تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان شصت و هفتم: سرزمین خورشید لیمو
نویسنده: هانیه هژبرالساداتی

از سرزمین افسانه ­ایِ خورشیدلیمو حالا دیگر چیزی جز اسمش نمانده. از آن درخت­های سراپا سبز با برگ­های سرازیر از شاخه­ ها که گویی طاقه ­های اطلس و دیبا باشد که وقتِ بارش باران، کاسه­ ی شهد و شراب می­ شدند و کافی بود تا مردمانِ نوشخوار این سرزمین، لب­ها را غنچه کنند و سیراب شوند؛ چونانکه از پستانِ شیرین معشوق کام می­گیرند. از آن کاکتوس­ های بدون خار، آن درخت­های میوه ­دار، آن زندگیِ شاهوار، دیگر فقط خاطره­ای مانده. حالا مردمان این سرزمین به­جای عطر و بوسه و آغوش، حسرت قدرتِ در افتادن با قهرمان را دارند. همان قهرمانی که خود نگهبان چشمه زندگی کردند.

پیش­ترها سرزمین خورشید لیمو این­گونه لخت و بی­ درخت و خالی نبود. سرزمین خورشید لیمو بهشت لذت­ها بود. با روزهایی که طعم داشتند و عطر. روزهای گرم، غبار یخ­دارِ خُنکای لیموترش، همچون نسیم خود را می­کشید روی پوستِ برهنه نارنجیِ مردمانی که دغدغه ­ای جز لذت بردن نداشتند. روزهای خنک­تر ، عطرِ نارنج بود و بویِ بالنگ بود و طعمِ لیمو شرین. درخت­ها سفره­ های مجللِ بزم­ ها بودند و وظیفه­ دارِ فراهم کردنِ معاش و معیشت. درخت­ها آن­جا خبردار ایستاده، نگاهبانِ معاشقه­ی مردم بودند. همین درخت­هایی که حالا از حسرتِ آن روزهای شاد، میوه ­هایشان کوچک و گس شده و برگ ­هایشان آن­قدر خود­خوری کرده که این گونه چون جوانه­ های نَرُسته پیر و چروک کمجثه ­اند.

این مردمِ رنجور، زمانی، قلبشان از مغرشان بزرگ­تر و کاسه سرشان به پهنایِ نازکِ گردن­های­شان بود. سینه­ هایی فراخ داشتند تا قلبِ­ بزرگ­شان را در خود گوش دارد، قلب­هایی که باید از صبح تا غروب، از شب تا طلوع عشق می­ورزید و کام می­گرفت و لذت می­برد. لذتی که آنقدر با چشمان بسته و نفسِ عمیق، در خود فرو داده بودند که دیگر زیبایی را فقط از پسِ پلک می­دیدند. دست­های­شان کوچک بود، آنقدر که بتوانند نوازش کنند و خوراکی به دهان ببرند. دست­ها نه مجبور به انجامِ کاری بودند؛ نه در طلبِ جمع کردن و اندوختن. لطیف بودند چون پر، سبک چون پنبه و نرم چون پرنیان.

و مردها؛ همه پاهایی بزرگ داشتند.پاهایشان آن­قدر بزرگ بود، تا هر جا که می­خواهند مقیم شوند، تخت شود و بسترِ عشق­ورزی. همه­جا زیر سایه­روشنِ برگ­های ابریشم­گونِ درختان، مردها را می­دیدی با آن بدن­های گرم و چون چرم نرم که به رضایت بر تخت پاهایشان لمیده، به نوشیدن بودند یا سپوختن. همین­ها که امروز از خجالتِ نداشتنِ خاگ و خصیه از برگ­های زرد درختان، ساترِ عورت ساخته و بر قامت خویش کشیده­اند.

در سرزمین خورشید لیمو هیچ خانه­ای وجود نداشت. سقف، آسمان بود و فرش، زمین و روانداز، برگ درختان و بستر، همان پاهای مردان که زیرشان می­گذاشتند و هر که آغوش می­خواست، بر آن می­آرمید. هر جا می­نگرستی آغوشی در آغوشی تنیده، معاشقه بود و معانقه بود و مضاجعه. هم ­آغوشی محصور در باید و نباید نبود و هیچ­کاری از هم آغوشی گرانمایه­تر نبود. در آن سرزمین رودی جاری بود که از اولین پرتوِ نورِ آفتاب تا آخرین طیفِ شعاعِ ماهتاب زیر چتر سایه خورشید لیمو گسترده بود. رودی که تا آبش تمیز بود، سرزمینِ خورشید لیمو، پردیس بود و خلدواره­ای برین. این رودِ قرمزِ قیرگون، روزگاری رشته­ای پهن و فیروزه­ای بود که از سر آن کوه بلند راه می­کشید و طنازی می­کرد که خود را به حبذای او بسپارند.

ناگاه، روزی شد که برگ­های درخت­ها رو به زردی گذاشت. زن­ها تن به آب که زدند بدن­هایشان کیاره کرد و کهیر زد. مردها چرمیِ پوستشان خشک شد و ترک افتاد. به علت­جویی برآمدند و دسته­دسته بر سر کوهی شتافتند که از آن رود جاری بود. و موجودی دیدند، نیم­نر نیم­ماده، نیم­حیوان- نیم­نبات، تیغ­دار و فرسوده، با کلاهی بر سر از چنگال ببر و لباسی از پوست مار، در میانه آب انداخته. خود بر سر جوششِ رود بنشسته، در حال شست و شو بود که از آن روی آب آغشته بود و آلوده.

حال مردم غرق این پرسش­اند که چرا با آن دیوِ بی­صدا که تنها نعره­اش را شنیدند در حال مرگ، گفتی نکردند؟ گویی نگفتند؟ تا دیو را بر سر کوه دیدند، اولین تدبیرشان حرب بود و مرگ؛ اما مردها آنقدر پا و پهلو بر زمین نهاده بودند که دیگر قوایی به جنگ نداشتند. بدن­ هایشان به فراش و خوابگاهی می­مانست که می­شد گستراند و بر آن خوابید. اما جنگ با دیو؟ هرگز چیرگی در آن نبود. پس زنی از آن میان خواست عازم شود که مردی هم به او پیوست. آن دو نیز در هم گره خوردند، چنانکه نیم-مرد شدند و نیم-زن؛ و آهنگ جنگ کردند. مردها روی تختِ پاهای هم پله شدند و آن مثنویِ نامتقارن، از کوه بالا رفت. دیو، زورمند و توانا به نظر می­رسد، اما درنگ بود که غافلگیرش کرد و تن بر شیبِ لخشانِ کوه نهاد و لیز خورد. در میانه فروریختن نعره ­ای زد و سنگ شد. نعره بود آن صدا یا هشداری به­ ضجه؟ کسی نمی­داند. هیولا خود لغزید و هلاک شد.

چه بزمی به پا داشتند درختان و مردمان، به شادواریِ آن سیجِ نیامده، دفع شده. خورشید لیمو، بسان روزهای جشن و چراغانی، بارانِ دانه انار بارید روی تنِ شهوت­زده مردم و نهر؛ و آخرین خاطره به یادماندنی از روزهای زیبای آن سرزمین، شاید همین شب بود و آخرینِ مهمانی همین. قهرمان را پاس داشتند. درخت­ها شاخه­های شکوفه، دورِ دو سرِ به هم پیوسته­شان بیانداختند و زن­ها و مردها بوسه­ها و نوازش­ها کردنشان با لذت. ماهتاب به پرتوی آن شکوفه­های بر شاخه­مانده را سود و آن شاخه­ی از درخت رهیده همچون تاجی شد، بر پیشانیِ بلند قهرمان. پس تمامی مردم به اتفاق، قهرمان را بر آن داشتند تا نگهبان رود شود؛ مبادا دیگر بار، دیوی بر سر چشمه زندگی نشیند و تن و رخت شوید. قهرمان، نه چندان راغب پذیرفت.

روزها و روزهای اندک پس از آن بگذشت و روزی، چند آغوشِ ملتهب از هوس، به رود زدند و با تن­های زخم­آلود و مجروح از آب بیرون شدند. برگ­ها مرحم شدند و خورشید لیمو بارانِ گلپر فرستاد و سدر؛ اما به غثیان افتادند و  هنوز بدن­های رنجورشان را عافیت نیامده بود که کاکتوس­ها را دیدند زرد شده و خار بر آن پوشیده. قاصدی بر سر کوه رفت و خبر آورد که قهرمانشان در آب گمیز می­کند. به سببِ آن پیشاب است که آب آلوده گشته. علت را جویا شدند و قهرمان، رنجور و دردمند گلایه کرد که روزهاست بی­نصیب از هم­آغوشی و لذت، اینجا نگهبان ایستاده و نقشِ درختان را عهده­دار شده. مردمان، این شکوِه وارد دیدند و وعده دادند هر روز و هر شب، چندین تن به هم­آغوشی با او پیشگام شوند.

روزها رفت و باز تن به آب که زدند جراحت بود و افزون شدنِ شمار کاکتوس­هایی که خار خشکشان کرده بود. از آن دست­های گشوده، سبزِ زردنبویی مانده بود با تیغ­هایی که چونان میخ و مسمار در حال بلند شدن بود. باز به جستجوی علت بر آمدند و قهرمان میوه می­ خواست. میوه­ هایی که در دامنه کوه فراوان بود و او به سبب نگاهبانی و آن وظیفه خطیر آنجا زندانیِ خواستِ مردمانی شده بود که صبح تا شام در اندیشه کامیابی خویش بودند.

روزها به شب نرسیده، قهرمان خواستی داشت و خواسته ­ای دیگر. آن نیم­مرد، خوش­ نقش­ترینِ پستان­ها را می­خواست و آن نیم­زن، لایق­ترینِ ذَکَرِ مردان را. آن­قدر پاهای مردان را بر فراز کوه خواند که نرم ­نرم ساییده شدند و کوچک شدند و دیگر توانِ بستر شدن نداشتند. آن­قدر دست­هایشان از درختان میوه چید و بر بغل گرفت و نزد قهرمان برد که دیگر از آن نرمی و لطافت خبری نبود و دست­هایشان بزرگ شد چونان سبد. آن­قدر ثدوه زنان گرفت و شهدشان را نوشید تا همه زنان کاعب شدند. شانه ­های فراخشان کوچک و کوچک­تر شد و آن­ها نیز از شرمِ آن سینه ­های کوچک، پرده بر خود پوشاندند.

بکارت فکرهای­شان با تلواسه­ های آزارنده دریده شد. زن­ها و مردها آن­قدر به روزهای خوشِ پیشین غبطه خوردند و در اندیشه خود آن پستان­ های قرصِ قمر را تصور کردند که سرهایشان چون ماه، گرد شد. هجومِ حسرت­ها توی سرشان عفونت کرد و روی صورتشان چاک زد و بیرون ریخت و بسان اشک از چشم­های­شان جاری شد. و لب­هایی که روزگاری فقط شهد می­نوشید و طعم بوسه می­فهمید، آنقدر شورابِ گندِ فکرهای رنج­آلود و الم بار را مزه کرد که سرخ شد چون خون؛ و از آن فقط صدای جانکاه درد برآمد؛ نه آه و ناله برآمده از رضایت و لذت.

می­گویند خورشید لیمو روزی غروب کرد و دیگر از پشت کوه سر نزد. برخی دیگر می­گویند، خورشید لیمو قهرش آمد. بعضی بر این باورند که خورشید لیمو را آن قهرمانِ سیاه توه، در دل کوه، پشت نشانِ هیولا حبس کرده. می­گویند خورشید لیمو نیست که مردمان، این چنین زار و نزار و خوار و زبون شده ­اند. خورشید لیمو که رفت، درخت­ها هم هجرت کردند. حالا دیگر نه از آن صفه ­های فراوان خبری نبود، نه از خوراک و میوه و ولیمه. به­ جای درخت­ها بوته­ های گز روییده با سایه­ های حقیر که تنها وقت غروب بلند است. آن هوای مطبوع و معتدل که فقط از عطرِ بالنگ و لیمو نارنج می­شد تغییر فصل را فهمید، خشک و غبارآلود گشته تا جایی که قلبِ در سینه­ بی­کار، جای خود را به ریه ­هایی بزرگ داده، بلکه بتواند در این مسمومیتِ مشوب بقا بیافریند. شب هم هوا عطوفت ندارد و آن قدر سرد می­شود که مردم با هزار لا زیرانداز و رو انداز می­دِرُشند و هیچ­کس جز قهرمان و یارانش گرمش نمی­شود.

میوه که قحط آمد، قهرمان مهمانی­های مسرفانه و تنبلی و هم­آغوشی را ممنوع کرد. آغوشیدن و در برکشیدن فقط مخصوصِ قهرمان بود و یاران و خبرگزارانِ قانون شکنیِ مردمان. حالا زن ها و مردها باید قدم به قدم به دنبال درخت­هایی باشند که هنوز جایی در حال میوه دادن­اند. برخی توی زمین سوراخ کنده­اند تا از ترسِ چشته شدن به تیغ آن­هایی که می­گویند آدم­خوار شده­اند در امان بمانند. می­گویند این روزها در سرزمین خورشیدلیمو مردم، مردم را می­خورند. بعضی می­گویند رندک­های قهرمان کمین می­کنند و مردم را به مسلخِ آن سیه­ گوژِ دوتایی می­برند. برخی خانه ساخته­اند؛ از تنه ­های قهوه­ ای و سوخته درخت­های افسرده و مرده، تا هم ­آغوشی­های گاه به گاه و دردناکشان که در میانش به­کاوش روزهایِ طلاییِ حاکمیتِ خورشید لیمو می­روند، از چشم جاسوسان و ریدکانِ قهرمان، پنهان بماند. خانه ­هایی با دستگیره ­هایی از خارِ کاکتوس­های مسموم و زهرآگین. چند دستگی افتاده میان مردمانی که روزگاری شیوه و مرام­شان عشق­ ورزی بود و کامرانی. هر که فکر خویش بود. هر که فکر خویش تا شاید از این دوران سلامت به در رود، به کجا و کدام پناه؟ هیچ­کس نمی­دانست. هیچ­کس نمی­داند.

از سرزمین خورشید لیمو فقط یک خاطره مانده. می­گویند سرزمینِ خورشید لیمو فقط یک افسانه است که سینه به سینه، به این نسل رسیده.

با سانسور

هانی . ششم فروردین ماه ۱۴۰۰

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما