تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

نگارِ دلبرمن، عروسِ رويايى!
نویسنده: تبلور مهر

بال هايش ديگر نمى‌کشید؛ دیگر توانِ عقب زدنِ آن باد‌هاى تند را نداشت.

سنگين شده بودند. همچون پُتكى بر صورتِ زخم آلودش مى‌خوردند.

چشمانِ مِه گرفته اش، كم كم به كورى مى‌زد.

ته مانده‌ى توانش را به كار گرفت، اما چنان پُرفايده نبود.

ابرهای سپيدِ بهارى و مِهِ غليظ، چنان در هم تنيده بودند كه روزنه اى به رهايى نمى يافت.

خسته از بال زدن در ميان بورانِ تلخ بود كه يك قطره اشك، نقطه اى از يخِ نوكِ طلايى اش را ذوب كرد.

ناگهان قطره ها بيشتر و بيشتر شدند. از آنچه مى‌ترسيد بر سرش آمد

اينبار باران بود. هرطور بود بايد نامه را به او مى‌رساند. نامه را زيرِ يك بالِ خيسِ خود پناه داد، و با بالِ ديگر تقلّا مى‌كرد.

جدالِ ابرها شدت گرفت، غرّشِ تندِشان بال‌هاى طفلكى را بست.

.

.

.

ديگر چيزى نديد، نشنيد و بال نزد!

***

گُلشَن زودتر از همه بيدار شده بود، مستِ از عطرِ باران و خاكِ خيس خورده خود را به پنجره رساند.

بازهم طبقِ هر صبح، خدا را شكر كرد.

قطره‌ى اشكى روى گونه‌ى سرخ رنگش سُر خورد و روى گردنبندِ يادگارِ بابا نشست.

چطور مى‌توانست از اين خانه و خاطراتش دل بكند؟!

خانه‌اى كه مادر به تنهايى جاى بابا و خواهر و برادرِ نداشته‌اش را برايش پُر كرده بود.

خانه‌اى كه نهالِ جوانىِ مادرش بخاطرِ او جزئى از در و ديوارش شده بود.

امروز آخرين روزيست كه صبحگاه، چشمهايش به روى پنجره‌ى فيروزه‌اىِ اتاقِ كوچكش باز مى‌شود.

اما پُر از شور بود.

شورِ لباسِ عروس و بزك دوزك هاى خاله خانباجى و النگو هاى طلايى و رقصِ ميانِ دختركانِ در انتظارِ وصل!

اما دلش شور افتاد، از اين بادِ تند و بورانِ بدهنگام.

صداى در ، گُلشن را به چنگ گرفت و از بندِ افكارش بيرون كشيد.

  • واى مامان حتما حامده! من هنوز حاضر نشدم!
  • چيزى نيست گلم، همه وسايلت آماده‌اس. تو فقط لباساتو بپوش و برو پيشِ آقا دوماد.
  • مثلِ هميشه بهترينى مامان.

پيشانى عرق كرده‌ى مادر را مى‌بوسد، در را باز مى‌كند.

حامد شتابان به سمتش مى‌دود و كيف و مشمباهاى رنگارنگ را از دستش مى‌گيرد.

  • بدو گُلشن الانه كه مهمونا سر برسن ها، مامانم تو آرايشگاه منتظره.

مثل مجسمه‌اى كوكى به دست آرايشگاه، زينت گرفتم و راست راستكى عروس شدم!

لباسِ بلند و منجوق‌دوزى رو كه به تنم كردن شبيه سارا كوچولوم شدم كه هرشب تو بغلم مى‌خوابيد؛

آره عين سارا شدم، عروسكِ دلبندم.

حامد كه اومد دنبالم، باهم روى ابرها بوديم.

  • مى بينى گلشن، آسمون هم از شوق وصال ما اشكِ شوق مى‌ريزه!

بلاخره عروسى تموم شد. چيزى كه پنج سال من و حامد در انتظارش بوديم.

حالا فاميل و اقوام ما رو راهىِ خونه‌اى مى‌كردن كه ديوار هاشو حامد با عشق و محبتى كه نثارش مى‌كردم ساخته بود.

  • بلاخره رسيديم. بفرما گلشنِ قشنگم.اينم از خونه‌ى سبزمون!

جلوى در كه رسيديم، كبوترِ سپيدى كه چند قطره خون روى صورتش پاشيده بود همه رو شوكه كرد.

زن دايى پريد جلو

  • گُلشن جلو نرى هاشگون نداره. بذار دايیتُ صدا كنم بياد برداره.

خاله گفت:

  • اصلا شما برين بيرون اينجا رو كه تميز كرديم بياين تو

عمه صغرى بدو بدو اومد؛

  • عمه نرى خونه ها ، بذار زنِ اوس رضا رو صدا كنم بياد، شايد سحر و جادو داشته باشه. اون بلده باطل كنه.

اما چرا من حسِ خوبىِ به اين كبوتر داشتم. بى‌خيالِ زمزمه و حرفِ هاى صد من يه غازِ اطرافيان؛ جلو رفتم،نوازشش كردم، برداشتمش.

هنوز نبضش مى‌زد. بال هايش را كه تكان دادم تكه‌ای كاغذ از زیر بالِ سمتِ راستش افتاد؛

تا اطرافیان هجوم نیاوردن، با عجله كاغذ رو باز كردم؛

(( نگارِ دلبرِ من، عروسِ رويايى!

گُلشنِ نازم، اينجا تو آسمونا حالِ من خيلى خوبه.

فكر نكن من نيستما بابا.

شاید نبودم تا سال به سال بزرگ شدنت رو جشن بگیرم، اما از اينجا مى ديدم كه مامانت چقدر برات زحمت كشيده.

هميشه هستم، دُرُست كنارت . و از شادىِ تو شادم و از غصه ى تو ناراحت.

پس هميشه شاد بمون دختركم!

عروسیت مبارک.

دوست دارت: بابا  ))

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما