تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

یک استکان چای دیشلمه
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

 اون روز مادر سر حال بود . از طبقه بالا که آمدم
پایین ، گفتم سلام داش ننه . لبخندی زد و گفت هوم شاش ننه . من هم خوندم ، داش ننه داش ننه ، چیشم تو جام شراب منه ،، و خندیدیم .
سماور و چایی اش همیشه براه بود . آقام هم
نشسته بود و لبخند می زد . خواهرم هم آمد .
بهش عمه خانم می گفتیم . زنگ زدند و رفتم در را باز کردم ، دایی بود . همگی نشستیم . چایی دم کشیده ، عمه خانم پای سماور نشست و یه استکان دسته دار صاف صاف چایی ریخت که باهات حرف می زد ، خوشرنگ که با لبات بازی می کرد  استکان را به
طرف بابام گرفت . چایی خوشرنگ دیشلمه ، بابا گفت بوا جون این استکان خانمه. یعنی مادر که ما آجی صداش می کردیم . چای را جلو مادر گذاشت ، استکان چای دوم را که مثل اولی بود
ریخت و به طرف بابا یعنی آقام دراز کرد . با خنده گفت این استکان رئیس شهرداری هست یعنی دایی ، که تو شهرداری کار می کرد . بعد هم
یه استکان تپل که صاف هم نبود نشون داد و گفت تو اون بریز ، ا‌ون  استکان مونه بوا جون .
گفتیم و خندیدیم . عمه خانم گفت استکان
قشنگا مال خانم و برارش ، اونوقت این استکان کرول مال شما است ؟ گفت آره بوا
جون و همگی خندیدیم . دایی رو به عمه
کرد و گفت یه همکار داریم تو قسمت موتوری
رانندگان . اسمش داش اسمال هست ، داشی یه اتاق کوچیک داره . تا میگی داش اسمال سلام ،
یه چای می ریزه می ذاره جلوت. استکان از بس کدر شده معلوم نیست چه رنگی بوده . وقتی بهش می گی نمی خوام داش اسمال تازه چایی خوردم ، میگه باپاش در . دور اول چایی را خوردیم آقام گفت داش اسمال مثل سقایی
بوده . همکار جوونی هاش که پلیس راه آهن بود . گفت بعد چند وقت که دوباره منتقل شدم اهواز ، سقایی آمد ایستگاه و با هم رفتیم خونه .
هر جا باهم بودیم هم خونه می شدیم . سقایی
تریاک می کشید و من چایی می خوردم .استکانش هم دیگه رنگ نداشت . بهش گفتم تریاک را چکار کردی ؟ گفت ترک کردم .
گفتم چی می گی ، گفت باور کن . جون تو ، پنج مثقال تریاک می کشیدم ، حالا نمی کشم . دو مثقال
شیره می کشم . بعد هم همه خندیدن . رو کردم به آقام گفتم شما چکار می کردی ؟ هر روز و هر شب سقایی می کشید و شما هم اونجا بودی ؟ گفت آره ، یا چایی می خوردم ، یا می خوابیدم .
با خنده بهش گفتم خو پدر آمرزیده بخوری حال
می کردی دیگه ، خودت هم نمی دونستی ! بعد از اینکه منتقل می شدی یا مرخصی می آمدی اشکات سرازیر نمی شد ، آب دهانت چی . بنده
خدا یادش نبود ولی اون روز کلی خندیدیم . یادشان بخیر ،

پدر و مادر سالهاست رخت سفر پوشیده اند ، لیک یادشان 

همواره با زندگی است .

هوشنگ مرادی سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۰

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما