تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

رنج سکوت
نویسنده: مهتاب عبدل آبادی

به خیالم گذشت کرده بودم،  به خیالم مردانگی کرده بودم، به خیالم رفتم که آسوده باشد، خوشبخت باشد، رفتم، خیلی دور رفتم، تنها رفتم و به خیالم که رفتنم فداکاری بود، برایش خوشبختی به ارمغان آورده بود،

نگار را تازه دیده بودم، به نظرم با بقیه دختر ها فرق داشت البته که هر کس عاشق شود همین را تصور می کند

نگار ولی واقعا متفاوت بود، شرکتی کار می کردیم یک سالن بزرگ داشت که همه دختر و پسرهای جوان بودیم از گرافیست و تایپیست و … گرفته تا مهندس و وکیل همه یک جا بودیم رییس شرکت که امید دوست دوران دانشگاهم بود دوست داشت فضای شرکت بیشتر رفاقتی و دانشگاهیی باشه تا تجاری و همین باعث شد که همه حس خوب و صمیمی پیدا کنیم.

اغلب دخترها در این سن حواسشون به پسرهای مجرد و البته یکم خوشتیپ هست ولی نگار آنقدر غرق گرفیک بود و هنر که اصلا توجهی به توجه مجردهای شرکت نبود، و حسابی هم جذاب بود،

برای من هم که جذابیت ویژه ای داشت، با آن کتانیهای رنگ به رنگش و دستهای بدون دست بند و انگشتر ظریفش که خودش همیشه می گفت موقع کار اذیت می شوم اگر چیزی دست داشته باشم فقط ساعت بامزه دیجیتالیش که همیشه از دستش باز می کرد و روی میز روبه روش می گذاشت.

با همه بی توجهیش به من و بهتره اعتراف کنم به همه ما مجردهای شرکت وقتی میخندید قلبم تند تند میز، وقتی هیجان‌زده می‌شد و خرسند از خلق اثر جدیدش یا پیدا کردن یک ایده جدید و جیغ ودادش و دست زدنهاش که البته بماند از نظر بعضی ها هم یکم خل و چل محسوب می شد ولی بازهم قلبم تند تند میزد، و وقتی بهش نگاه می کردم و ناگهان میان هیاهوی شادی هاش چشمش به می افتاد یهو ساکت می شد و نجابتش را می دیدیم و  با این همه تناقضش من را دیوانه خودش کرد، نجیب بود و همین عجیب بود برایم که هم کفش زرد می پوشد هم بلند م یخندد و هم در مقابل آقایان نجیت و متین صحبت می کرد،هر چه بود  به دلم نشسته بود، به دلم دوخته شده بود و این را با تمام وجود حس می کردم و لعنت به من که دهانم هم دوخته شده بود، خیلی سخت شده بود که بروم، عین یک مرد حرفم  را بگویم.

حتی در خانه که حال و روزم عوض شده بود در مقابل مادرم و سوالهای بی انتهاییش سکوت کردم، شاید اگر پیش مادرم دهان لامذهب را باز می کردم زندگی مان جور دیگر می شد ولی خوب نشد که بشه.

انگار دنیا شده است مجموعه ای از نشدنی ها، نخواستنها، نرفتنها، نگفتنها و…

نگفتم و چوبش را خوردم، بدم خوردم.

 سکوت گاهی مرگبار است. نگفتن حرف دل گاهی خانه خراب کن است.

تازه میخواستم قدم بگذارم  و خیر سرم مثلا خواستگاری کنم و مردانه حرفم را بزنم که خیلی دیر شده بود و واقعا به قول شاعر چقدر زود دیر می شود.

آن روز صبح تلخ ترین شیرینی زندگی ام را به کام کشیدم.انگار قهوه قجر بود و فال بد به نام من افتاده بود.

همه تبریک میگفتند به نگار، شیرینی می خوردند و شاد بودند. و من هم باید نقشم را بازی می کردم، تبریکم را می گفتم و شیرینی ام را هم کوفت می کردم.

و چندهفته بهدش من در سکوت خودم غرق شدم و کاش در دریا غرق می شدم.

و غرق هم شدم، محل کارم را ترک کردم، شهر زندگی ام را ترک کردم و در ده سال حتی برای مسافرت عادی هم به آن شهر نرفتم.

گاهی با سکوت دنیای دو نفر را خراب می کنی، خودت و کسی که هیچ وقت ازتو و حرف دلت با خبر نشد.

ولی راهی پیدا کردم برای دلخوشی ام که خوشبخت است، که ازدواج خوبی دارد، که خوشحال است.

سال‌های زیادی دور شدماز این شهر و ازدواج کردم و حالا دیگر مردی میانسال هستم، ۴۰ ساله.

همسرم را دوست دارم. یا حداقل سعی می کنم دوست داشته باشم. خوشبخت هستم یعنی سعی می کنم خوشبخت باشم. ولی یک گوشه ای  در قلبم نقطه ای گمنام و پنهان است، حسش می کنم، گاه خودش را قاطی تپش های قلبم می کشند، اما این خیلی رنجی نداشت، تحمل کردن هم نمی خواست تا آن روز سخت رسید، روزی که قرار بود دوباره حال من مثل طوفان پاییزی بشود و تمام برگهای وجودم را باران کند.

 

و سخت تر از آن این بود که درد محبوب را بدانی ولی نه حق داشته باشی برای یاری او بروی و نه پای رفتن داشته باشی و نه انصاف بود که با همسرم و دو فرزندم چنین کنم، قرار نبود هیچ کس تاوان سکوت من را بدهد جز خودم ولی درد من این بود که حالا فهمیده بودم که تاوان سکوت من را نگار و فرزندش هم دادند.

دوست نگار را اتفاقی در محل کارم دیدم و ناخواسته و بی هوا جویای احوال شدم و او که حسابی تعجب کرده بود با توجه به اینکه بنده حقیر استاد پنهان کردن عشقم به نگار بودم و باید جایزه نوبل سکوت و پنهان کاری را می گرفتم امری طبیعی بود که بنده خدا تعجب کند از اشتیاق مرد چهل ساله نسبت به همکار ده سال پیش خودش .

بگذریم از خزعبلات من تازه متوجه شدم نگار روزگار سختی را همسر مست و لااوبالی خودش گذرانده و توانسته بود بعد چندین سال از او جداشد و الان با فرزندش تنها زندگی می کرد.

و من در آن لحظه خودخواهانه یا غیر خودخواهانه فقط به همسرم و فرزندانم فکر کردم و با خود گفت مرد بی خیال، سرنوشت بوده لابد.

باید فکر می کردم به  همسری که بی خبر از همه جا بود و انصاف هم نبود که در این طوفان سهیم شود، ولی خدایا انصاف بود که دل من و دل نگار طوفانی شود.

و باز توانستم برای خود دلیلی بیاورم که صبورتر باشم و دلخوش تر ، اینکه نگار قویتر شده در میان رنجهای زندگی و خوب توانسته خودش و فرزندش را از این طوفان نجات دهد و سکاندار کشتی خودش شود، ولی اگر نگار از راز دل من با خبر شود مرا می بخشد؟

و این سوال مثل موریانه به جانم افتاد و مرا پیرتر کرد.

و باز هم دل خوشی جدید برای خودم تدارک دیدم، هر شب و روز دعا میکردم که زودتر کسی عاشقش شود خیلی خوب همسری باشد برای نگار و  خیلی عاشق تر از من و نمی دانم کجای دنیا عاشقی برای معشوقش این چنین دعایی می کند…

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما