تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

بوی بهشت
نویسنده: زهرا شرکت توسلی

– “بیا این سبد را بگیر ببر پشت بام انگور بچین، میخوام ببری خانه تان. ” مادر بزرگ در حالی این را گفت که داشت قاب عکس پدر بزرگ را توی طاقچه دستمال میکشید.

تا یادم می آمد این درخت و انگورهاش ساکن دائم تابستانهای خانه مادر بزرگم بود.

خواستم بگم دیگه دوست ندارم انگور بچینم، جمله ام را توی دهانم قورت دادم، نمیخواستم او را ناراحت کنم.

با تولد هر کدام از بچه ها و نوه ها باباحاجی یک درخت توی باغچه کاشته بود، انگور ، مال تولد من بود. باباحاجی با کمک داربست، شاخه ی انگور را کشانده بود تا پشت بام و یک داربست هم کامل روی بشت بام کشیده بود و شاخه های انگور را روی آن هدایت کرده بود.  ساختمان دو طبقه، ارتفاع مناسبی برای این کار بود . حالا که ۱۵ سالم بود تقریباً نصف پشت بام با این شاخه ها سقف خورده بود. خواب شبهای تابستان روی این پشت بام، تمام لذت آن سالها بود ، مخصوصاً وقتی همه بچه ها و نوه ها جمع بودند. پدر بزرگ فقط سفارش می‌کرد زیر درخت نخوابید، آن موقع دلیل علمی این حرف را نمیدانستم، فقط می‌دانستم شب زیر درخت خوابیدن خوب نیست. مادر بزرگ هم همیشه همان سبد معروفش را می‌داد از شب می‌بردیم بالا که صبح دست خالی پایین نیاییم. صبح ، به عشق سماور چای روی تخت کنار حوض زیر درخت سیب – که هم سن بابام و پیرترین درخت باغچه بود- با سینی چای مادر بزرگ و سبد انگور تازه چیده شده، کنار پدر بزرگ و مادر بزرگ… چیزی از بهشت کم نداشت.

دو هفته پیش اما،

بعد از نماز صبح هنوز درست خوابم نبرده بود که یهو با صدای خواهرم فاطمه چشمام رو باز کردم : بچه ها پاشید بریم پایین، باباحاجی حالش خوب نیست. هنوز جمله او را درست نفهمیده بودم که پریدم پایین، باباحاجی طبقه دوم می‌خوابید.

-آخه پدر بزرگ که دیشب حالش خوب بود! ، چی شده؟ پشت در اتاق مامانم وایساده بود، نگذاشت مابریم داخل اتاق، گفت برید پایین. عمو علی داشت لباس می‌پوشید تا برود دکتر بیاورد. هر کسی چیزی می‌گفت، من مانده بودم: گیج!

عمو که با دکتر برگشت، با هم رفتند بالا، حدود سه ربع بعد دکتر آمد پایین و بدون یک کلمه حرف رفت بیرون. عمو هم باهاش رفت پشت در، یه حرفهایی اونجا به هم زدند که من نفهمیدم. رفتم بالا ، از قیافه ها فهمیدم چه خبر شده ، هر کسی یک گوشه تو حال خودش بود صدای شیون که بلند شد، یکی گفت: آخه اینکه دیشب چیزیش نبود، چطور توی خواب سکته کرده؟

تا ظهر دیگه کم کم همه آمده بودند: عموها، عمه ها…. 

امروز بعد از دو هفته، مادر بزرگ که گفت برو انگور بچین، رفنم دم باغچه نشستم، بابا حاجی نگفته بود کدام درخت مال تولد خودش بود، شاید هیچکدام! ولی من دلم می‌ خواست همه درختهای باغچه را از ریشه در بیاورم!

اینجا دیگه بوی بهشت نداشت!

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما