تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

غروب پاییز
نویسنده: مهتاب عبدل آبادی

ابرهایی به مقدار لازم در آسمان سورتمه بازی می کردند، نورهم نیمه جان شده بود، نزدیک غروب، زمین سرخ شده بود و پاییز هم که بود از همیشه سرخ تر شده بود، خورشید دست و پا می زد که با آخرین ذره های باقی

مانده اش تن سرد درختان را گرم کند.

  روی نیم کت باریک و فلزی پارک نشسته بود و خنکی نیم کت را زیر پوست نشیمن گاهش احساس می کرد و البته کم کم داشت به دمای یخ زدن آب می رسید. پاهایش حکم مدادی شده بودند و با آن مدادها برگهای

 رنگا رنگ پایین نیم کت را طرح می داد، روسری اش خودش را به باد می سایید و رقصان بود.چند تار موی مواج خرمایی رنگ کنار چند دانه موی سفید خودنمایی می کرد، به چهره ی جوان و زیبایش موهای سپیدنمی خورد ، ولی مگر همه چیز در این دنیا باید به هم بخورد ، صورت جوان دل پیر داریم، صورت پیر دل جوان، موی سفید و سن کم و موی سیاه و سن زیاد این دنیا مکان برهم زدن همه معادلات و چارچوبهای ذهنی ماست.

در دستانش یک دستمال مچاله داشت که مدام مچاله تر می کرد و هر از گاهی دستمال و دماغش هم دیگر را ملاقات می کردند.

   در همین حال و هوا بود که ناگهان تلفن همراهش زنگ خورد، کمی مکث کرد ولی جواب داد چند کلمه ای خلاصه در حدی که فقط پاسخ داده باشد و بعد گزینه ساکت کردن تلفن همراهش را فعال کرد یا به قول خودمان سایلنت کرد.

سمیرا آن غروب پاییزی را، آن نیمکت را انتخاب کرده بود برای اینکه غمهایش را با لحظه به لحظه غروب خورشید قورت بدهد، ببلعد و تمام کند و برود سراغ مابقی طلوع ها و غروب های زندگی اش.

چند هفته بیشتر نبود که سمیرا از همسرش جدا شد، اینکه چطور ازدواج کرده بود مهم نبود، مهم بود ولی برای این لحظه و حالش مهم نبود.

یکم دیر رسیدم سر قرار هوای پارک طوری شده بود که خنکای باد پاییزی صورتت را سرخ می کرد.

سمیرا خوشحال شد از دیدنم دستان سردش را در دستم گذاشت و سرمای دستم مضاعف شد،

باهم نشستیم، سمیرا نمی دانست از کجا شروع کند به حرف زدن و به کجا باید برسد، من هم سکوت کردم که راحت تر افکارش را سرجمع کند و بیان کند.

بالاخره سکوت را شکست و شروع کرد به سخن گفتن.

من و علی خوب شروع کردیم، هم عاشقانه، هم عاقلانه، ولی از یک جایی به بعد همه چیز مثل یک خانه زلزله زده به هم ریخته شد، علی عوض شده بود، دیگر نمی شناختمش، آدمها تغییر می کنند ولی این تغییر ناگهانی برایم مثل یک شوک الکتریکی بود و قلبم را درد می آورد.

هر کاری ازش می خواستم یا انجام نمی داد یا برعکسش را انجام می داد، هر چه می گفتم بر عکس می شنید.

دیگر مطمئن شدم که حتما پای شخص سومی در زندگی ما باز شده است، یک عشق یا هوس جدید.

شروع کردم به تعقیب کردن و چک کردن تلفن همراه و حساب بانکی و …

بله درست حدس زده بودم او با زن دیگری رابطه داشت، هدیه هایی که خریده بود، حساب بانکی که صرف خریدهای زنانه شده بود، پیامهای که برای ابراز علاقه برای زن می فرستاده است، همه و همه واقعیت را از جلوی چشمم گذراند.

سعی کردم سمیرا را دلداری بدهم، ولی یک جور ناجوری خونسرد همه چیزرا تعریف می کرد که انگار راجع به یک غریبه یا یک سریال معمایی حرف می زند نه شوهرش،برای همین کلام از عهده ی این قضیه بر نیامد و فقط دستانش را گرفتم و گوش کردم، همینطور در حال حرف زدن بود که علی آقا را دیدم روبروی ما سبز شد، چشمانم می خواست یخ بزند، به من اشاره کرد و گفت یک لحظه می توانم وقتت را بگیر فاطمه خانم، یک نیم نگاه به سمیرا انداختم، بلند شدم رفتم کمی دور تر از سمیرا و سمیرا هیچ عکس العملی نداشت و بازهم این حرکت غیر طبیعی اش کنجکاوم کرد.

علی آقا هنوز حرف نزده بود که گفتم خجالت بکشید، شما باعشق ازدواج کردید چرا خیانت کردید، علی آقا گفت انگار من خواستم با شما حرف بزنم البته اگر اجازه بدید،

علی آقا گفت ما جدا نشدیم، منم خیانت نکردم، این حرفها را سمیرا همه جا پر کرده است، سمیرا باید تحت درمان باشد، مدتی است پیامهایی که به خودش می دهم فکر می کند به شخص دیگری میدم، هدیه که می خریدم هم می گذاشت اتاق مهمان نه اتاق خودش و فکر می کند برای کس دیگری است، سمیرا دچار بیماری شیوزفرنی  شده و باید دارو مصرف کند تا بتواند این اختلالش را کنترل کند، ازت می خواهم کنارش باشی و کمک کنی داروهایش را مصرف کند ، تا کم کم به من اعتماد کند.

مات و مبهوت بودم نمی دانستم کدام طرفی بروم، اصلا متوجه نشده بودم سمیرا مشکل پیدا کرده، علی رفت سمت سمیرا و دستش را گرفت باهم رفتند و من تمام تن یخ زده ام را نمی توانستم، جابه جا کنم، حتی نمی توانستم حرف بزنم و خداحفظی بگم.

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما