تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

از زاويه ى او ببين
نویسنده: تبلور مهر

📝

#نيلوفر

از خستگىِ كار ِ خونه، شيطونى هاى بى حد و اندازه ى هليا و تصحيح اوراقِ مجازىِ دَرهَمِ بچه ها شب نفهميدم كِى خوابم برد.

اين روزا سَرَم رو كه روى بالشت مى ذارم انگار بختك ميفته روم و تا صبح مثل مُرده هام،هيچى نمى فهمم.

 ⁃ مامان…

 ⁃ هوووووم؟ برات بيسكوييت گذاشتم رو ميز، بردار بخور. شير هم تو يخچاله…

 ⁃ ماااااماااااان…

 ⁃ خسته ام، تلوزيون هم روشنه،برات كارتونِ سيندرلا گذاشتم، بشين ببين ده ديقه بخوابم.

صداى درِ كمد توى خواب عين صداى تراكتور مغزِ بى خواب و پژمرده ام رو تراش مى ده.

 ⁃ چى مى خواى از تو اون بى صاب… صداى جِرجِرِش كَرَم كرد انقدر كه باز و بسته اش كردى!

 ⁃ مامان ببين قشنگ شدم؟!

 ⁃ نمى تونم چشامو باز كنم، برو ميام! 

 ⁃ ببين علوس شدم، قشنگ شدم.

 ⁃ ايشاالله عروس هم مى شى، يه لحظه صدا نده ديگه.

 ⁃ آخه ببين…

چى مى ديدم؟! پيرهنِ مجلسى كه براى عروسىِ عموش گرفته بودم. اونم با حقوق سه ماه كاملم !  زير پاشنه هاى بلندِ كفشام، نگيناش عين برگاى پاييز، تا خورد و شكست!

 ⁃ مادر مُرده! هفته ى ديگه عروسىِ عموته، اينا رو براى مراسم خريدم، زير پات همشو له كردى! اين كفش مگه سايزِ توئه ؟! پاشنه هاش كج شد. يه روزِ خوش از دست فضولى هاى تو ندارم! الهى كه….

يه چكِ آبدارِ خالص از دستم خورد و صداى گريه اش مثل يه بمب تو فضاى خونه تركيد. لباس رو انداخت و رفت!

 

#هليا

به به خورشيد بيدار شده؛

 ⁃ مامان…

 ⁃ هوووووم؟ برات بيسكوييت گذاشتم رو ميز، بردار بخور. شير هم تو يخچاله…

 ⁃ ماااااماااااان…

 ⁃ خسته ام، تلوزيون هم روشنه،برات كارتونِ سيندرلا گذاشتم، بشين ببين ده ديقه بخوابم.

مامان نيلوفر چرا باهام بازى نمى كنه، همش مى گه برو با عروسكِ خال خاليت بازى كن! تنهايى رو دوست ندارم!

من فقط سه سالمه، بلد نيستم چطور تنهايى هامو پُر كنم.

كاش منم مثل سيندرلا يه خاله فرشته ى مهربون داشتم كه خوشگلم مى كرد؛

شايد چون خوشگل نيستم مامان دوستم نداره!

خيلى گرسنمه ، مثل هر روز بايد از آشپزخونه بيسكوييتِ نم خورده بردارم.

واااااى اين قاشق ژله اييه مامان چقدر شبيه چوبِ جادويىِ خاله فرشته ى سيندرلاست. 

مى برمش مى ذارم دستِ علوسكِ بزرگم تا خوشگلم كنه؛

(( ديلى ديلين ))

الان لباس عروس و كفشِ بلورى مى پوشم و خوشگل مى شم كه مامان دوستم داشته باشه تا شايد باهام بازى كنه.

 ⁃ چى مى خواى از تو اون بى صاب… صداى جِرجِرِش كَرَم كرد انقدر كه باز و بسته اش كردى! 

 – مامان ببين قشنگ شدم؟!

 ⁃ نمى تونم چشامو باز كنم، برو ميام! 

 ⁃ ببين علوس شدم، قشنگ شدم.

 ⁃ ايشاالله عروس هم مى شى، يه لحظه صدا نده ديگه.

 ⁃ آخه ببين…

الان مامان مى گه دخملم چقدر ناز شده، علوس شده،  بعدشم پا مى شه باهام بازى مى كنه.

 ⁃ مادر مُرده! هفته ى ديگه عروسىِ عموته، اينا رو براى مراسم خريدم، زير پات همشو له كردى! اين كفش مگه سايزِ توئه ؟! پاشنه هاش كج شد. يه روزِ خوش از دست فضولى هاى تو ندارم! الهى كه….

داره از چشام بارون مياد! من داشتم باهاش سيندرلا بازى مى كردم، نمى دونم چرا منو زد!

حتما منو دوست نداره.

 

t.me/tabalvoremehr_me

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما