تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

تاوان جنگ
نویسنده: هوشنگ مرادی مجد

اولین باری که اورا دید حدود ده دوازده ساله به نظر می رسید . پسری لاغر و کشیده و مودب که حجب وحیا در چشمانش به وضوح دیده می شد . با دوست و همکلاسی اش ، پسر حاجی فامیل بود . چهار راه پرند ، خیابان فرعی که انتهایش بن بست بود . تیر دروازه های آهنی
که با میلگرد ساخته شده بود ، با توپ پلاستیکی که داخل توپ پلاستیکی دیگری می کردیم که
نرمتر و سنگینتر شود . مثل ساندویچ دو نونه . این همه داخل حیاط خونه مهدی پسر عموی پسر حاجی قرار می گرفت و هر بعد از ظهر پذیرای فوتبالیست های پر سر و صدا بود . خانه آقای محتاط نویسنده و پژوهشگر اراکی بعد از تیر دروازه قرار می گرفت ،
و تمامی بچه ها وقتی ایشان وارد کوچه می شد به احترامش می ایستادند تا وارد خانه شود .
البته با سلام و لبخند ما ها را پذیرا می شد .
با کتابها و پژوهش ایشان اصلا آشنایی نداشتیم ،
ولی برخوردش ماها را به احترام وا می داشت .
فقط یک خانه بود که در ارتباط مستقیم با زمین بازی ما بود ، که آنهم همیشه آهنگ های کوچه بازاری با صدای بلند می گذاشت . سه دوست
دیگر هم داشتیم که اکثر مواقع بودند و چون فوتبالی نبودند گاهی دروازه بان می ایستادند .
یکی از این دوستان که ماشین ژیان هم داشت ،
با پنجره ها بیشتر حال می کرد و ما در کار خود
بودیم و فوتبال و ورزش . کلاس پنجم دبیرستان بودیم ، سال هزار و سیصد و پنجاه و پنج بود .
با گروه نخاله های فوتبالیست که چهار نفر بودیم و شرحش در داستانی به همین نام به تفسیر پرداخته شده است به کلنی باغها می رفتیم که درس بخوانیم . باغهای انگوری با درختهای میوه بسیار . باغها تا پای کوه ادامه داشت ،اما الآن فقط یادشان هست . یاد دوستی بخیر که در متنی نوشت ، شهید قلب تاریخ است و درخت سبز جاوید . اما حال که نگاه میکنم، نه این است و نه آن . هیچ چیز ماندنی نیست . به یاد و داستان برمی گردیم . باری ، از هم جدا می شدیم و ساعتی را قرار می گذاشتیم که خستگی بگیریم . هر بار به سراغ پسر حاجی می رفتیم ، چشمش راه گرفته بود یا با کتاب باز و چشمهای بسته در خواب و رویا بود ، و از صفحه سوم یا چهارم تجاوز نمی کرد .
دورش جمع می شدیم و با شوخی و خنده سر حالش می آوردیم . عاقبت زبانش باز شد و اعتراف کرد . پسر حاجی عاشق شده بود .
عاشق کی ؟ عاشق خواهر همان فامیل ده دوازده ساله
که دیده بودیم . پدرش استاد زبان بود و همیشه
رادیو مون کارلو به زبان انگلیسی گوش می کرد .
مردی قد بلند با صورتی لاغر که از چهره اش اعتیاد به مخدر هویدا بود . در دبیرستان تدریس می کرد ، دو پسر و دو دختر داشت . اون سال
پسر حاجی را با زور و یا الله و ،،،،، ناپلوئونی
قبولش کردیم و به کلاس ششم دبیرستان رفتیم .

دبیرستان مجیدی و تنها کلاس ششم نظام قدیم
در کل اراک که تمام نخاله ها در آن جمع شده بودیم . پسر حاجی به مراد دل نرسید و اولین شکست عشقی را تجربه کرد . مدتها مواظبش بودیم که کار دست خودش ندهد . چه حکایتی
هست این عاشقیت ، هر قدر هم تلخ باشد ، آدم دلش برایش تنگ می شود ، غش می کند ، هوس می کند . کاش آدمی همیشه عاشق باشد . سال ششم هم سپری شد . سال سختی بود ، سال نحس انقلاب . همگی قبول شدیم ، صدای پای انقلاب هر روز بیشتر و بیشتر می شد ، و عاقبت
به وقوع پیوست . سالها مثل برق و باد می گذشت . جنگ افروزان ، نابودی و حرمان را به ارمغان آوردند ، به هر جا که می رفتی مارش
نفرت و عزا به پا بود و البته شهید و معلول و مجروح فراوان . تب جنگ بالا گرفت و یکی از دو پسر دبیر زبان شهید شد . غوغایی بود و به خانواده دلسوخته گان تبریک و تسلیت می گفتند . خانواده مذهبی دبیر دبیرستان در تب
شهیدشان غرق شد . برادر دیگر هم به جبهه
رفت و تا آخر جنگ در جبهه بود . بیست و پنج ،
بیست و شش ساله بود که زهر را نوشیدند و جنگ تمام شد . برادر شهید ما آسیب دید و تقریبا
از هر دو گوش ناشنوا شد ، و دارای بالاترین مزیت . لقب حاج فلان را یدک می کشید و به محض برگشتن مصدر کاری حساس در کارخانه
شد و به قول خودش پولهای میلیاردی زیر دستش . او اهل سوءاستفاده نبود ولی هر چه باشد حق خودش را که می خواهد . ازدواج کرد ،
یک پسر و یک دختر . از طریق همسرها مان
که باهم همکلاس و دوست بودند ارتباط بیشتر شد و گاه گاهی رفت و آمد داشتیم . حاجی دوست ما در
کار رفت و آمد و تهران گرفتار مواد شد . به طوری که دیگر نمی دانستی که چه چیزی مصرف می کند . همسر و بچه ها یش که دیگر احساس امنیت نمی کردند خونه را ترک و به تهران رفته اند . هر قدر که خواستند و خواستیم کمک
کنیم ، نشد که نشد . خونه تنهایی را انتخاب کرده و کمتر درب را به روی کسی باز می کند .
سی و اندی سال از جنگ می گذرد ولی انگار
تاوان این جنگ تمام شدنی نیست ، خواه برای
خانواده حاجی های جنگ ، خواه برای مردم .
جنگ جز نابودی و ننگ و نفرت به بار نمی آورد .
وای به حال کشوری که رهبرانش جنگ را نعمت
بدانند .

هوشنگ مرادی بیست و نهم بهمن ماه ۱۳۹۹

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما