استاد خودشیفته و دختری که با کلمات پرواز می کند.

  • چقدر نسبت به کلمات حساسی دختر!
  • چون کلمات برام از اهمیت ویژه ای برخوردارند. چون من یه نویسنده ام!
  • این مسیری که تو داری میری منم رفتم . کلمه نباید اینقدر تو زندگی تو مهم باشه . تو داری مسائل رو زیاد جدی می گیری دختر!
  • استاد عزیز . اگه کلمه برای یه نویسنده مهم نباشه پس چی مهمه؟!
  • لطفا جوگیر نشو دخترجان! برای یه نویسنده کتاب و دقت مهمه نه صرفا کلمه!
  • دختر که نزدیک بود از خنده غش کند .. با نگاه عاقل اندر سفیهی گفت : خب کتاب از کلمات تشکیل شدند . کلمه برای من ارزش زیادی داره .
  • تو خیلی کله شقی دختر! من استادم بهتر می فهمم یا تو ؟ من میگم هیچ چیز به اندازه ارقام مهم نیست .
  • خب هرکسی بر اساس زندگی خودش حرف میزنه… ولی یه نویسنده هیچ وقت خودشو محدود نمیکنه . برای همینه که من با کلمات پرواز میکنم . من با کلمات اوج می گیرم . اگه کلمه نباشه من می میرم . شما هم با اعداد و ارقام خودتون سرگرم باشید .
  • پشت سر استاد گفت : استادی که به نادانی خودش اعتراف نکنه ، نادان ترینه . چون در اصل همه ما نادانیم! چون تا آخر عمر ، چیزهای زیادی هست که نمی دانیم .
  • استاد با صدای بلند گفت : خفه شو دختر! تا حالا کارت به جایی رسیده که میخوای من رو نصیحت کنی! گ
  • دختر برگشت و با چشمای گرد به استاد نگاه کرد . صاف زل زده بود توی چشمای استاد! درون استاد پر از آتش بود . از کارای این دختر سردرنمیاورد! دوباره گفت : چرا مثل عقب افتاده ها به من نگاه میکنی؟!
  • دختر گفت : چون خودتون عقب افتاده این با تمام وجودتون حس می کنین که یه عقب افتاده دقیقا چجوری نگاه میکنه!!