تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تنها گریه حال من را می داند
نویسنده: الهام عبدی

از آن غروبهای دلگیرِ پاییزیِ بی رحم بود که تو را پرت میکرد وسط خاطرات.‌ بهار تنها در خانه نشسته بود و مادرش غذای شب را بر روی گاز گذاشته بود و با خواهرش به بازار رفته بود و غذا را سپرده بود به دست بهار. بهار فقط اسمش بهار بود و همچون باغی خزان زده زرد و پژمرده شده بود، حق داشت! هر کسی جای او بود همینگونه میماند. قرار بود بهار عروس سوگلی زمستان شود و رخت بلند سفید بر تن کند، هنوز هم لباس سفید بختش را در کمد اتاقش نگه داشته بود، رنگ سفید لباسش به او نساخته بود و دلش تبدیل به ماتمکده ی شده بود، که عزا به معنای واقعی را تجربه کرده بود، دخترک بیچاره زندگی در حقش نامردی کرد و اینگونه بی رحمانه حقش را کف دستش گذاشته بود، درست یکماه مانده بود به عروسیش تا عین گلهای بهاری بشکفد و تمام غم و غصه های سالهای سختش از بین رود که برایش خبر آوردند که آقا شهاب شلوارش دو تا شده و زن گرفته است. بهار چه چیزی را باید باور می کرد؛ ان هم درست یکماه قبل از عروسیشان. بخاطر همین رخت سفیدش را در کمد قایم کرد و رخت عزا بر تن کرد و دچار خزان شد.
تلفنش به صدا در آمد!( شماره ناشناس)
_الو بفرمایید!
_ بهار منم شهاب، کجایی؟
_کجا باید باشم؟ خانه ام!
_ااا فکر میکردم بیمارستان باشی!
در سرش هزار و یک سوال میپیچد، اما فقط به حرفهای پشت تلفن گوش می دهد و با دلش میجنگد…
_چی شده که تماس گرفتی؟
_زنم بارداره و اونو به بیمارستان شما منتقل کردن، حالش خوب نیست، میخواستم کارش رو زودتر انجام بدی. پرستارهای بخش میگن باید منتظر بمونیم که نوبتش بشه، میترسم از دستم بره…
و باز ندای درونش را می شنوم، نزاع بین عقل و دلش بالا گرفت…
_ای خاک بر سرت کنن بهار، او هیچ وقت برای از دست دادن تو نمی ترسید، اصلا چطور روش شده به تو زنگ بزنه؟ خجالت نکشیده؟ پیش خودش چی فکر کرده، مرتیکه ی….
_ یه لحظه ساکت باش، اگه بگم نه نمی تونم بیام چی؟ اونوقت فکر میکنه بخاطر خودش دوسش نداشتم، نه نمی تونم باید برم.
_ ای خاک بر سر بی لیاقتت کنن، همون بهتر که ولت کرد..‌.
با صدایی که بغض خفه اش کرده است به شهاب می گوید:
_باشه منتظر باش خودم رو زود می رسونم.
با عجله لباسهایش را می پوشد و به سمت بیمارستان می رود.
چشمش به شهاب افتاد، دلش نمی خواست به چشمهایش نگاه کند که با پررویی تمام بعد از آن اتفاق از او درخواست کمک کرده بود. اما بهار دلش بزرگتر از آن بود که درخواستش را رد کند و علاوه بر آن آنقدر عاشق شهاب بود که برای اثباتش حاضر بود هر کاری انجام بدهد، اما دیگر فایده ای نداشت و افسوس که دلِ بهار نمی توانست این را بپذیرد که شهاب برای همیشه او را کنار گذاشته است و شخص دیگری را برای زندگی کردن انتخاب کرده است.
بهار با شهاب سلام و احوالپرسی کوتاهی کرد و به سمت دفتر مدیریت بیمارستان رفت، لباسهایش را عوض کرد و با عجله به سمت اتاق زایمان رفت، بعد از بررسی تمامی اتاقها بالاخره توانست یک تخت در اختیار زنِ شهاب بگذارد. حال چندان خوبی نداشت و از درد به خودش می پیچید، از یک طرف حس نفرت و از طرف دیگر تعهد شغلیش او را آشفته کرده بود، از پیشانیش عرق پایین می ریخت و دستهایش می لرزید. پرستار را صدا کرد و پس از معاینه به وضعیت وخیم بیمار پی برد و با عجله یکی دیگر از پزشکان بیمارستان را صدا کرد، گویی شرایط وخیم تر از آن چیزی بود که شهاب گفته بود، با تائید دکتر دیگر، بیمار به بخش عمل منتقل شد.
راه دیگری وجود نداشت. شهاب عین مرغ سرکنده در راهروی بخش می آمد و می رفت.
بهار زیر چشمی به او نگاه میکرد اما هنوز دلش نمیخواست به چشمانش نگاه کند، از کنارش عبور کرد اما در دلش غوغایی بود، خاطرات همچون دیوی سیاه به سمتش هجوم میبردند. با این وجود قدمهایش را مصمم بر می داشت، باید مادر و فرزندش را نجات می داد. برق عجیبی در چشمانش نمایان بود، برای ویران شدنش کافی بود شهاب اسمش را صدا بزند تا همانجا بر زمین بیافتد و به یاد تک تک روزهای با هم بودنشان گریه و زاری کند، اما از چهره اش چیز دیگری ظاهر گشته بود، او حس پیروزی در درونش داشت و گویی با تمام وجود توانسته بود عشقش را به شهاب ثابت کند و این برایش اتفاق بزرگی بود. قدمهایش را بلندتر بر می داشت و به سمت اتاق عمل رفت. بعد از سالها عقلش با دلش آشتی کرده بودند و عین دو تا دوست قدیمی بهم گل می گفتند و گل می شنیدند و این را می شد از لبخندی که بر لبش نشسته بود و گویی سالها از لبش رخت بربسته بود دید.
عمل طولانی بود و متاسفانه جنینِ پنج ماه بیمار سقط شده بود و بیمار به دلیل شدت خونریزی به بخش مراقبتهای ویژه منتقل شد. بهار با آستینش عرقهای روی پیشانیش را پاک کرد و به سمت سرویس بهداشتی رفت و دستانش را شست و ناگهان متوجه چهره ی خود در آئینه شد. به چشمانش نگاه کرد، چشمانی که همچون مرواریدی در شب می درخشید، ابرویی بالا انداخت و نفس عمیقی از روی رضایت کشید.

به صورتش آبی زد و از آنجا خارج شد. وقتی وارد راهرو شد، عین یک قهرمان سرش را بالا گرفت و مستقیم به چشمان شهاب نگاه کرد. شهاب بلافاصله سرش را پایین انداخت و احساس شرم تمام وجودش را فرا گرفته بود. دیگر هیچ ابهامی برای بهار باقی نمانده بود و او به یکباره با واقعیتی تلخ روبرو شده بود و همچنین با تمام دروغ هایی که شهاب طی ان مدت برایش سرهم کرده بود. شهاب خودش را عین بازنده ایی می دانست که شکست بر روی قلبش سنگینی میکرد و گویی تاوان شکستنِ دل بهار را باید می پرداخت و این آغازی برای نابودی زندگیش بود که با نابود کردن زندگی بهار آغاز کرده بود.

#حکایات_غریب#الهام_عبدی

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما