تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

طفل چه مى داند؟!
نویسنده: تبلور مهر

📝

#داستان_كوتاه_آدينه_اى_تبلورمهر 

( #طفل_چه_مى_داند؟ )

انگشتانش كه از ميانِ موهاى پسرك عبور مى كند؛ سرِ كوچكش شانه مى خورد ! 

پينه هاى نقش بسته بر دستانِ مادر، شانه ى طفلانِ چموش اش گشته است… 

– ليلاخانوم؛ تنِ من سپرِ بلاى اين مملكته. من يك مرزبانم؛ 

شايد روزى باشه كه نتونم بيام خونه! دير بيام! خسته بيام ! زخمى بيام !  اگر شريكِ اين عاشقِ وطنى ! بسم الله … 

  

اين قسمت از حرف هايش در پايانِ جلسه ى خواستگارى ده سال است كه زنگِ بيدارىِ هر صبحِ من است. 

حالا هم كه خودش نيست؛ در و ديوارِ اين خانه در گوشم مى كوبد.  

– مامان! مامان! سهيل مى گه من خودم ميرم و اون آقاهه كه بابا رو شهيد كرده پيدا مى كنم، با اين اسلحه باديم مى كُشم ! 

– سهيلا جانم، برو دستِ داداشت رو بگير آروم از پله ها بيارش بالا تا ماكارونى از دهن نيفتاده. بعدشم بهش مى گم كه با چه اسلحه اى بايد انتقامِ بابا رو بگيره. 

 

طفل چه مى داند كه اسلحه ى بادىِ سرخ رنگش، سياهىِ خونِ دشمن را نمى ريزد! 

– نوشِ جونتون شيطونك هاى مامان. بياين به دستام كرم بزنين كه از صبح تا الان ده رديفِ ديگه از فرش رو جلو بردم، فقط هشتاد رَج مونده تا اين دارِ قالى رو هم تموم كنم. 

– هورااااا ، پس تا رسيدنِ ما به دوچرخه هم چيزى نمونده. 

چشمانِ معصومشان كه از شوقِ آن ارّابه ى كوچك مى درخشد، دستانِ زخمى ام قوت مى گيرد براى برآورده كردنِ آرزوهاى هرشبشان! 

– راستى سهيلِ من، دشمن كه از تفنگِ بادى نميترسه! دشمن از معصوميتِ نگاه تو مى ترسه كه اگر اراده كنه جهانى رو تكون ميده، دشمن از خودكارِ آبى و مشكىِ جامداديت مى ترسه كه اگر با همين بغضِ نهفته در گلوت تو دستت بگيريش دنيا رو زير و رو مى كنى… 

پسرم دشمن از علمِ تو، آگاهىِ تو و اراده ى سختِ تو مى ترسه…

 

t.me/tabalvoremehr_me

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما