تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

عاشقانه های عجیب
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

چهارده ، پونزده سالم بود . صحرا بودم ، نزدیک شیخ . یه بقعه که از سال هزار و سیصد و پنجاه
و یک ثبت آثار ملی شده بود . دور شیخ مرده خاک می کردن و ما شب ها می ترسیدیم که
نزدیک اونجا باشیم . ولی روز انگار مرده ها از
لونه هاشون در نمی آمدن و من با فراغ بال حتی تنهایی می رفتم پای شیخ و با سنگ قبرا که روزها بی آزار بودن خوش و بش می کردم .
سنگ قبرا را می خوندم و با یکی ، یکی شون چاق سلامتی می کردم . کربلایی اسماعیل
فرزند حاج علی، عبدالفتاح فرزند مشهدی باقر .
چند سالش بوده و کی مرده . روزا که شیر می شدم و نمی ترسیدم باهاشون شوخی هم می کردم . بعضی شبها هم یقه ام را می گرفتن و
کابوس درست می کردن . این بود که شب و تاریکی اصلا به مذاقم خوش نبود ، توی همین رفت و آمدها اتفاق خیلی جالبی برام افتاد که هرگز نه جایی دیدم و نه شنیدم . فصل بهار بود .
فصل عاشقانه ها . فصل جفت شدن ها . تو بیابون و صحرا هر جا نگاه کنی سوسوله های
گرد قلمبه را می بینی که سوار هم هستند .
اونوقت تو هم دلت می خواد ، می گی ببین اینها
چقدر راحت هستند . اما اتفاق جالب من این نبود . همینطور که سوسوله های ریز و درشت را
می دیدم و به طرف شیخ می رفتم . دو تا رطیل
با اون هیبت وحشتناک را دیدم که با اون قیافه های چرک سیاه و طوسی با کرکهای چندش آور ،
عاشقانه ترین سرودهای زندگی را سر می دادند و
من تنها شاهد این نغمه های عاشقانه بودم . منی که تا آن زمان حشرات اینچنینی را نابود می کردم ، نزدیک بیست دقیقه محو تماشای نمایش و حرکات
و صدایی که از خود در می آوردند شدم و از حیوان آزاری دست شستم . این دو تا رطیل بر روی پاهای عقب خود ایستاده بودند و گاهی این و گاهی آن یکی با صدایی مثل کف زدن ظریف و پی در پی به وسیله چنگها یشان رقص کنان از جلو هم رد می شدن . زیبا ترین صحنه تبدار
عشق و زندگی را با سرودی خوشنوا توسط
این دو رطیل برایم رقم خورد . با فاصله نشسته و این ذوق دوست داشتن را می بلعیدم این خاطره برای من
همیشه زنده است و آموزنده . زندگی طرب
ناک است ، افسوس که انسان قدرش نمی داند .

هوشنگ مرادی دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۰

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما