تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

گلهای اجباری
نویسنده: مهتاب عبدل آبادی

گلهای اجباری

سرمو بالا و پایین می کردم ، قاب چشمام گاه آسمان، گاه شماره پلاک ماشین جلویی را نمایش می داد. وز وز مگسها را به وضوح می شنیدم، بدتر از وزوز مگس ها، صدای اگزوز همراه با دود و بوق بود، دلم می خواست وسط خیابان بگیرم بخوابم، هر چند خوابم نمی چسبید، دل و دماغ خوابم نداشتم، رنگم مثل شعله زردهای مادر بزرگم شده بود، کلافگی از سر و صورتم می بارید.

تازه تلفنم را قطع کرده بودم، تازه یک مکالمه پر از پرخاشگری و مزخرفات را تمام کرده بودم و این ترافیک و بوق شده بود قوز بالا قوز، رگهای عصبی ام را گاز می گرفتم.

یکی دوتا مگس خودشان را چپانده بودند داخل ماشین و تلاش می کردند با کوبیدن به شیشه بروند بیرون، چقدر احمق انگار وقتی چیزی را نمی بینی، نیست ، ولی زندانهایی هستند که دیده نمی شوند، یعنی در و دیوارشان دیده نمی شود ولی بازهم زندان هستند.

لحظه به لحظه اثرات محیطی بیشتر فشار می آوردند بر روی رگهای عصبی من و این یکی دیگر غیر قابل تحمل بود چراغ قرمز آنهم ۲۵ دقیقه خدای من .داشتم با ثانیه شمار ساعتم زمان را می شمردم که دختر گل فروشی کوبید به شیشه ماشین  و اصرار پشت اصرار، آقا تو روخدا یک شاخه فقط یک شاخه ببینید گلهام تازه اند بوی خوبی هم دارند.من هم که اعصاب مونث جدیدی را نداشتم سه چهار تا ده تومنی دادم و کل دسته گل را گرفتم تا دختر زودتر محو شود از جلوی چشمم و دست گل ها را پرت کردم روی صندلی بغلم.

دوباره بیتا زنگ زد منتظرم بود با سرسنگینی و چند کلمه گفتم ده دقیقه دیگه .

چند روز بود بین ما طوفان شده است، چند روز را زهر مار هردویمان کردیم و آن هم روزهایی که نزدیک سالگرد ازدواجمان بود، بی خیال برای من که این عددها مهم نیست برای خودش مهم است که آنهم به خاطر لوس بازیهای زنانه اش است، اصلا این زنها را ول کنی همه مسائل مهم را فدای روز تولد و این مراسمات و کارهای بیهوده می کنند.

در افکار هرج و مرجم قدم می زدم که یهو صدای بوق ماشین ها بلند شد، بله چراغ سبز شد و منم مثل  شخصیت فیلم ها پشتش ماندم تا بقیه عصبانی بشوند و بوق بزنند راه افتادم که کارم به قفل فرمان نرسد.

      عطری از گلهای رز در ماشین پیچیده بود که حالم را خوش کرد، انگار یکم اعصابم را نوازش کرد، ولی خوب داشتم دنبال بیتا می رفتم باید قیافه و تیپ مرد خشمگین و مغرور را حفظ می کردم باید حساب دستش بیاید.

    نمی دانم چرا دستم رفتم سمت ضبط ماشین و موسیقی را پرواز دادم در عطر گلها.اصلا نمی دانستم چنین آهنگ قشنگی داخل ضبط ماشین دارم، شایدم بیتا که ماشین را برداشته گذاشته هر چه بود خیلی ترافیک به من چسبید، انگار مگسها هم خوششان آمده بود و می رقصیدن و دیگر خودشان را به صورت احمقانه به شیشه ماشین نمی کوبیدند.

بیتا کنار خیابان منتظرم بود. ترمز زدم در ماشین را که باز کرد ناگهان اخمش باز شد من که فراموش کرده بودم گلها را روی صندلی پرت کرده ام به او گفتم نمی شینی ؟

گلها را برداشت و نشست و بویید و لبخند زد، مدت ها بود از نیم رخ نگاهش نکرده بودم، چقدر لبخندش زیبا بود، جوری لبخند زد و گلها را بویید که چشمانش هم شکفت، تا حالا نمی دانستم بیتا با چشمانش هم می خندد، گلها را گذاشت روی زانوهایش و موسیقی را بلندتر کرد، یادم رفت باید حرکت کنم، اصلا یادم رفت که پشت فرمان نشستم ، اصلا یادم رفت که داخل خیابان هستیم، اصلا همه چیز یادم رفت.ولی چیزهایی هم یادم امد، که مدتهاست با هم گلها را نبوییدیم ، مدتها بود برای بیتا گل نخریده ام، که چندین سالگرد ازدواج داشتیم و گل هیچی ، و امروز این گلهای اجباری آن دختر گل فروش خیلی چیزها را به یادم آورد و خیلی چیزها را از یادم برد.ولی وقتش بود از پوست کهنه و کلیشه ای خودم بیاییم بیرون پوستی که تاریخ گذشته بود و دیگران برایم دوخته بودند، باید محکم تبر می زدم به ریشه ی غرور کاذبم و این لبخند را فریز کنم بر صورت بیتا. باید یک کار اجباری دیگر را هم انجام بدم وصدای ضبط ماشین را قطع کردم دستم را روی دست بیتا گذاشتم و گفتم لبخندت حالم را خوب کرد، درست مثل این گلها.

بیتا که دیگر از تعجب داشت چشمانش اندازه یک گل آفتابگردان می شد، چند دقیقه نگاهم کرد، پلک هم نزد، آب دهانش را قورت داد و من برای اولین بار این صدا را از بیتا شنیدم، سقوط مقداری بزاق دهان در اعماق مری چه صدای جالبی دارد، بعد از چند دقیقه سکوت در میان عطر گلهای رز، سکوتی که حتی مگسها احترامش را حفظ کردند و بال نزدند، بیتا گفت بازگشتت را به زندگی تبریک می گم عزیزم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما