تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

حسرت كمربند مشكى
نویسنده: تبلور مهر

#داستان_كوتاه_آدينه_اى_تبلورمهر 

 

( #حسرت_كمربند_مشكى ) 

 

 

چه خر و پفى هم مى كنه، خب بعدِ يه هفته ى كارى سخت! يه جمعه است كه با خيالِ تخت مى خوابه. 

 

هنوز حرف ديشبش تو گوشم تكرار مى شه، 

رها جانم، تو حتى در انتخاب اين كه الان آب پرتقال دلت مى خواد يا آبِ سيب هم موندى!چه برسه به تصميمات مهم زندگى! 

 

نمى دونم از دست ميلاد بايد ناراحت باشم يا گذشته اى كه نمى ذاره راحت حرف دلم رو بيان كنم. 

همش ازم گلايه مى كنه كه ؛ توان تصميم گيرى درست ندارى! 

 

در حالى كه چشام كوب كرده رو آويزِ چراغ اتاقِ خواب؛ كل زندگيم مثه يه فيلمِ دِرام تو ذهنم مرور مى شه. 

هر موقع مامان با خاله پگاه صحبت مى كرد، حين احوال پرسى مى گفت : (( رها هم خوبه، دست بوسه )) . 

من خالم رو دوست داشتم ولى نه اونقدرى كه بخوام دست بوسش باشم، حالا شايد در حدى كه پيشونى بوسش باشم. 

هميشه بابا على مى گفت اگه به حرف من گوش بدى برات قاقا مى خرم؛ منم مجبور بودم بخاطر يه قاقاليلىِ قوقولى به تصميم هايى كه اونا دربارم گرفته بودن جامه ى عمل بپوشونم. 

 

• مامان ! پاشو بيا گُشنمه. 

• جان مامان؟ چشم عزيزم. 

 

با صداى  پسركم ، نگاهم از چراغِ اتاق به فرشِ روى زمين سقوطِ آزاد كرد. 

 

• مامان من فقط تخم مرغ مى خورم ها. 

  

اولش از اين دستورِ اجباريش كُلى حِرصم گرفت ولى تهِ تهِ دلم حتى خوشحال شدم كه پسرم صبحانه اش رو خودش انتخاب مى كنه. 

 يادِ وقتايى افتادم كه خودم همسن پرهامم بودم؛ 

رفته بوديم خونه ى آقاى سالك، دوست صميمىِ بابا تو شيراز. 

بهارِ شيراز تنها تصويريه كه از بهشت تو ذهنم دارم. 

صبح با عطرِ طرب انگيزِ ياس هاى حياطشون از خواب پاشدم. 

خاله مريم ، خانومِ آقاى سالك پرسيد بفرماييد صبحونه چى ميل داريد تا آماده كنم. 

منم با صداى بلند گفتم هرچى شما بخوريد براى منم از همون بيارين؛ و خروار ها به به! و چه چه! نثارِ بنده مى شد كه آفرين! چه دخترخانم مؤدبى. 

 

درِ يخچال رو باز كردم تا اطاعتِ امرِ پرهام كوچولوم رو كرده باشم و تخمِ مرغ هاىِ بى نوا رو براش بپزم. 

• صبح بخير ! دارم ميام چايى رو من دم بذارم. 

با صداى گرمِ ميلاد همه ى ناراحتيم بابت حرف ديشبش مثه يه پرستوى سياه پركشيد و رفت. 

• ممنون عزيزم، منم نيمروى آقا پرهامم رو آماده مى كنم. 

انقدر كه صبحونه ى دورهمىِ جمعه ها، بهمون خوش مى گذره، خوردن يه غذاى لاكچرى تنهايى ، تو سواحل آنتاليا دل و دِماغِ آدمو چاق نمى كنه. 

 

• مامانى علوسكِ فلفلى من كو؟ 

• به به ! پرنيانِ خوشمزه ى مامان هم كه از خواب پاشد. دخملم بيا كه بابايى بهترين چايى دنيا رو برامون دم كرده، داداشى هم سفارش تخم مرغ داده. 

• من فقط كره موخورم ! 

 

با اين لوس بازى هاشون كم مونده آمپر بسوزونم. 

خواستم بگم كَره ى خالى كه نمى شه! ولى در كمال مخالفت با رهاىِ درونم، نگفتم! راستش يه ذره هم خوشحال شدم. 

 

• باشه پرنيانم، من برات مربا و عسل هم ميارم. اما خودت تصميم بگير كه چى مى خورى. 

 

از اينكه حداقل سعى مى كردم براى بچه هام تصميمِ بيخود نگيرم،  يه گلوله آرامش تهِ دلم ته نشين مى شد. 

آخه كى گفته بود من از كفش ياسمنىِ براق بگذرم، بخاطر اونيِكى  كه زرشكى بود؛ فقط بخاطر اينكه مادر مى فرمودن كه رنگِ روشن زودتر چرك مى شه. 

يه دختر بچه ى ١٠ ساله درك چندانى از استدلالاى منطقىِ  والدينِ فهيمش نداره، اما شكسته شدن قابِ احساسش رو خوب مى فهمه و اون تيكه شكسته ها تو قُواى حل مسئله و تصميمِ به موقعش فرو مى رن و ذوقشو كور و كچل مى كنن. 

 

هيچ وقت اين حرفِ مامانم فراموشم نمى شه كه مى گفت : (( دختر رو چه به كاراته ؟! خودم مى ذارمت كلاسِ گلدوزى و نقاشى كه با روحيه ى دخترونت سازگارتره)) 

 

راستش هنوزم برقِ حسرت كمربنداى زرد و قرمز و مشكى تو دلم سوسو مى زنه. 

 

عشقِ به هنر هم  فداى نمرات بالاى رياضيم شد. 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما