تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

مست عطرى قديمى
نویسنده: تبلور مهر

 

چشمانِ بى خوابِ محمد حالا ديگر بى تاب هم شده بود؛ بى تابِ رفتن، كندن و اوج گرفتن. 

سال هاست كه كسى او را مى خواند؛ به جايى ناآشنا كه حسِ لطيفِ آشنايى در آن موج مى زند.

 

– رويا جان، يه ليوان آب برام ميارى؟ 

– بفرما عزيزم… اگر شما لطف كنى و تند تند اون ماسكِ اكسيژن رو از رو لباى قلوه ايت برندارى من جونمم برات ميدم. 

ماسك را روى چهره ى گندمى اش مى گذارد. چندين نفسِ مداوم به درون ريه ى زخم خورده اش هُل مى دهد، و يك لايه از سرخىِ چشمانش كاسته مى شود.  

– رويا حس عجيبى دارم، خواب شب هاى عمليات هيجانِ قلبم رو براى تماشاى اون جا دوچندان مى كنه… 

محمد كه دست روى قلبش مى گذارد، رويا شتابان به سمتش مى دود، دست روى سينه اش مى گذارد كه مثل سرو ستبر است؛ تندىِ بى حدِّ ضرباتش دستانِ رنجورِ رويا را به لرزه وامى دارد.

 

– بسته ديگه محمد ، با اين حرفات منو نترسون. مى دونى كه اگه لحظه اى نباشى منم نيستم. از تماشاى اينجا و اونجاى مبهم هم ديگه چيزى نگو… 

سريع از جعبه ى قرص هاى رنگارنگ بالاى سرِ محمد يك دايره ى سرخ رنگ مى گذارد زيرِ زبانِ محمد. 

– رويا جان تو اين سال ها مگه من خيرى هم برات داشتم؟ اين همه مدت چسبيدم به اين كپسولِ اكسيژنِ كنجِ خونه. نه سفرى، نه گردشى، نه مهمونىِ طولانى و دورهمى! يادت نيست پارسال وقتى دوستات اومدن خونمون…. 

– همش حرف اون موقع رو نزن عزيزم، اگر اونا انسانيت داشتن مى فهميدن كه نفس كشيدنشون رو مديون نفس نكشيدن هاى تو هستن… اگر دوستِ واقعى بودن مى دونستن زندگى امنى كه در كنار خونوادشون دارن بخاطر اينه كه من ديگه نفس هاى عطرآگين تو رو ندارم، كه همه ى زندگيم بود! 

– خودتم دارى ميگى ديگه؛ نفس هايى كه همه ى زندگيت بود ولى ديگه نيست. 

سرفه هاى طولانى امانش نمى دهد.

– همين سرفه هاى متوالىِ من و جارى شدن آبشارِ خون از دهنم بود كه باعث شد ديگه پاشونو تو خونه ات نذارن. 

– خونه ى من نه، خونه ى ما؛ كه كنجِ دلتنگيش رو با تابلوى چشماى دلرباى تو كه به ديوارش آويزونه با هزار تا آدم قدر نشناس عوض نمى كنم.

 

دستانِ مرد به عرضِ شانه ى يك كوه از هم گشاده مى شود. برقِ ديدارِ يارى ديرين در چشمانش موج مى زند. يك دستش را مشت كرده اما دست ديگر هنوز باز است. چهره ى گندمى اش به طرز عجيبى به سپيدى مى زند. چه خوش ريتم نفس مى كشد . ٣٥ سالى هست كه اينطور راحت نفس نكشيده است. 

رويا از فرطِ حيرت روى صندلى چوبى خشكش مى زند، انگار خودش هم جزئى از چوبِ آن صندلى ست. 

محمد گويى كسى را به آغوش مى كشد، آغوشش پُر مى شود از نورى به ارتفاع يك انسان. 

بو مى كشد چنان كه مستِ عطرى قديمى شده باشد.عطرى كه شايد مشامش در آن دشتِ پُر بيدِ مجنون بلعيده باشد. 

به آرامى سرِسنگينش روى بالشت مى افتد، بالشتى كه رويا برايش پُر از پَرِقو كرده بود. 

چشمانش بسته مى شود، ناگهان مشتِ گره خورده باز مى شود. كاغذى روى پتو مى افتد! 

رويا كاغذ را مى گشايد؛ 

– فرشته ى مهربانِ من كه اسمت روياست ، اين دنيا رو اگه برات جهنم كردم اون دنيا برات بهشت ساختم. حورى ها رو هم از قصرمون بيرون كردم، فقط منتظرم كه تو بياى!  دلبركم اونجا ديگه نفس نفس نمى زنم، پا به پاتم نه وبال گردنت. به احسان و عرفان سپردم مراقبت باشن تا وقتى كه مياى پيشِ خودم. تو هم مراقبِ ذهن و دلِ پاكشون باش.

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما