تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بازجویی برای گرم بودن موتور
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

زمستان سختی بود ، نه اینکه سرد باشد و برف و باران زیادی ببارد . نه سردی زمستان از بی لیاقتی حکومت به بار نامرادی های مکرر نشست . بلا اگر نبارد . مسئولان کشوری و لشگری خود بلا می شوند . با به ارمغان آوردن کووید نوزده از یو آن چین و پنهانکاری مردم را به خاک سیاه نشاندند . با هر چه ایرانی بودن را نشانه باشد حکومتیان گلو گیر می شود . نوروز هم نداشتیم ، خسته و داغون از قرنطینه و کرونا و قر زدنهای خانواده به شهر زادگاهش آمده بود . اواخر اردیبهشت است . هوای بهاری او را یاد پرستوهای خانه پدری در روستا انداخت ، یادش آمد
پرستو ها داخل اطاق طبقه دوم  لای تیرهای چوبی لانه داشتند .
به اهالی خانه عادت کرده بودند و از پنجره داخل می شدند . گاهی وقتها اگر پنجره بسته بود خود را به شیشه می چسباندند و سر و صدا می کردند ، شیشه کوچکی راهم از پنجره پشتی در آورده بودن که هروقت خانه نبودند از اونجا رفت و آمد می کردند  . در آینه ماشین خودش را نگاه کرد موی سر و صورت و ابرو را سفید دید . به خودش در آینه نگاه کرد و پرسید می دونی چند سالته و پرسید ، خوب چند سالته ؟ و خودش خندید ، یعنی هر دو خندیدند .
و خودش تو آینه گفت سیصد سالته ، صد تا شاه
یادت می یاد . و دوباره گفت اوه اینهمه عمر ،
و در حالی که هر دو می خندیدن ،دو تایی گفتن
اینهمه عمر پیس؟ خاطرات از هر سو هجوم می آوردن و گویی سبقت را از هم می ربودن .
نرسیده به شهر در پارکینگی نگه داشت .
به مجید زنگ زد گوشی را برداشت و احوالپرسی
کردند . خوشبختانه مسافرت نبودند و مجید اصرار کرد که به خانه آنها برود ‌.به خونه مجید رفت ‌. همسر مجید مریم خانم سنگ تمام گذاشت .
علی او را گل مریم صدا می کرد . علی چند بار به مجید گفت مگه قرار نشد مزاحم گل مریم نشیم
و یه تخم مرغ ساده بخوریم . هرکاری هم بکنیم
تو کار خودت را انجام می دهی . گفت نه به خدا ،
خودش شما را دوست داره . از خوشحالی هست سر ذوق اومده . خیلی خوب کاری کردی امدی ، کاش بچه ها هم می اومدن . بعد هم به ابی
و قاسم و علیرضا و چندتا از بچه ها زنگ زد.
فقط قاسم و ابی اومدن و پس از ماه ها ناامیدی
و ترس بزم شبانه مان گرم شد . صحبت از هر جایی پیش آمد . قاسم رو به پسر حاجی کرد و گفت داش ابراهیم یادت هست باهم رفته بودیم
قم . تازه انقلاب پیروز شده بود . می خواستیم نوار کاست بخریم . روبروی حرم ضبط صوت گذاشته بودن و نوار می فروختن . تو حیرون شده بودی و از این بساط نوار فروشی به اون یکی می رفتی .گاهی همدیگه را گم می کردیم .
من سر نوار داشتم چک و چونه می کردم که اومدی دستم را گرفتی و بزور بردی سر یه بساط . گفتی گوش کن ببین این خوبه .
صدای ظبط تا آخر باز بود ، شهر انقلاب بود و
هنوز نمی دونستم چه خاکی بر سرمون کردن ،
ابی گفت احساس کرده بودیم .یادت هست نوار چی می خوند؟
‌ هر دو همصدا شروع کردن ،
ملت ایران ، با دست خالی ، بر توپ و تانک
پیروز شد ،،،،، ابی و سلی و گوگوش رفتن گدایی.
قاسم ادامه داد ، آه الله و اکبر ، خمینی رهبر.
و همگی خندیدند. مجید روبه علی کرد و گفت ؛
همه اش تقصیر تو بود . از تمرین اومدیم رفتیم
تو چمن وسط بلوار نشستیم ، روبروی مغازه حاجی ، تو رفتی کیک و نوشابه خریدی آوردی .
گفتی یه جا جمع بشیم ؟ من گفتم خونه مون کسی نیست و تو قرار گذاشتی هر کس می خواد یه سری خونه بزنه و بعد بیا خونه مجید اینا. تو همین گیر و دار بودیم که صدای تیر اومد . و همگی بلند شدیم
و نگران از هم جدا شدیم . تو سوار موتور شدی و رفتی .بعد یک ساعت ابی و قاسم و ناصر آمدند .
ولی هر چی منتظر تو شدیم نیامدی . جرئت نمی کردیم بیرون بریم و از کسی بپرسیم . آخر با تلفن یکی از بچه ها را که ظنی بهش وارد نبود فرستادیم در خونه تون . اومده بود و با برادرت
حسین آقا صحبت کرده بود . زنگ زد و گفت تو را گرفتن ، گفت خونه شون خیلی شلوغ بوده . دلمون هری فرو ریخت و هر لحظه منتظر بودیم بریزن تو خونه و همه مون را بگیرن . تا صبح نخوابیدیم . ابی گفت صبح که شد یکی یکی با فاصله بیرون رفتیم به اولین نونوایی رفتیم و نون سنگک خریدیم و در حالی که زیر چشمی مواظب اینور و اونورمون بودیم به خونه رفتیم ولی خیالمون راحت نبود . برا همین ابی و ناصر رفتند مسافرت که اونجا نباشند. فردا همه
اعضا تیم خبر شدند و مربی هم سر تمرین آمد
ولی کسی حوصله تمرین نداشت و زود تموم کرد .
علی رو به مجید کرد . خوب یادم هست بهم گفتی زود بیا و من چه زود آمدم .

علی ادامه داد با موتور تا در خونه رفتم . جلو در
زدم رو جک .‌در همین حین موتور سواری سر کوچه نگه داشت که با وجود داشتن کلاه کاسکت
او را شناختم .گاهی یه هو پیداش می شد و با ما فوتبال بازی می کرد . به دلم بد آمد ولی خودم را دلداری دادم . وارد خونه شدم . آقام و آجی شام را کشیده بودن ( مادر را آجی صدا می کردیم ، دوستامون هم همه بهش آجی می گفتن . چند لقمه ای خوردم . آجی گفت چرا غذا نمی خوری ، گفتم سیرم ،کیک و نوشابه خوردم . و پدر خندید و به طعنه گفت کیک و نوشابه!! به آقام و اجی گفتم می رم خونه مجید خیالتون راحت باشه .
به طرف در آمدم و هنوز دستگیره را نگرفته بودم که ، در زدن . دستم را خالی برگرداندم و نوک پا
به داخل اتاق برگشتم . به دلم برات شده بود .
پس از چند لحظه به طرف در رفتم و پس از تکرار در زدن ، در را باز کردم . کمیته ای بودن ،
گفت کجا بودی ؟ چرا موتورت گرمه ؟ سوئیچ موتور را گرفتن ، یکی با موتور آمد ومن را با سه نفر دیگر سوار پیکان کردن .
به کمیته بردند و در بزرگ کمیته باز شد و داخل رفت . وسط حیات نگه داشت .

یک نفرشان پیاده شد و بعد از چند دقیقه برگشت . و گفت بیا پایین . پیاده شدیم ، به طرف دری هدایت کرد که ماموری قد بلند
با لباس کمیته و اسلحه ای بر پشت ایستاده بود و
نوجوانی چهارده یا پانزده ساله کنارش بود .
به محض نزدیک شدن به آنها پسرک فریاد زد خودش بود ، خود خودش بود ، خودم دیدم .
با همین چشام دیدم ، خودش بود . در همین حین
که حیران بودم مامور قد بلند با آخرین قدرت با مشت به گونه و صورتم کوبید . گوشه چشم و ‌ دماغم خونین شد و گفتم باع ، مگه مرض داری ؟
گفت پس تو کشتی ، قاتل ! فردا اعدام می شی. .
مامور لباس شخصی مرا به طرف شیر آب داخل حیاط برد . دماغ و دهان و دستهایم پر خون بود . تا ده دقیقه می شستم و خون بند نمی آمد .
در فکر فردا بودم که چه خواهد شد . به اطاقی بردن و کاغذی را جلو م گذاشتند . مرد میانسالی با ریش و تسبیح و بسیار کریه المنظر
نشسته بود . مامور لباس شخصی سلام داد و گفت حاج آقا خودشه ، پسره هم دیده خودش بوده . گفتم چی خودشه، اصلا چی می گید؟
برای چی من را گرفتید . حاجی دستش را بالا آورد و دعوت به سکوت کرد و گفت بشین .
ورقه ای جلو م گذاشت و گفت مشخصات خودت را پر کن . نوشتم ، ورقه را برداشت نگاهی کرد و گفت بنویس . گفتم چی بنویسم ؟ گفت بنویس
با کی بودی ، با کیا کار می کنی و چرا کشتی ؟
کاغذ را به کناری پرت کردم و گفتم خودتون
می برید و می دوزید ، می خواهید بکشید ،
خوب بکشید و سرم را به دیوار گذاشتم .
اینبار مهربانتر گفت بنشین ، نشستم ، پرسید
پس اونجا چه می کردی ؟ پرسیدم کجا گفت خیابان قائم مقام . گفتم من اصلا آنجا نبودم .
گفت کجا بودی و من تعریف کردم تمرین بودیم
و بعد از آن با شما ها در مغازه حاجی آمدیم و
توی چمنها نشسته بودیم که صدای تیر آمد .
حتی کیک و نوشابه را هم گفتم . گفت همه را بنویس و من جزء به جزءبدون جا گذاشتن یک واو نوشتم. وقتی تمام شد کاغذ را برداشت و خوند و از شماها پرسید . گفت امضا کن و من برگه را امضا کردم .
حاجی زنگ زد و مامور دیگری آمد . فقط اشاره کرد . مامور گفت بلند شو و من برخاستم .

مجید گفت آره گفته بودی سلولها مثل قبر بودن .
هر کس گیر اینا بیفته اگر جون بدر ببره شانس آورده . قاسم گفت خیلی بی رحمن مثل گوسفند
آدم می کشند . ابی گفت من و علی شانس آوردیم . خیلی ها را بی گناه کشتند و روبه علی کرد و گفت ادامه بده . تو گفتی اول یه چایی بخورید . چای و شیرینی که قاسم و ابی آورده بودن را خوردیم و از این در و اون در حرف زدیم . و بعد با اشاره تو ادامه دادم . گفتم مامور مرا به آخر حیاط برد و در آهنی را که در وسط
قرار داشت باز کرد و مرا به داخل هل داد .
مامور دیگری اونجا بود مثل سرباز سر پست .
سلول دو ونیم در هفتاد تقریبا بود یعنی دو قدم
و نیم ، کفش هم سیمان . هر چی سر و صدا کردم و به در زدم کسی نیامد . خسته شدم و نشستم ،
انگار کسی در اون سلولها نبود . چون هیچ صدایی ، اعتراضی بلند نشد . سلولها عین قبر کنده
شده برعکس بودن با یه سقف بلند شیروانی
که آدم را یاد قبرهای خانودگی می انداخت .
تا صبح چرت ده دقیقه یه ربع زدم . هوا روشن
شد ، اگر چه خیلی دیرتر به سلول میرسید .
با خودم فکر می کردم از اینجا جان به در نخواهم برد . صبح یک کف دست نان و کمی پنیر آوردند . هنوز اون یه لقمه هم تموم نشده بود که در آهنی سلول باز شد . مامور چشم بندی بر چشمانم زد و
چون سوته دلان دستم را گرفت و به جایی برد .
در زد . در را باز کرد و مرا بر صندلی نشاند و بازجویی
شروع شد می پرسید کجا بودی و تو اونجا چه کار می کردی . من شر‌وع می کردم و دوباره تعریف می کردم . هر بار وسط حرفم می پرید
که گمراهم کند و یک جوری مرا وصل کند و از
آب کره بگیرد . می دانستم کسی را ترور کرده اند
ولی نمی دانستم کیست . بارها حرف دهنم می گذاشت و می گفت اینجوری گفتی و من انکار می کردم و می پرسیدم که من کی گفتم و دوباره حرفهایم را تکرار می کردم و چون واقعیت را می گفتم همیشه همان را تکرار می کردم . خسته شد و بعد از دو سه ساعت مامور آمد و دستم را گرفت . گفت پاشو و ‌مرا به سلول برد ‌ چشم بند را باز کرد . مجید گفت آره تو حیاط با خودت می گفتی ؛ غم سوته دلان دل سوته دارد ، یادش بخیر فیلم قشنگی بود با هم رفتیم سینما ،
هنوز طاغوت بود و یاقوت نیامده بود .
تا چند روز بازجویی ادامه داشت .مجید
ادامه داد و گفت روز بعد سر ساعت نه
با چشم بند به اتاق باز جویی رفتی از پایین چشم بند ، زمین را می دیدی . چند بار در حین باز جویی دستت را نگاه کردی و مشتت را باز و بسته کردی . با سر تایید می کردی . تشنه ات شد و گفتی آب می خواهی . باز جو توی لیوان آب ریخت و گفت بگیر و وقتی خواستئ لیوان را بگیری جای دستش را عوض کرد ، ناخوداگاه دستت به طرف لیوان رفت . ( مادر ،،،،،، مجید چند فحش چار پاداری داد و گفت ؛
هول شد و آمد چشم بند را درست کنه که باز شد
و کلا افتاد . اینجا را با قهقهه و فحش چاشنیش تعریف می کرد . دیدیش و خودت را به ندیدن زدی . چشم بند را زد و سر و ته قضیه را هم آورد . بازجویی تمام شد . بعد چند روز آزاد شدی . چه بزمی گرفتیم توی ده .چند بار دیگه هم با تیم شون بازی کردیم و
همیشه هم می بردیم ، ها ها دفاع وسط بود
جناب سرهنگ ، آدم فروش . بعد ها همین آدم لو داده بود که اون شب پنجاه شصت موتوری را گرفتن . پسر اصغر ،،،،، را هم آوردن و بهش گفته بودن که هر موتوری را آوردیم بگو خودش بود
قاتل پیدا نشد . اطلاعات ندانست که کار گروهک ها بود یا مردم عادی . آخر اصغر ،،،،، مرد مزخرفی بود و دنبال ناموس مردم . کم دشمن نداشت . برای اطلاعات مثل یک راز و شکستی در پر‌ونده باقی ماند .چهل سال از این واقعه گذشت ، همه مون پیر شدیم ، ای داد . ساعت پنج و نیم صبح است . هوا روشن شده ، گل مریم همسر مجید
بیدار شده و صبحانه حاظر کرده . بعد از صرف صبحانه ، قاسم و ابی خداخافظی کردند و رفتند . من و مجید تا بعد از ظهر خوابیدیم .
روز وصل دوستداران یاد باد .

هوشنگ مرادی هفدهم اسفندماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما