تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

روياى آن بعدازظهر پاييزى
نویسنده: تبلور مهر

با اينكه بعد از نهار يه نيم ساعتى چرت زده بودم، اما احساس خستگى كلافه ام كرده بود.

 

بازم ميز تحرير ، كتاب تست فيزيك ، مداد مشكى و پاك كن سفيد رنگم…

همون پاك كنى كه صد ها بار تست هاى غلطم رو باهاش پاك كرده بودم، اما هيچ وقت اشتباهاتم رو به روم نياورده بود.

چشام روى ساعت صورتى رنگ اتاقم خشك شده بود، ٣:٣٥

مداد مشكى حسابى جاى خودش رو لاى انگشتام خوش كرده بود؛

-پرسش شماره ١٠٢٤ .  يك هسته چرخنده تحت تاثير ميدان مغناطيسى به بزرگى….

 

(( تق تق – تق تق ))

 

  • جانم مامان؟
  • خانوم مهندسم برات شير قهوه آوردم خوابت بپره خوب به درسات برسى.

 

پيشنهادى بهتر از اين نمى شه،

سريع پريدم و همشو تو دستاى گرم مامان نوش جون كردم.

 

  • ممنون مادرى ، عالى بود.
  • دختر تو چقدر هولى ! نوش جونت.

 

 دوباره ميز تحرير و مداد مشكى و كتاب تست ١٠٠٠ صفحه ايم!

 

هواى ابرىِ اونطرف پنجره و صداى باد تند پاييزى منو به وجد مياورد و نمى ذاشت روى صندلىِ پشت ميزبمونم.

 

سريع لباسام رو پوشيدم و رفتم تا قدم به قدم دلم رو به خط خيابونا گره بزنم.

 

  • مادرى من رفتم يه كم قدم بزنم تا باد به كله ام بخوره.
  • خب بذار منم بيام نرگسم .
  • نه مامان با اجازتون مى خوام تنهايى يه هوايى به اين مغز پلاسيده بدم .

 

واى چقدر قدم زدن تو هواى خنك پاييز روح و جان آدم رو جلا مى ده.

صداى خش خش برگاى زرد و سرخ و قهوه اى زير پاهام بهترين ملودى بود كه مى شد شنيد.

وقتى رسيدم ميدون ساعت ، تازه فهميدم يه ساعتى مى شه كه از خونه زدم بيرون.

 

چقدر دلم براى عمارت هاى قديمى كوچه پس كوچه هاى پشت ساختمون ساعت تنگ شده بود.

عادت من و مادرى ، توى پياده روى هامون گز كردن كوچه پس كوچه هاى قديمى و لذت بردن از عمارت هاى عهد قجريه.

 

رفتم تا ادامه دلبرى حضرت پاييز رو تو اون كوچه ها تماشا كنم.

 

نيمكت چوبى فيروزه رنگى منو به ضيافت تماشاى درخت سيبى با برگ هاى سرخ و زرد و سبز دعوت كرد ،كه بهترين اجابت براى پاهاىخسته ام بود.

 

بى تعلل نشستم و مشغول تماشاى اين نقاشى زيباى خدا بودم كه عمارت پشت اون درخت منو مجذوب خودش كرد.

عمارتى قديمى، با پنجره هاى مشبك ارسى كه شيشه هاى الوان اون به رنگ مى سرخ فام و نگين زمردين بود، كه با ستاره هاى چند پَرطورى پُر شده بود كه چشم و دلم را به خودش خيره كرد.

 

داشتم شعرى كه بالاى اون پنجره دلربا بود مى خوندم؛

 

خانه ى دل ما را از كرم عمارت كن

پيش از آن كه اين خانه….

 

كه همون لحظه در پنجره باز شد، 

دختركى نو رسيده ، چادر سبز رنگ قجرى به سر، با ابروانى به هم پيوسته و برقعى به رنگ سپيد و پيشانى بندى پر شده از سنگ هاىقيمتى با غمزه ى فراوان به هر دو طرف خيابان نگاه مى كرد،

يك لحظه نگاهش به نگاهم گره خورد،

 

  • عرض سلام بانو، جانتان سلامت باد، آقازاده ى ارشد بلديه آقاسى را نديده ايد كه از اين كوى گذر كند؟
  • جان؟

پسر امين الدوله ، احتساب آقاسى ؛ عصر ها سوار بر كميت سياه رنگش از اينجا گذر مى كند.

  • ؟؟؟

 

داشتم به معنى كلمات دخترك فكر مى كردم؛ كه همون لحظه پسر جوانى با هيكلى متناسب و چهره گندم گون ، روى اسبى مشكى ، درلباسى فاخر و كلاه بلند سنگ دوزى شده جلوى عمارت ايستاد . برق در تيله هاى مشكى رنگ چشمان دخترك موج زد و روبند حريرينسفيد رنگ رو از چهره ى درخشانش كنار زد. 

 

  • عرض ادب خدمت پيشكار قيزى، احوال بانو مساعد است ان شاالله؟
  • عرض ارادت خدمت آقازاده ى احتساب آقاسى بزرگ، ملالى نيست جز آنچه خود دانى.
  • احوالت تلخ نباشد بانو… جمعه شب با جناب پدر خدمت اَبوى بزرگوار براى اداى حاجت مى رسيم و خدمتانه ى گرانبهايىتقديم حضور آن جناب مى كنيم، باشد كه مقبول واقع شود.
  • به اين مژده گر جان فشانم رواست بزرگ زاده ى عزيز اما آنچه خاطر مرا آزرده است آن است كه نكند اين فراق طولانى ،باعث تلف آبرو و جانمان باشد.
  • آقا قيزى خدا گواه است كه از دورى چهره ى الماس گونه ات كاهيده و افسرده شده ام، طاقت خود نيز به پايان رسيده است.
  • التفات قلبى اينجانب هم نسبت به شما زياده ازحد است و شب و روز بجز اشك چشم كار ديگرى ندارم.
  • آه و ناله ديگر بس است بانو. به جهت دعاگويى به محضر امامزاده سيد حمزه (ع) بنشين كه حاجت دلت برآورده است.
  • حالا ديگر شما را به خدا مى سپارم بزرگوار. بهتر است رهسپار منزل شويد كه خانوارِ دور عمارت گمان ناروا به ذهنشانخطور نكند.
  • به اميد ديدار در اندرونى حضرت پيشكار اعظم.

 

دخترك با دلبرى تمام رو به من كرد و گفت: براى وصال بنده وآقازاده ى احتساب آقاسى يك دست دعا به درگاه حق ببريد از شماسپاسگذارم بانو.

و پنجره را بست….

 

نم خيس قطره ى باران منو از روياى دلچسب دخترك و شاهزاده اش بيرون كرد. 

 بارون داشت شدت مى گرفت ومن فراموش كرده بودم با خودم چتر بردارم.

 با قدم هاى تند خودم رو به خونه رسوندم در حالى كه خيس قطره هاى بارون و سرشار از حس خوبِ يك روياى پاييزى بودم.

 

  • دخترم الان سرما مى خورى، سريع برو كنار شومينه تا لباس بيارم برات.
  • واى مامان، حس و حالِ خيلى خوبى بهم تزريق كرد ، هواخورى تو اين عصر پاييزى.

راستى مامان عمارت هاى كوچه پس كوچه ى ميدون ساعت تبريز با آدم حرف مى زنه …

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما