تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

اتوبوس
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

اتوبوس                                                                       زمان شاه بود ، یعنی پیش از انقلاب . با دوستش ساعت چهار صبح قرار گذاشته بودند . به در خانه دوستش رفت . جنس مرجوعی داشتند . به دروازه تهران آمدند و منتظر شدند . یکی دو تا اتوبوس آمد و جا نداشت اتوبوس بعدی
نگه داشت و شاگرد راننده ، گونی اجناس مرجوعی را هم به داخل اتوبوس آورد . اتوبوس خرم آباد بود . کرایه را گرفت و رفت . همه مسافر ها خواب بودند . وقتی آنها آمدند ، عده ای فقط کمی جابجا شدند . تا چشمشان کمی سنگین شود
باهم صحبت می کردند . زمان درازی نگذشته بود ، که یک بوق
ناگهانی آنها را از جا پراند .مسافران هم تکانی به خود دادند و به سمت دیگر غلتیدند . خواب از سرشان پریده بود . دو تایی به آینه جلو راننده خیره
شدند . شاگرد راننده ته اتوبوس پشت صندلی
آخر هفت پادشاه را خواب می دید . راننده خمار بود یا نشعه معلوم نبود . فقط چراغ هر ماشینی که از دور می دیدند ترس شان بیشتر می شد . ماشین روبرو که رد می شد نفسی به راحتی می کشیدند . پلک های راننده سنگین می شد و بوضوح از آینه بالای سرش دیده می شد .
سر و صدای ناخود آگاهشان مسافران را بیدار می
کرد . کم کم همه مسافرها متوجه اوضاع شدند .
کار به جایی رسید که هر ماشینی که نزدیک می شد

همه یکصدا فریاد می کشیدند و فقط صدای آی
می آمد و هر لحظه منتظر تصادف بودند . شاگرد راننده بیدار شده بود ، یا بیدارش کرده بودند ، ولی حاج و واج بود . صدای ممتد آی یک اتوبوس
مسافر انگار او را به دنیای دیگر برده بود . مسخ شده بود و یارای حرکت نداشت . دستانش را به
دو صندلی طرفین گرفته بود ، پایش میخکوب شده گویی لمس بود، ، تکان نمی خورد . راننده پلک می چسباند و مسافران هوار می کردند . با هوار مسافرها جخدی( کمی، یه دره ) پلکش بالا
می آمد و دوباره روز از نو روزی از نو . همه صندلیهای خود را چسبیده بودن . عده ای به ته اتوبوس پناهنده شده و گارد گرفته بودند . کم کم شاگرد راننده داشت متوجه اوضاع می شد و خود را آماده یورش می کرد . اوضاع بحرانی بود ، شاگرد راننده را به جلو هل دادند و او تلاش کرد
که خود را به فرمان اتوبوس برساند . دیگر چیزی نمانده بود . همه اتوبوس ایستاده و شاگرد را تشویق
می کردند .شاگرد دست راننده را گرفته و می کشید .
راننده گویی خواب می دید ، یا در دنیای دیگر بود . سر پیچ ماشین روبرو با بوق ممتد ‌ نور بالا شاخ به شاخ شد و هر چه توانست خود را به کنار کشید . اول صدای شکستن آینه بود یکی دو برخورد و کشیده شدن اتوبوسها به هم . ترس و
اضطراب مرگ همه را فرا گرفته بود . اتو بوس به
سمت شانه خاکی آمد و پس از صداهای وحشتناکی در تپه های شنی که راهداری آورده بود آرام گرفت . چند ماشین عبوری نگه داشتند .
تعداد زخمیها زیاد بود . یک به یک مسافران را پیاده کرده و زخمیها را به قم منتقل کردند .
اتوبوس روبرویی خسارت دید ولی چپ نکرد .
آنها از خیر مرجوعی گذشتند و به شهر خودشان
برگشتند ولی صحنه ها و ترس لحضه به لحضه
اتوبوس هرگز از یادشان محو نخواهد شد .

هوشنگ مرادی بیست و نهم فروردین ۱۴۰۰

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما