تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

گرگها و آدمها
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

 شب روستا با صدای عوعو نگران سگها و زوزه
گرگها شبی وهم آلود را به وجود آورده بود .
دوست دشمنی در آن شب به سرحد جنون رسیده ، گویی همه علیه یک نفر متفق شده بودند ،
آنهم در تنهایی . سید عباس آن شب تنها مانده بود . حاج احمد مثل کاکا رستم فیلم داش آکل ،
چاقو بدست جلو خانه سید ، در رفت و آمد و رجز خوانی بود . عده ای چوب دست آماده کرده بودند . حاج احمد بلند با صدای تو دماغی می خواند ، امشب است که بچه های سید عباس یتیم
شوند . خودم با دستهایم به خاک گور می سپارمت .
محل بالا ده همه با چاقو و دشنه و داس مترصد و آماده حمله شده بودند . صدای سگها بیشتر و بیشتر می شد . همه می دانستند گرگها پشت آبادی و بسیار نزدیک هستند . زن و بچه سید عباس و برادرش
سید حمزه که دیوار به دیوار هم بودند در یک خانه جمع شدند . سر بچه ها را با پنبه و دستمال سفت بسته بودند . هر کس که توان داشت چوب دست یا هر وسیله ای که بود
دم دست گذاشته بود. کسی یارای نفس کشیدن بلند نداشت . عنقریب که با چوب ضربه هایی به در می زدند. زوزه گرگها در آمیخته شدن عو عو سگها سمفونی مرگ را به ارمغان می آورد . محله پائینی ها درها را بسته و خود را از بلوا دور نگه داشته بودن . سید عباس با چوب دستی بزرگ در دست پشت درب اتاق طبقه دوم آماده و دست از جان شسته بود . سید حمزه بی خبر در ایستگاه سواریان بود و ریلهای قطار را پاسداری می کرد . حاج آمد دیگربار نعره می زد و رجز می خواند  . تابوت حاظر است ، برای خودت جدا و برای زنها و بچه ها جدا ، هم خودت هم برادرت . ضربه ها به در که کلونش را بسته و پشتش را الوار گذاشته بودند وحشت را بیشتر و بیشتر می کرد .درب چوبی شر‌وع به شکست و خورد شدن کرد که به ناگاه آقا اسدلله با دو نفر دیگر سر رسید و شروع به داد و فریاد کرد و آنها را بر حذر داشت . مردم آبادی نفس آقا اسدلله را حق می دانستند و کم کم یکی یکی عقب نشستند ولی حریف حاج احمد نمی شدند . سرانجام او را
با زور به خانه بردند و ختم بخیر شد . گرگها از دو جا نفوذ کرده و ده پانزده گوسفند را دریده و خفه کرده بودند . گویی گرگها وظیفه رجز خوانان انجام داده بودند . تعجب بود که زمان حمله گرگها سگها شدت کمتری به خرج داده بودن . مثل اینکه سمه گرگها خیلی پر زور بوده . چند روز بعد که به سید حمزه خبر داده بودند ، وارد روستا شد . غروب به مسجد رفت پایین مسجد ایستاد
اسلحه در دست به همه دشمنان و آنهایی که در خانه برادر را گرفته بودند چندین فحش ناموسی داد و تهدید کرد که هرکس تخم پدرش هست از
جاش بلند بشه . همه نشستند ، نفس از دیوار در نیامد چه دوست چه دشمن . آقا اسدلله برخاست و گفت سید حمزه تو را به ار‌واح پدر و مادرت دشمنی نکن ، خون به پا نکن . از دوست و دشمن پا در میانی کردند و همه چیز به خیر و خوشی و
غائله ختم شد . شش هفت ماهی گذشت . تابستان بود و هوا تفتیده و گرم .مدتی بود که
حاج احمد بر بام خانه آقا اسدلله می خوابید .
صبح سحر هنوز وقت اذان نشده بود که آقا اسدلله
اذان می داد و اذانش قطع نشد ،اذان بی موقع
خبری شوم را می پراکند . مردم به بام خانه رفتند . سید عباس هم پا برهنه به بام رفت .
حاج احمد را لای لحاف پیچیده و آنقدر
با چوب دست کوفته بودند که بعد از یکی دو
سال مداوا دیگر آدم نشد . سید عباس چنان طبیعی بود که هیچ کس جرات شک کردن به
وی را نکرد . هرگز کسی به آن اعتراف نکرد و
مثل یک راز سر به مهر در روستا باقی ماند .
رد پا به سید عباس ختم می شد ولی زمان و مکان با آن حالت طبیعی جور در نمی آمد .
اکنون سید عباس ، سید حمزه ، حاج احمد ،
آقا اسدالله و بسیاری دیگر ده ها سال است
که در قید حیات نیستند . کس ندانست که
حاج احمد چگونه ادب شد ، از سمت و سوی سید عباس بود یا دیگری ولی اکثریت اتفاق نظر داشتند که حقش بود .

هوشنگ مرادی پانزدهم اسفندماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما