تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

راز لکه های خون
نویسنده: Mohammad Faramarz

بعد از ظهر و هوا گرم بود تو دروازه را گشودی و مثل همیشه از همه زودتر به صنف حاضر شدی و مثل همیشه در چوکی آخر نشستی، چون نمی خواستی در معرض توجه دیگران باشی کتاب هایت را گشودی میخواستی کارخانه‌گی روز قبل را یکبار دیگر مرور کنی که چشم هایت به لکه های خون زیر چوکی افتاد، با استرس به اطراف نگریستی شاید خون خزنده‌ی باشد ولی چنین به نظر نمی رسید وقتی با دقت نگریستی کف اتاق خون گرفته است رد خون ریزی را گرفتی و به راهرو منزل سوم رفته بود همین طور که دنبال میکردی به اضطراب و استرست افزوده می شد.
طبقه ها خالی از آدم ها شده است هرگز اینجا را تا این حد خلوت ندیده بودی و این بر نگرانی ات می افزود.
رد خون به اتاقی رسید که انباری بود و وسایل ناکارآمد را آنجا می گذاشت، دست روی دستگیره گذاشتی ولی جرات باز کردن نداشتی گویا دست هایت روی دستگیره قفل شده است با زحمت تمام انرژی ات را به دست دادی و در را گشودی.
با استرس کنج های انبار را دیدی ولی هیچ چیزی نبود، ناگاه به در نگریستی مرد نقاب دار بر دروازه تکیه دادی و چاقوی بزرگی در دست دارد و تو را تماشا می کند. بدنت سست شد و قلبت دیگر به مغزت خون نمی رساند هاج و واج ماندی بدون اینکه یک کلمه حرف بزنی فقط به چاقو و دست های خونین مرد نقاب دار خیره گشتی.
از خود بی خود روی زمین افتادی وقتی به هوش آمدی خبری از مرد نقاب دار نبود و تنها با خون یک جمله بر دیوار نوشته بود: این تاوانی کار ۱۰ سال پیشت.
آن وقت یکباره تمام خاطرات آن سالها زنده شد که چگونه دختری را که تو را نخواسته بود به دست سنگ‌سار گران سپردی و التماس هایش هر لحظه می گفت من این کار را نکردم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما