تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

( أصلا گوش كردى ببينى چى مى گه؟؟ )
نویسنده: تبلور مهر

 

هر صبح گنجشكك نيلىِ جلوى پنجره با صداى جيك جيك مستانه اش مى خواد صبحِ دل انگيزى رو برام رقم بزنه. ولى داره انرژى شو تلف مى كنه…

كابوس هاى هر شبم، مثل شبحِ سياهى، روزِ تر و تازه ام رو تيره و تار مى كنه.

درگير ميدون جنگيم كه يه طرفش صداى گنجشك نازنين با نواى بارون بهاريه و يه طرفش كابوس و وحشت از سياهىِ شب.

اشعه ى تيز آفتاب كه پلاكمو به زور از هم وا مى كنه، بختكِ شب هم خلاصم مى كنه.

  

  • مامان ! اين گوشىِ من كجاست؟
  • ياسى جون! عزيزم ، من چقدر بايد دنبال گوشيت بگردم، بدون كجا مى ذارى ديگه!
  • آخه ديشب كه تو اتاقم كتاب مى خوندم، بعدش چراغا رو خاموش كرديد، نتونستم بيام از خونه بردارم.
  • اين چه بازىِ تازه ايه دختر ! دو قدم نمى تونستى تا پريز برق بياى و چراغو روشن كنى؟
  • واى چقدر گير مى دى مامان ، پيدا كردم.

 

أصلا نمى دونم به كى بگم مشكلم چيه؟

اگه به گيسو بگم باهام بياد حتما مسخره ام مى كنه.

 چاره اى نيست! بايد به ريحانه ، حالا با اينكه يه كم اُمُّل تشريف داره ولى از هيچى كه بهتره!

 

  • الو سلام ريحان جون خوبى؟
  • سلام ياسمين ، ممنونم چه عجب يادى از ما كردى؟
  • هيچى مى گم بيا امروز به ياد گذشته ها باهم بريم پارك دُرنا.
  • آره يه هوايى عوض مى كنيم، خب من الان كلاس دارم ولى ساعت ٤ به بعد هماهنگ مى شيم.
  • باشه خانم دكتر درس خون، بپا از درسات عقب نمونى ها !

————

 

 

(( ساعت ٤ بعدازظهر- حوالى پارك دُرنا ))

 

 

  • ياسمين چرا همش دارى ساعتتو نگاه مى كنى؟

 

  • چى؟ خب ؛ آخه من عاشق اين ساعت مچى ام، بندِ چرمى مِسى رنگش بهم انرژى مى ده! بهم مى گه تو جذابى !

 

  • هميشه عاشق رنگ مِسى بودى.

 

  • آره يه انرژى خاصى توشه، انگار مى خواد آدمو تو خودش ذوب كنه.

 

  • حالا راستشو بگو ببينم چى شد كه يادِ همكلاسى دبيرستانيت افتادى؟ خيلى وقته تو گروه هم نمياى؟!

 

  • آخه فازِ همه قاطى پاتى شده! حوصله چرت و پرت هاشونو ندارم. بيشتر دوس دارم رُمان بخونم.

 

  • اينكه خيلى خوبه، منم عاشقِ كتاب خوندنم، اونم از نوعِ رمان، حالا چيا مى خونى؟

 

  • بيشتر تو ژانرِ تخيلى… عاشقِ سوررئاليسمم … حس مى كنم تو يه دنياى ديگه زندگى مى كنم. انگار همه چى جون داره، در باهام حرف مى زنه، ديوار برام قصه مى خونه.

 

  • بابا ما تو خودِ رئاليسمش مونديم… سورِشو كجاى دلمون بذاريم.

 

  • ديوونه….! تو هم هميشه با اين تيكّه هات…

 

  • مى گم معجون هاى اينجا حرف نداره ياسى! منو بردى سال هاى گذشته . چقدر با بچه ها ميومديم اينجا . از روياهامون، آرزوهامون باهم حرف مى زديم.

 

  • آره چقدر حال دلم اون روزا خوب بود.

 

  • بعله، يه خورده هم كله ات بوى قرمه سبزى مى داد….

 

———-

 

دوباره خونه و من و يه اتاق كه روزاش برام عين بهشته و شباش جهنم.

هركارى كردم نتونستم حرف دلمو به ريحان هم بگم.

دوباره شبحِ تاريكى داره مياد سراغم ، موهاى مشكيمو مى بپيچه دور گردنم و نواىِ مرگ برام مى خونه… چاره اى نيست ، بايد بهش پيامك بدم؛

 

🤳 : ريحانى ، بيدارى؟ مى گم روز خوبى بود ها، راستى تو اونموقع ها از يه روانشناس كلى تعريف مى كردى مى شه شمارشو بدى؟

🤳🏻 : آره بيدارم، با مامانم خيلى صميميه بذار برات وقت بگيرم فردا صبح بريم.

 

چقدر سخت بود ولى تونستم بگم، مثلِ يه كوچه بن بست شدم كه ١٠ تا بولدوزرم نمى تونه ازش يه راهى به بيرون باز كنه ، خوبه نپرسيد واسه چى مى خواى! خوبه كه انسانيت حاليش مى شه.

 

—————-

 

خيابونِ رازى با همه ى شلوغياش يه حسِ تكاپو و اميد بهم مى ده،همه دارن مى دُون ! اونم براى به چيز! به دست آوردن دوباره ى سلامتى، فقط يه چيز برام مجهوله، خانوماى باردارى كه مى بينم… آخه با چه هدفى يه ديوونه ى ديگه رو به اين دنيا اضافه مى كن!

 

-خب ياسى جون، اينجاست. ساختمون گلستان طبقه ى ٦

 

چقدر مطبِ ساده و معمولى داره، معمولى تر از اون چيزى كه بهش كلمه ى (( معمولى )) اطلاق مى شه.

صندلى هاى پلاستيكىِ رنگارنگ، تابلو هاى رنگ و رو رفته از طبيعت، و يه منشىِ درب و داغون.

 

بلاخره بعد از نيم ساعت نشستن تو صندلى هاى خشكِ اتاقِ انتظار و پُر چونگىِ ريحانه كه اين خانوم دكتر اِله بِله ، خيلى دست به خيره و مراجعه كننده هاى كم بضاعت رو رايگان مى بينه و خودش مى ره دنبال بچه هاى كار و مشاوره شون مى ده و از اين حرفا …. نوبتِ من رسيد.

 

داخلِ اتاقش يه ذره بهتره، چه چهره ى مليح و دوستداشتنى داره، روسرى مشكى و زرشكى با اون گيره اى كه ازش مرغِ آمين آويزونه چقدر به سفيدىِ صورتش مياد.

 

-مى دونيد خانم سليمى ، من يه ترس عميقى تو وجودم رخنه كرده، همش فكر مى كنم الان يكى از پنجره اتاقم مياد تو ، يا درِ كمد تبديل مى شه به زامبى و منو قورت مى ده، و وحشت غير قابل توصيفى از سياهىِ شب دارم.

 

  • خب عزيزم أخيرا اتفاقى كه باعث تحول روحيت بشه نيفتاده؟ مثل ديدن يه فيلم ، يا سفرى كه توش حوادث ناگوار رخ بده؟ يا مشكلات خانوادگى؟ و…

 

  • نه خانم دكتر پدر و مادرم كه باهم توپّن ، ترم يك دانشجوى زمين شناسى ام كه چندان علاقه اى هم بهش ندارم، با مسافرتم حال نمى كنم و بيشترِ وقتم رُمان مى خونم…

 

  • خيلى هم خوب، چه تيپ رمانايى مى خونى عزيز؟

 

  • بيشتر رمان هاى هيجانى ، مبهم ، رازآلود، معمايى اون چيزى كه بهش سوررئاليسم مى گن ، البته با ناتورال هم ميونه ى خوبى دارم.

 

  • خب عزيزم، من با خيلى از جووناى هم سن و سالِ تو كه بعضا دچار اين مشكل شدن صحبت كردم. براى سن و سالِ تو بدونِ هيچ مطالعه ى بنيادى و ريشه گيرى افكارت، خوندن اين تيپ رمان ها اونم بطور افراطى باعث يه همچين اختلالات ذهنى مى شه كه اگر ادامه پيدا كنه ممكنه شرايط جبران ناپذيرى پيش رومون باشه، من تو اين مواجهه ها ازشون خواهش مى كنم كه چند جلسه ، هم صحبت بشيم .

از توهم همين خواسته رو دارم بعلاوه اينكه براى يه مدت سبكِ مطالعه ات رو تغيير بدى كه با مشورتِ  خودت يه سرى كتابا رو براى مطالعه تو اين مدت انتخاب مى كنيم،بعدش كه وضعيت روحيت به شرايط سابق برگشت بعد از چند مدت با يه سرى مقدمات، دوباره اگه إصرار داشته باشى مى تونى به سبك قبلى مطالعاتت برگردى.

 

  • ولى من با اين رُمانا زندگى مى كنم. مطمئنم به اين كتابا مربوط نيست. اگر تخصص نداريد لطفا نظراى سنتى نديد، از نظر شما چه كتابايى خوبن؟ حتما انتظار دارين بشينم تاريخ بيهقى بخونم، ببخشيد وقتتون رو گرفتم. با اجازه!

 

نمى دونم با خودش چى فكر كرده، از اولشم بايد خودم دنبال يه دكترِ لارجِ آدم حسابى مى گشتم، از اين ريحانه كه آبى واسه آدم گرم نمى شه، اَه…

 

  • ريحانه اينو از كجا گير آوردى؟ برگشته مى گه بدون ريشه گيرى افكارت اينجور كتابا باعث اختلالات ذهنى مى شه… خوبه رُك نگفت كه ديوونه اى!

از همون اول كه داخل اتاق شدم با ديدن اون چادر مشكى كه تو خلوتِ خودشم چپونده سرش بايد مى فهميدم اُمُّله…

مى گه سبك مطالعاتيتو عوض كن! حتما انتظار داره روزى ١٠ صفحه نهج البلاغه و صحيفه سجاديه بخونم و تو دوره هاى حرفه اى گلستان سعدى و مناجات خواجه عبدالله انصارى بخونم!

اَه … دو ساعت از وقتم تلف شد….

 

  • ياسمين….. أصلا گوش دادى ببينى چى مى گه؟

 

  • بله خانوم دكتر! بايد خودم يه آدمِ درست حسابى پيدا كنم، خب ديگه من خسته شدم فعلا خدافظ

 

  • خداحافظ

 

 

بدبختا تو اين دنيا دلشون به چى خوشه نمى دونم!

بايد تو نِت بگردم ببينم بهترين روانشناسِ اين شهرِ درِپيت كيه؟

 

—————

 

 

(( ساعت ١٠ صبح- مطب آقاى دكتر آرمينِ آريا ))

 

ووه… چه مطب باحالى ، صندلى هاى چرمى و استند هاى فانتزى و تابلو هاى انتزاعىِ مدرن…

أصلا از اسمش معلوم بود آدم حسابيه .

 

  • خانم دلارام بفرماييد داخل.

 

چه اتاق باكلاسى داره، طراحى شده با مدرن ترين مِتُدِ  دكوراسيون داخلى ، چه خوشتيپ و باكلاس، تركيب لباسش با پاپيون سُرخابيش بى نظيره.

 

  • سلام آقاى دكتر آريا، از آشنايى تون خوشبختم.

 

  • سپاس خانمِ ….نام بيمار؟

 

  • بيمار كه…! ياسمينِ دلارامم.

 

  • خب كمى از خودتون بگيد.

 

  • من دانشجوى زمين شناسى ام، شديدا اهل مطالعه و كنجكاو… با داستان هايى كه مى خونم زندگى مى كنم ، از لوسترِ اتاقم گرفته تا زيرپايى جلوى در احساس مى كنم زنده ان و باهاشون حرف مى زنم، تنها مشكلم با شبِ ازش وحشت دارم، حس مى كنم قراره سقف شكافته بشه و يه موجود هشت دست و پا بهم حمله كنه…

 

  • راستش ظاهرا شما دچار آگورافوبياى خفيف شديد كه يك سرى تصويرسازى هاى مهيجِ كه فراتر از ظرفيت درونى شما بوده باعث اين پرابلم شده. اين مسئله مى تونه ناشى از يه سرى فيلم، حادثه، داستان و يا مسائل نادرِ هيجانى و استفاده از محركات ذهنى باشه. نظر خودتون چيه؟ چى باعث شده؟

 

  • نمى دونم. يعنى شمام مى گيد كتابايى كه مى خونم باعث شده؟

 

  • دنياى فرا واقعى سرشار از تناقض هاست كه اگر بدون توسعه ى ظرفيت درونى و مطالعات بنيادى وارد اين جريان بشيد دچار (( اَپرنت موشون )) مى شيد كه همه ى اجسام رو در حال حركت مى بينيد. درست حدس زدم، شما علاقه مند به سوررئاليسم هستيد؟

 

  • دقيقا

 

  • خب يه چند جلسه بايد مراجعه كنيد. كتب مطالعاتيتون رو متوقف مى كنيد و از كتبى كه من پيشنهاد مى دم مى خونيد تا سير درمانتون كامل بشه.

 

  • اوهوم، باشه ممنون

 

 

—————-

 

 

اينم كه همون حرفا رو گفت كه قاطى چن تا كلمه ى قلمبه سلمبه شده بود! ولى …. با پول ويزيتِ ٥ برابرِ اون…

 

 

  • الو ريحانه سلام، خوبى ؟ مى شه دوباره شماره ى خانم دكتر سليمى رو بدى؟
  • چى؟ تو كه مى گفتى چرت و پرت مى گه و كلى ليچار بارش كردى؟!
  • راستش مطبِ يه دكتر باحال تو برجِ آناهيتا رفتم اونم همون حرف ها رو قاطىِ چن تا اصطلاح كه معنى شونو نفهميدم بهم گفت، بعلاوه اينكه ٥ برابرِ ويزيت اون ازم پول گرفت.
  • ديروز بهت چى گفتم دختر عاقل ! ( نبين كى مى گه ! ببين چى مى گه ! )
  • باشه بابا فهميديم ؛ شما قطعا بهترى خانوم دكتر.

 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما