تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

زمستان
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

 بهمن ماه است . زمستان گویی یادش رفته
که سرما را جان سوز کند . گویی که سالهاست
که ناراحتی اش را با حالتهای گوناگون نشان می دهد . گاهی با سرد شدن بیش از حد که از خشکی و سوز اسکلت می شوی ، یا با بارش
و کولاک در نقاطی محدود و به کام مرگ بردن
بسیاری از آدمها و جانداران .سالهاست زمستان
نامهربان و خشمگین و دل آژنگ است . همان بیرنگ بی رنگ است ، هوا دل مرده سقف آسمان کوتاه ،،،،،غبار آلوده مهر و ماه ،،،، زمستان است .
غم و خشم و ناراحتی زمستان سالهاست که در
شعر و زبان زنده یاد اخوان ثالث به زیبایی توصیف شده . از همان زمستانی شروع شد
که قدرتهای بزرگ مردمی را برای دزدیدن هر آنچه داشتند و دارند به بیراهه بردند و می برند . تا مست از
باده جهل فریاد به کوری چشم شاه زمستونش بهاره سر دهند و برکت را از سفره های خویش برانند . بله چهل و دومین زمستان از آن روز
گذشته ، باران و برف ، بسیار اندک باریده ، به نیمه بهمن هنوز نرسیده ایم . سر شاخه های درختان در حال باز شدن هست . همیشه همینطور است . سر شاخه ها که باز شد ، آنوقت باد و بوران می آورد و تیف تیف برفی و یخ می زند همه چیز .
تمام سر درختی ها نابود می شود ، تا بگوید ناشکری چه سزایی دارد . فعلا گاه بهار زمستانی است . خاک باران خورده باغچه خانه پدری در روستا نرم است . به فکر افتاده تا باغچه را بیل بزند و دانه شکری بکارد . شاید دل زمستان نرم
شد و از سر تقصیر مان گذشت .هر بیلی را که در باغچه فرو و خاک را پشت و رو می کند ،
چند کرم صورتی رنگ نمایان می شود و با حرکت اسلوموشن سعی در پنهان کردن خود را دارند . جانداران دیگر بسیاری در خاک هستند که کمتر دیده می شوند . طی دو روزی که تمام باغچه
را بیل زد به کرمها و آدم ها فکر می کرد . باغچه
را مهیا کرد و دانه های سیر را ردیفی کاشت .
یاد حرفهای بیگانه و یگانه و دیوانه افتاد ؛
مردم ایران در آن زمستان سیر شده بودند .
این حرف را هم باورش نداشت . آن هم درست نبود . خاک که حاصلخیز باشد ، برای به یغما بردنش همیشه دستهایی در کار است . حاصلش
می شود آنکه سیر بکاریم تا سیر شویم ، غافل از اینکه سیر گرسنه تر مان می کند .

با کرمها از در گفتگو در آمد ، هر بیلی که در خاک فرو می کرد و خاک را برمی گرداند صدای قر قر
برمی خاست . گاهی کرمی را با بیل نصف کرده بود ولی هیچ خونی نمی آمد و باز هر تکه کرم
در راه فرار . صدای همهمه کرمها و موجودات ریز خاک فزونی گرفت . هوا آفتابی و خاک نرم در زمستان بهاری با قیل و قال کرمها ، کیف می داد برای مستور مست شدن . چشمانش را بست و
تاق باز بر روی خاک افتاد . در یک دم گویی که از مادر نزاد . یا یک جایی در عدن ،نه در هوا ، نه در زمین . در یک آن خود را مرده دید . بر خاک یا زیر خاک ، فرقی نمی کرد بند بند اندامش در حال باد کردن و ترکیدن بود .بوی لاشه اش مشمئز کننده بود . کرمها به سویش جذب می شدند و بر نعشش جلسه اضطراری تشکیل دادند . کرم بزرگ
گفت ؛ همو بود که عبد الکرم را نصف کرد و برما توسری می زد . حال به حسابش رسیدگی می کنیم . ولی به سر و چشمش کاری نداشته باشید .
زنده است و دندان دارد . خطرناک است . قوای مهاجم را می دید که وارد تمام اعضای بدنش می شدند . مورچه ها و موجودات دیگر هم سر رسیدند و سهم خود را می خواستند هر چه فریاد می کرد به دادش نمی رسیدند . مورچه ها و کرمها
به همدیگر می گفتند زودتر تجزیه اش کنید ،
جانور خطرناکی است . هر روز خانه های ما را ویران می کند ،له مان می کند ، نصف مان
می کند . در جاهای دیگری هم ما را می خورند .
لشگر کرمها و مورچه ها به نزدیک دهانش رسیده بودند . عنقریب بود که وارد دهانش شوند که با فریادی خفه و از روی نا امیدی چشم و دهانش باز شد . تا لحظاتی طولانی خود را باز نیافت . و دقایقی طول کشید تا دیگر اعضای بدنش دارای حس شد . عرق سردی تمام ‌وجودش را فرا گرفته بود . سرما تا مغز استخوانش را می سوزانید . دندانهایش از ترس بر روی هم می خورد . غلت خورد و به هر بدبختی بود خود را به خانه رسانید و در کنار بخاری پس از ساعتی
آرام گرفت و با خود گفت ؛
بهرام که گور گرفتی همه عمر ،،،،،
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت ،،،،،،

هوشنگ مرادی ششم اسفند ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما