تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خرپشته بهشتی من
نویسنده: آنی آلاناکیان

خرپشته بهشتی من

 

ناراحت بودم. از مادر؛ چرا مرا شماتت می‌کرد؟ من درسهایم را باید با او می‌خواندم و این او بود که وقتی برای درسهایم نداشت! پس چرا مرا برای نمرات کمم توبیخ می‌کرد! همیشه همین بود و من مثل همیشه به اتاق رهایی‌ام فرار کردم.

پله‌ها را دو تا یکی به بالا دویدم، صدای پاهایم روی آخرین پله‌ها همیشه نوای زیبای عشق و رهایی را برایم می‌نواختند.

اولین چیزی که به چشمم می‌خورد، نوری بود که از بین شیشه‌های روی در آلومینیومی ورودی آن خرپشتک  کوچک ولی بهشتی به داخل می‌تابید.

آخرین پله را هم رفتم و سلامی به بشکه‌های چوبی پدر، که برای من مادر بزرگ و پدربزرگ بودند کردم.

        خوبی بابابزرگ؟ بازم دعوام کردن. میگن چرا نمره تک گرفتم.

مادربزرگ با حرکتی دورانی چوبهای دورش را به صدا در آورد که نشان از خشم او بود‌. گفت:

        اشکال نداره عزیزم، یادشون میره! مثل همیشه. حالا اشکاتو پاک کن و برو به دوستات سلام کن.

سرم را به سمت چپ چرخاندم،  کمدِ دو دری بود که پدر رویش را کاغذ دیواری طرح چوب کرده بودند.

گیره مهربانِ روی آن که نگهبان آن کمد سحرآمیز بود حرکتی ملایم کرد.

گیره دو قطعه چوبی را که پدر برای خشک شدن چسب بین آنها به او داده بود را با فشار بین دو لبه خود گرفته و منتظر پدر بود که عصری بیاید و آنها را چسبیده از او بگیرد.

سروصدایی شنیدم که از طبقات آهنی کنار کمد بهشتی می‌آمد. دیدم پیچها و میخها در ظرف مخصوص‌شان در حال جنگند. هر کدام جای بیشتری مي‌خواستند. مبصر آنها با پایه‌ای چوبی و سری آهنی که قبلا با نام چکش به من معرفی شده بود از جا برخاست و با ضربه‌ای به دیواره ظرف آنها را ساکت کرد! این کار همیشگی آن مجموعه کوچک بهشتی بود.

صدای چالاپ و چولوپی شنیدم، انگار کسی دارد در آب شنا میکند. چرخشی نود درجه لازم بود که ادامه طبقه آهنی را روی دیوار ببینم.

چرخیدم و کاسه‌ای پلاستیکی دیدم که پر بود از نفت، با بوی خوشی که بهتر از بوی گلهای خارداری بود که مادر هر روز از باغچه می‌کند و روی میز پذیراییِ عصبانی سالن خانه می‌گذاشت. مهره‌های بزرگ و کوچک شیطان در آن نفت در حال آب‌تنی بودند و سر شوخی با زنجیر دوچرخه‌ام که پدر دیروز از روی آن جدا کرده بود که در نفت بشورد را باز کرده بودند. نمادی بهشتی از حمامی زنانه!

خندیدم و صدای پدربزرگ را شنیدم که از سمت چپم می‌آمد.

        پسر برو سر درس و مشقت، عصری با بابا میای و دوچرخه‌ات را تعمیر می‌کنید‌. الان وقت درسه بدو مامانت داره صدات میزنه‌

صدای مار زنگی مادر آمد!

        امیر، کجا رفتی؟ باز قایم شدی؟ به چیزی دست نزنی ها باز لباسات بوی نفت می‌گیرن. بیا ببینم، بیا که باید جغرافیت رو بخونی.

می‌دانستم که کیفش را زیر بقل زده و مثل هر روز دارد به خانه خاله می رود و میخواهد من جغرافی‌ام را به تنهایی بخوانم!

پایان

#آنی 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما