده بود .
داشی گفت چی شد که غیبت زد ، الان هم که فکرش را می کنم تن و بدنم می لرزه . جلیل
گفت داشت گریه ام می گرفت ، هزار تا فکر کردم .
عباس آقا گفت حیف از اون غروب و شب
که آخرش هزار بار مردیم و زنده شدیم .
علی آقا به داش ولی گفته بود جواب خانواده اش را چی بدیم . همه سکوت کردن و داشی
گفت خودت تعریف کن . گفتم همه مون حالمون قشنگ بود همه چی را که جمع کردیم . نقی جلو افتاد . شما و داش علی هم پشت سرش تعریف می کردید . عباس آقا و جلیل ، من هم ته صف به ردیف می رفتیم پایین . نزدیک استخر که رسیدیم من یادم اومد که کلاه و گوشیم را جا گذاشتم . خودم را به جلیل رساندم و بغل گوشش گفتم که من کلاه ‌ گوشیم را جا گذاشتم ، می رم
بیارمش . دیگه صبر نکردم که ببینم جلیل متوجه
حرفام شد یا نه ؟! مسیر را با کوله می دویدم ،
دو سه بار خوردم زمین و زانوم زخمی شد . لنگ لنگان خودم را رساندم و کلاه و گوشیم را پیدا کردم و برگشتم . دلم خار و خار می کرد و نگران
شدم که نکنه جلیل متوجه نشده باشه . هر چی با تلفن زنگ می زدم ، خط نمی داد . با دو می آمدم که چند بار نزدیک بود پرت بشم . یکی دو دفعه راه را عوضی رفتم و دوباره برگشتم تا راه
را پیدا کردم .هرچی داد می زدم و شما داد می زدید نمی شنیدیم . داشی گفت توی کوه چهار قدم اون‌ ورتر صدا نمی رسه . وقتی پیچیدم
صداتون را شنیدم و جواب دادم . وقتی رسیدم
کم مونده بود نقی کتکم بزنه . مثل رگبار درسهای
کوهنوردی را می داد و اینکه نمی دونستیم چه خاکی تو سرمون کنیم . علی آقا که پیر میکده بود چیزی نمی گفت ولی اشک را تو چشماش دیدم و شکری که از سالم بودن من بهش دست داده بود . هر چه گفتم به جلیل من گفته بودم
فایده ای نداشت . متوجه شدم که جلیل نشنیده و من چه کار اشتباهی انجام داده بودم . نقی بعد از دعوا و فریاد هایی که بر سر من کشید ساکت شد و تا رسیدن به شهر کلامی هم سخن نگفت .
اون شب دوباره زندگی کردیم و داستانهای زیادی از کوه گفته شد . اکنون سالها گذشته و هر وقت
در جمعی جدا می افتم یاد اون روز و شب می کنم و با خودم می گویم : تجربه را تجربه کردن
خطا است
هوشنگ مرادی ، هیجدهم اردیبهشت ماه ۱۴۰۰

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما