تارنمای رسمی کارگاه آنلاین صد داستان | نوشتن ۱۰۰ داستان در ۱۵۰ روز | مدرسه نویسندگی
ورود ثبت نام

خاطره مواج
نویسنده: آنی آلاناکیان

خاطرات مواج

 

دخترک در ساحل کمی دورتر از من نشسته بود. چشمان سبزش را به من گره زده و افکارش در هم می‌پیچیدند. نفس‌های بریده بریده‌اش گویای سیر او به سال گذشته است. خاطره غرق شدن، بیش از پیش او را می‌ترساند. سال گذشته هم اینجا بودند. دخترک عروسکش را روی تیوب گذاشته و با کمک برادرش در قسمت عمیق‌تر من میگرداند.

جاوید او را بغل گرفته و عروسک روی تیوپ آفتاب می‌گرفت. دخترک از اینکه توانسته بود، دوست و همدم روزهای سختش را به گردش بیاورد خنده‌ها و قهقه‌هایش تمامی نداشت. مست رضایت بود و متوجه تغییر حالت جاوید نمیشد.

چهره جاوید کم‌کم تغییر می‌کرد و دستهایش توان تحمل سنگینی دخترک را نداشتند. صدای بازوهایش را می‌شنیدم – جاوید داریم از هم دور می‌شیم، یه کاری کن… – دخترک آرام آرام به سمت پایین سر می‌خورد. امواج من سرکش‌تر شده بودند و جان هر دو در خطر بود. چاره‌ای برایم باقی نمانده بود. موج غریق نجاتم را پی آنها فرستادم. موج تیوپ را چرخاند و عروسک را در خود بلعید و تیوپ در سطح ماند. جاوید خوشحال شد ولی دخترک از شدت ناراحتی گریه سر داد. دلش شکسته بود و می‌خواست خود را به آب بزند و عروسکش را پیدا کند ولی جاوید او را داخل تیوپ انداخت و به سمت ساحل خوش نقشم، هدایتش کرد.

جاوید خوشحال ولی دخترک افسرده به ساحل رسیدند‌.

جاوید غم‌خوار و تکیه گاه آینده خود را نجات داد ولی دخترک، غم‌خوار و تکیه‌گاه کنونی‌اش را از دست داد!

می‌دانستم انتخابم درست بود حتی اگر دل او را شکسته بودم. می‌دانستم که زندگی موج‌های سخت‌تری پی او خواهد فرستاد ولی با تجربه‌ای که من باعثش شده بودم پرواضح بود که از سخترین‌شان هم به سلامت خواهد گذشت.

 

آ.آلاناکیان

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما