تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

داستان کوتاه بیست دقیقه
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

دو سه بار در طول شب بیدار شد . هوا هنوز تاریک است ، بیست دقیقه به ساعت شش صبح باقی است . انگار بیست دقیقه به ابدیت مانده . چشمش راه گرفت همیشه
بیست دقیقه از زندگی عقب بود . در خانواده و فامیل برای همه قدم برداشته بود .در زندگی هرگز خود را از برادران و خواهران جدا ندانسته بود .
ولی با گذشت سالها از سوی آنها بارها آزرده شد .
چشمش راه گرفته ، دقیقه ای نگذشته بود ، که یک عمر تلاش و یکرنگی ، سالها رنج و نومیدی ، شکست و زمین خوردن ، چنگ زدن و
برخاستن ، دوباره آغازیدن و تلاش ، از پیش
چشمش گذشت . دلش به درد آمد ، راه گلوش بسته شد ، بغض در گلو ، اشک در چشم  ، راه رفته را
می پیمود ، چگونه ؟ از گوشه چشم ، از دریچه ای
در ذهن ، همه را می دید . کلمات اگر نشسته و
کثیف به سویت پرتاب شوند ، زخمشان ناسور
می شود و تمام عمر عذابت می دهد . جای زخمهایش بسیار بود . دقایق به کندی می گذرد ،
فرصت می دهد قلما سنگ کلمات کثیف گودی بیشتری در قلب مجروحت ایجاد کنند . کار هر روزه شان است . پور دستان از این جنگ نابرابر ،
جان بدر نخواهد برد . به اخوان ثالث فکر می کرد و پایتخت قرن دیوانه . حتمن زخمهای کلمات کثیف در کالبد اخوان عمق بیشتری داشته . وگر نه محال بود داستان پور فرخزاد را به این زیبایی
بیان کند . زخمهای به جای مانده از کلمات زیبایی
می آفریند ولی جایشان بیشتر و گودتر می شود .
هنوز دقایقی تا ساعت شش صبح باقیست . هر
چقدر تلاش می کند که دریچه را ببندد و در گذرد ، نمی شود . چشمهایش را برمی گرداند ،
زیر لب آواز می خواند ، خودش را به کوچه علی چپ می زند ، نمی شود که نمی شود . زخم کلمات
کثیف همه مان را می کشد .

هوشنگ مرادی ، بیست و چهار اسفند ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما